نقدی بر عرفان مولانا: نفی دنیا و ستایش مرگ
✍️اشکان بابادی
باید بدین نکته توجه کرد که بیتوجهی به امور دنیوی و رها کردن آن ، آدمی را از رفاه و پیشرفت بازمیدارد.متأسفانه، اندیشهی عرفانی-اسلامی که قرنها بر شیوهی تفکر ما ایرانیان سایه افکنده، نگاهی سختگیرانه و بدبینانه به دنیا و مسائل دنیوی داشته است. در عرفان، دنیا نه تنها کمارزش که نکوهیده تلقی میشود. همچون دریایی به حساب میآید که ابلهان بر آن امارت میسازند، برداشت عرفانی از انسان، علاوه بر سختگیریهای خاص خود، بر این باور استوار بوده که لذت، که نتیجهی دلبستگی به دنیا است، از آنِ شیطان است. در نگاه عرفانی-اسلامی، این جهان مکانی پست و حقیر شمرده میشود که تنها فرومایگان به آن دل میبندند.
افسانهی تبعید آدم و حوا به زمین، خود گواهی بر این طرز تفکر است. پیش از این، ما در باغ عدن، در آرامشی جاودانه میزیستیم، سرمست از عطر باغ و بوستان، در وفور و بی نیازی، اما از بد حادثه، به این دنیا تبعید شدیم، دنیایی که گویی با نیشخندی کریه، حضور ما را تمسخر میکند و زمینهساز رنجهایی است که نه تنها در این دنیا، بلکه در جهانی دیگر نیز ادامه خواهند داشت.
از آنجا که زمین تبعیدگاه و زندان پنداشته میشود، هرچه از آن فاصله بگیریم و از تعلقات دنیوی دست بشوییم، گویا به ملکوت الهی نزدیکتر شدهایم. اما پیامد این طرز تفکر چیزی جز کنار گذاشتن خرد، عقل و عقلانیت نیست. کنش انسانی، تلاش برای بهبود زندگی و دگرگونی وضعیت، در این نگرش کمرنگ و بیارزش جلوه میکند.
مولانا، که شاید تجلی ناب اندیشهی عرفانی-اسلامی در ادبیات باشد، این نگاه را در سراسر اشعار خود دنبال میکند. گویی که او تنها یک رسالت داشت: هشدار دادن از نامیمون بودن دنیا.
افسوسی نهفته در اشعار مولانا وجود دارد که بازتاب تبعید انسان از جهان ملکوت به این جهان خاکی است. تمام غایتی که فرد پیش رو دارد، در نگاه او، انتظار برای رهایی روح ابدی از تن فانی است.
او در دفتر اول مثنوی چنین میگوید:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
مولانا بر این باور است که ما از اصل خویش، که جایی در عالم ملکوت بود، به جهان ناسوت آمدهایم و همواره در حسرت بازگشت به لاهوت به سر میبریم. در نگاه او، اصل نه در خِرد و فهم دنیوی، بلکه در رفتن به سوی حق تعالی نهفته است. در دیوان شمس نیز این مفهوم را چنین بیان میکند:
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
مولانا، تحت تأثیر آموزههای اسلامی، انسان را متعلق به این جهان نمیبیند. در نگاه او، آدمی در سرگشتگی و گمگشتگی به سر میبرد و سرشت او آسمانی است، نه زمینی. از همین رو، توجهی به دنیا و مسائل دنیوی ندارد.
او، به تعبیر خودش، هیچ میلی به دانستن دربارهی این جهان ندارد. برای او فرقی ندارد که آسمان پر از ستاره باشد، دریا مملو از مروارید، یا دشت آکنده از گلهای رنگارنگ. برای او هیچ پرسشی از کارکرد این جهان مطرح نیست.
من از اقلیم بالایَم، سر عالم نمیدارم
نه از آبم نه از خاکم، سر عالم نمیدارم
اگر بالاست پر اختر، وگر دریاست پر گوهر
وگر صحراست پر عبهر، سر آن هم نمیدارم
مولانا مرگ اندیش است . درک او از زندگی، تنها در میل به مرگ و رهایی روح از تن خلاصه میشود. او نابودی جهان را آرزو میکند زیرا گمان میکند که در نبود جهان، شادمانی برای انسان فراهم میشود. در نگاه او ، دنیا زندانی است که باید از آن رها شد. اندیشهی او نه بر ساختن و زیستن در این دنیا، بلکه بر رفتن و رها شدن از آن تأکید دارد.
