ذاتگرایی تحمیلی، صورتبندی مفهومی در نقد قرآن
✍️اشکان بابادی
شاید بهتر باشد نخست مرادم از "ذاتگرایی تحمیلی" را برای خوانندگان شرح دهم، "ذاتگرایی تحمیلی" را برای مجموعه ایدههایی به کار میبرم که برداشت بلا تغییر و ابدی از انسان دارند. انسانها را نه به مثابه سوژههایی خرمند و مستقل، بلکه همچون اشیائی میبیند که میتوانند اراده ایشان را تحت سلطه قرار دهند، تا آنان بنا بر سلیقه خویش به این سو و آن سو بکشانند، از نظر باورمندان به این ایده انسان ماهیتی ثابت، مقدس و از پیش مشخصی دارد؛ اما از جایی به بعد، از الگوی اصیل خویش جدا شده و حال وظیفهی دولت، دین، ایدئولوژی، فقیه، حزب، نژاد، و طبقه است که برای بازگرداندن انسانها به اصل و ریشه خود، به هر ابزاری چنگ بزنند. اگر بخواهم مملموستر اشاره کنم، در ذاتگرایی تحمیلی فرض بر این است که انسان همچون وسائل خانگی، همراه با کاتالوگ عرضه شده، و هر بار باید او را با کاتالوگ صادر شده تطبیق داد.
در نگاه نخست، شاید کُنش و کِشش آنها خیرخواهانه به چشم بیاید که در تلاشی طاقتفرسا بهدنبال نجات بشر، هدایت، یا بازسازی جامعهاند. اما ذاتگرایی تحمیلی، مسیر ساخت انسان نوین را پیمیگیرد و به دنبال تحقق جوهر گذشته انسان است. یعنی بازگرداندن انسان به نمونه اولیه خویش. این بازگردانی را میشود در سه مرحله خلاصه کرد : مرحلهی نخست بازگردانی ممکن است بهواسطهی «تعلیم» صورت بگیرد، اما رفته رفته مسیر برای «ارشاد و اندرز» هموار میشود، سپس «هدایت اجباری» در دستور کار قرار میگیرد و جای تعجب نیست که در پایان به «سرکوب» و حتی «حذف» منتهی شود.
آیه 130 سوره بقره را شاید بتوان یکی از شفافترین بیانها درباره حقانیت یک الگوی ازلی برای انسان دانست:
چه كسى از كيش ابراهيم روى برمىتابد جز آنكه خود را بىخرد ساخته باشد؟ ابراهيم را در دنيا برگزيديم و او در آخرت نيز از شايستگان است. بقره 130
در قرآن آیین ابراهیم یک سنت تاریخی و جغرافیایی بشمار نمیآید، سنت ابراهیم نوعی الگو و سرمشق ذاتیست که انحراف از آن نه تنها کفر بلکه نشان از بیخرد ساختنِ خویش و سبک مغزی است. این دقیقاً همان منطق ذاتگرایست؛ اینکه انسان حقیقتی از پیش مشخص ، پاک و یگانه دارد؛ و این حقیقت فقط با اعتقاد به کیش ابراهیم خود را متجلی میکند. آن کسانی که از کیش ابراهیم فاصله گرفتند، صرفا افرادی نیستند که با فکر و نگاهی متفاوت میاندیشند. آنان موجودی بیخرد و سفیه محسوب میشوند که باید آنان را به مسیر درست بازگرداند. بار دیگر در همین راستا، در آیه 30 سوره روم میآورد :
پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمیدانند!
این آیه بهوضوح از «فطرت» بهمثابهی الگوی ذاتی و تغییرناپذیر انسان سخن میگوید. در این آیه بسان آیهی پیشن صورتی ابدی برای آفرینش انسان قائل است و این صورت چیزی جز توجه به «آیین پاک» نیست. رویگردانی از این فطرت، نوعی خیانت به خویشتن و به دور انداختن خلقت الهی تلقی میشود. در این راستا شاید بتوان پیام کلی قرآن را اینگونه خلاصه کرد:
انسان فطرتاً موحد است، تنها دین نزد خدا فقط اسلام است و کیش ابراهیم جزء اساسیِ خلقت انسان به شمار میآید.