مرگ ما شادی و ملاقاتست
گر تو را ماتم است، رو زین جا
♣♣♣♣
چونک زندان ماست این دنیا
عیش باشد خراب زندانها
هنگامی که نگاهی به جستار عرفانی-اسلامی بیفکنیم، با نوعی پوچی مسکوت مواجه میشویم؛ نهیلیسمی که از افسردگی و سرگشتگی نشأت گرفته است. در این نگرش، پایان در مرگ خلاصه شده و راهی جز انتظار نابودی و نیستی پیش روی انسان نیست. در این نگاه، هیچ کنشی برای بهبود زندگی ارزشمند نیست؛ گویی هر تلاشی بیهوده است.شاید در عرفان اسلامی، عشق جایگزینی برای دنیا باشد، اما با دنیاستیزی و خوار دانستن زندگی دنیوی، این عشق از درون تهی میشود.
پافشاری بر چنین عشقی، سرانجام به افول اندیشهورزی و نزول تفکر عقلانی میانجامد و خواهناخواه در تقابل با عقل نظری و عملی قرار میگیرد. زیرا عقل همواره در پیوند با دنیا بوده؛ آمده تا جهان را بشناسد، فرد را بر خویشتن خویش مسلط کند. اما مولانا، این تضاد میان عقل و ایمان را چنان عمیق میبیند که بنا را بر به مسلخ بردن و دفن کردن عقل مینهد. از همین روست که با لحنی طعنهآلود میسراید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بیتمکین بود
"استدلالیان" در نگاه مولانا، همان کسانیاند که به مدد عقل میخواهند به فهم جهان برسند، اما در دستگاه فکری او جایی ندارند. مولانا، مسئلهی فهم و درک دنیا را از اساس منتفی میداند. ارسطو که پانزده قرن پیش از مولانا میزیست در کتاب اخلاق نیکوماخوس، عقل را جوهر هستی انسان میداند. او در کتاب دهم، بخش هفتم مینویسد:
«آنچه برای هر موجود، مطابق با طبیعتش، مختص به اوست، برای او بهترین و لذتبخشترین چیز است؛ بنابراین، برای انسان، زندگی بر مبنای عقلانیترین قوهی او، که اساس هستی او را تشکیل میدهد، بیشترین سعادت را به ارمغان میآورد.» نیکوماخوس، کتاب دهم . بخش هفتم
ارسطو، سعادت را در زندگیای مبتنی بر عقلانیت و فعلیتیافتن قوای انسانی میداند؛ او بر این باور است که انسان، با بهکارگیری عقل، به زندگی سعادتمندانه دست مییابد. اما برخلاف ارسطو، مولانا سعادتهای دنیوی را بیارزش میشمارد و تنها راه رسیدن به خوشبختی را در مسیر عرفانی میداند. مسیری که نه با خرد و تجربه، که همچون روش ابوسعید ابوالخیر با سلوک باطنی و فنای در معشوق طی میشود. و از آن رو که نمیتوان نتیجه این سیر را در این جهان دید، مولانا سعادت حقیقی را نه در اینجهان، بلکه در ساحت دیگری میجوید. وی به روشنی اشاره دارد:
این سعادتهای دنیا هیچ نیست
آن سعادت جو که دارد بوسعید
این زیادتهای این عالم کمیست
آن زیادت جو که دارد بایزید
در این دستگاه، هر آنچه در این جهان فزونطلبی یا زیادت شمرده میشود، در قیاس با فزونی روحانی، چیزی جز کاستی نیست. اینجاست که تمام دستاوردهای انسانی، علم، عقل، رفاه و تجربه، در نگاه اهل عرفان بیمقدار جلوه میکنند.
مولانا آمده تا عقل را به دست فراموشی بسپارد. در دستگاه فکریاش، رقص سماع بدل به اسطورهای میشود که همه چیز را، از جمله خردورزی را، از میدان به در میکند. ، سرگیجه، گیجی و منگی به سبب چرخیدنهای مداوم ، نه تنها راهی به سوی شناخت نمیگشاید، که توان عقلانی را از کار میاندازد. مولانا با جهان مواجهه نمیشود؛ او خلوت خانقاه را به شناخت دنیا ترجیح میدهد. به دیگران سفارش میکند که که اگر ذوقی از دین در دل دارند، عقل خود را بفروشند. آنان نباید لذتی از این دنیا ببرند.
برای او، دین آمده تا ما را به ملکوت الهی وصل کند. در این منطق، باید وارد وادی حیرت شد و بعد از فروش عقل، کِرکِره شناخت را پایین کشید. اینجاست که عقل و تجربه، نه بهمثابه ابزار شناخت، بلکه بهمثابه باری زائد کنار گذاشته میشود.
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید
♣♣♣♣
آنچنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک َنبید آید
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود زین خرید آید
کلام مولانا، با آن همه شیوایی و زبانآوری که در ادبیات فارسی کمنظیر است،شاید عده در لابه لای برگهای مثنوی و دیوان شمس خیالات شاعرانه را دنبال کنند. اما تاثیرات اجتماعی-فرهنگی آن به راحتی ذهن را مسموم میکند.
در اندیشهی مولانا، فردیت آدمی معنا و جایگاهی ندارد. او با تکیه بر «وحدت وجود» که در سراسر سرودههای خویش به آن پایبند است، جمعگرایی را اصل میگیرد و بر این باور است که همهی انسانها از یک «تن واحده» برخاستهاند و تنها با چنگ زدن به ایمان الهی میتوان به رستگاری دست یافت.
جمعگرایی بر این اصل استوار است که هویت، ارزش، و اصالت انسان نه در فردیت او، بلکه در نسبت او با دیگران و در پیوند با جامعه شکل میگیرد. در این نگاه، فرد بهتنهایی فاقد موجودیتی مستقل تلقی میشود و بیشتر بهسان دارایی قبیله، قوم، مذهب یا دولت به شمار میآید. اما پرسش بنیادی این است: آیا میتوان فرد را صرفاً ابزار تحقق منافع جمع دانست؟ این نگرش، با مقدم دانستن منافع جمعی بر خواست فردی، از انسان انتظار دارد برای رضایت گروه، از خواستههای شخصی خود چشم بپوشد. در چنین نگاهی، دنبال کردن خواست درونی و تعقیب منافع فردی، نه تنها بیارزش که ناپسند است. رستگاری، نه در تقویت خود، که در ذوب شدن در ارزشهای جمعی و ارج نهادن بر زیست گروهی حاصل میشود. بدین رو مولانا، راه حق را باریک، دشوار، و گاه حتی ناممکن برای فرد خودبنیاد میبیند. او میگوید:
راه حق تنگ است چون سمالخیاط
ما مثال رشته، یکتا میرویم
در اینجا، رسدن به حق تعالی همچون سوراخ سوزنی تنگ است و تنها کسانی میتوانند از آن بگذرند که خود را به رشتهای بدل کرده باشن به عبارتی از فردیت عبور کرده و در وحدت گم شده باشند. در دفتر نخست مثنوی، مولانا روایتی دارد از مردی که برای یاریجستن درِ خانهای را میکوبد. صاحبخانه از پشت در میپرسد: «کیستی؟» و مرد پاسخ میدهد: «من». صاحبخانه در را نمیگشاید و میگوید: «بر چنین خوانی، مقام خام نیست».
آن یکی آمد درِ یاری بزد
گفت یارش: کیستیای معتمد؟
گفت: من، گفتش برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی، مقام خام نیست
در این حکایت، واژهی «من» نه تنها مانع از گشودن در میشود، بلکه بهمثابهی نشانهای از خامی و نارسبودن تلقی میگردد. اینچین نکوهش کردن واژه «من» به فردیتزدایی منجر میشود. یعنی ، فرد را از درون میانتهی میسازد تا او را از دنیا و مسائل اینجهانی، که لازمهی زیستن در جهاناند، دور کند. این واژگان پرشور، گاه چنان افسونگرانه عمل میکنند که خواننده، بهجای درگیر شدن با واقعیت، در خیال رهایی از دنیا غرق میشود. دنیا در نگاه مولانا نه فرصتی برای ساختن، بلکه مانعی برای رسیدن به وصال است. همانگونه که پیشتر به اشاره رفت، گویا ما همانند زندانیانی هستیم که بیاختیار در این جهان به بند کشیده شدهایم و زمان رهاییمان نیز نزدیک است.
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا، من از کجا، مال که را دزدیدهام؟
در این نگاه، جهان چیزی جز زندانی ظلمانی نیست، جایگاهی آلوده و کفرآمیز که باید از آن دل کند. عارف، با نکوهش دنیا و ناسزا گفتن به آن، عشق خود را به الوهیت نشان میدهد. دنیا در این وادی، همچون روسپی بیوفایی است که دل بستن به آن بیهوده است، یا دنیا همچون پیرزنی فرتوت و بیرمق است که نه جاذبهای پایدار دارد و نه ارزشی برای دلبستن. حتی در صورتی که کسی با آن انس بگیرد، فراتر از چند روز نمیتواند در کنار آن بماند زیرا در نهایت چیزی جز ملال و اندوه در پی ندارد:
دنیا زن پیریست، چه باشد گر تو
با پیر زنی انس نگیری، دو سه روز
♣♣♣
عالم دون روسپیست، چیست نشانی آن؟
آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست
اینجاست که دنیاگریزی به تقدیر تبدیل میشود و عشق، نه مایهی شور زندگی، که حجتی بر دلزدگی از عالم میگردد. او دنیاستیزی خود را چنان به افراط میکشاند،که روش اهل دنیا را به رابطهی جنسی با مردگان تشبیه میکند. در نگاه او، علائم حاصله از مردهخواهی(نکروفیل) در کسانی که به دنیا دلبستگی دارند نیز دیده میشود:
شهوت که با تو رانند، صد تو کنند جان را
چون با زنی برانی، سستی دهد میان را
♣♣♣
زیرا جماعِ مرده، تن را کند فسرده
بنگر به اهل دنیا، دریاب این نشان را
در این نگاه، دلبستگی به دنیا، چیزی جز خفتن با جسدی بیجان نیست؛ شهوتی که در نهایت جز ضعف و فرسودگی به همراه ندارد. این تفکر، شاخهای تنومند در اندیشهی مولانا دارد. برای او، همه چیز در رفتن به سوی حق تعالی خلاصه میشود. چنانکه میگوید:
خواندهای «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»
تا بدانی که کجاها میرویم
مولانا چنان بر مرگاندیشی تأکید دارد که هر آنچه انسان را از مرگ دور کند، بیارزش و نکوهیده میداند. او حتی علوم تجربی و فلسفه را نیز مورد حمله قرار میدهد، چرا که از نظر او این علوم راهی به «رَب اعلی» ندارند و تنها در خدمت نیازهای حیوانی انسان هستند، نه تعالی روح
.وی تلاش میکند که تمام معرفت بشری را کنار بگذارد، زیرا آن را ناسازگار با اصول خود میبیند. این در حالی است که همین معرفت میتواند دنیا را به جایی بهتر تبدیل کند، رفاه و آسایش به همراه بیاورد، و رنج انسان را کاهش دهد. اما مولانا با رفاه و آسایش سر سازگاری ندارد. او در مثنوی، دانشهایی همچون هندسه، نجوم، طب و فلسفه را بیارزش میداند:
خردهکاریهای علم هندسه
یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلق با همین دنیاستش
ره به هفتم آسمان بر نیستش
♣♣♣
این همه علم بِنای آخور است
که عماد بود گاو و اشتر است
در نگاه او، این علوم چیزی جز ابزارهایی برای زیستن در این دنیای فانی نیستند و از آنجا که زندگی دنیوی در عرفان او جایگاهی ندارد، پس این علوم نیز بیفایده و حتی زیانبار تلقی میشوند. برای بند پایانی، بایسته است که به دیوید هیوم اشاره کنم، هیوم بسی شیوا تر از من درباب این شیوه از اندیشه در کتاب اصول اخلاق خود می نویسد:
«قطار فضیلتهای راهبان که شامل تجرد، روزه گرفتن، توبه، ریاضت کشی، کف نفس، فروتنی، خاموشی و گوشه نشینی میشود. از چه علت در همه جا توسط عُقلا رد می گردد؟ مگر غیر از این است که آنها هیچ نوع فایدهای در برندارند؟ آنها نه موجب پیشرفت و بهروزی فرد در دنیا می شوند و نه فرد را عضو ارزشمند تر جامعه تبدیل میکنند.»
اشکان بابادی
برلین- مارچ 2025