در ابتدا شاید خواننده در محتوای این آیات، نوعی پند و اندرز پدرانه را دریابند، گویی گوینده معصومانه در تلاش است افراد را به آنچه که "خیر" میداند، سوق دهد. اما اینها صرفاً مرحله نخست ذاتگرایی تحملیست، هنگامی که گفتار کارساز نیفتد، دیگر صحبت از شمشیر و خون به میان میآید. کسانی که از فطرتِ الهی که هیچ تغییری در آن راه ندارد، عدول کردهاند؛ باید با خشونت ادب شوند تا به صورتِ ازلی خویش برگردند، آنان گرههاییاند که میبایست با دندان باز شوند. اینجا دیگر دعوت یا ارشاد مطرح نیست، بلکه مجازات در راه است. آنهم برای کسانی که فطرت الهی را رها کردهاند و امتناع از بازگشت دارند.
كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسين ايمان نمىآورند، و آنچه را خدا و فرستادهاش حرام گردانيدهاند حرام نمىدارند و متدين به دين حق نمىگردند، كارزار كنيد، تا با [كمال] خوارى به دست خود جزيه دهند. سوره توبه 29
با تحلیلی که پیشتر درباب "ذاتگرایی تحملیی" داشتم. میتوان فهمید که در نگاه قرآن انسان یک فاعل خود مختار نیست که با تجربه در حال شدن و امکان است. که تجربه میکند، خطا دارد و میآموزد، بلکه با او همچون یک پروژه ناقص و ناتمام برخورد میشود که باید او را به هر روش که میتوان اصلاح کرد، آنهم با توجه با کاتالوگی که از او در دست است. از دو نظر ذاتگرایی تحمیلی در قرآن با فردگرایی لیبرال در وضعیتی آشتیناپذیر میافتد
: ✔️نخست اگر فرد ذاتی دارد که باید بدان بازگردد، دیگر آزادی معنا و مفهوم خود را از دست میدهد. زیرا هر کنش فرد باید ضرورتاً او را به ذات ازلیاش نزدیکتر کند. به عبارتی دیگر، مقصد از پیش مقدر و الگو از قبل مشخص شده. اگر آزادیِ فرد اسباب دور شدن از ذات تعیین شده وی را فراهم کند، باید تلاش کرد که تا جای ممکن مهارش کرد
. ✔️دوم: هنگامی که انسانها دارای یک ذات ازلیاند که به دست خداوند تحقق یافته، دیگر تفاوتهای فرهنگی، فردی، تاریخی، یا حتی سیاسی، انحراف محسوب میشوند، و باید اصلاح شوند. زیرا که ما همه از یک الگو آفریده شدیم و باید به آن بازگردیم. این خود سرآغازی برای بَرکشیدنِ جمعگراییست، همه انسانها باید برای رسیدن به مقصدی که به نحوی همان مبدا است تلاش کنند، با وجود اینکه اینگونه به نظر میرسد، افراد رو به جلو میروند اما به واقع آینده برای آنان در گذشته خلاصه شده.
ذاتگرایی تحمیلی به روشنی همان چیزیست که در نظریهی "ولایت فقیه" آقای خمینی دیده میشود. انسان، در نگاه او، از فطرت توحیدیاش منحرف شده، در دام نفسانیات، جهل، یا غربزدگی افتاده، و باید به مسیر حق بازگردد.(منشأ توجه چنین نگاهی، عموما بر این مبتنی است که انسانها دچار فساد شده اند. جامعه انسانی را بیاخلاقی فرا گرفته، باید سريعاً به فکر چاره بود.) فقیه که خود حامل آن حقیقت گمشده است. آمده تا مسیر حق را به شهروندان نشان دهد، آنان را از گمراهی که در پیش گرفتهاند، برهاند. نظام مورد نظر آقای خمینی، نوعی فرایند نجات بخش عرفانی- سیاسی است. از این روست که اجبار به امر نیک، توجیه میشود. فقیه میتواند برای چیرهکردن اخلاق از زور استفاده کند. فضیلت و هدایت شهروندان ارجحیت بسی بیشتر نسبت به رفاه، ثروت، آرامش دارد.
آقای خمینی بهسبب اعتقاد راسخی که در ذاتگرایی داشت در برابر تجربه، گفتوگو، و نقد کور بود. برای او الگوی ذاتیِ انسان از پیش معلوم بود(فقه شیعه) ، و تمام حقایق درباب سبک زندگی انسان در اختیار نظام سیاسیاش قرار داشت، دیگر نیازی به شنیدن صدای دیگری نمیدید. از نظر او «اطاعت» تنها چیزی است که برای مردم باقی میماند. اما نکنه مهم در اینجاست که هیچ کس نمیداند بهراستی بهترین سبک زندگی چیست؛ چون هیچ یک از ماها شناخت مطلقی از همه چیز نداریم؛ به عبارتی دیگر، کسی در بین ما همه چیزدان نیست. صرفا آزادیست که این امکان را فراهم میکند که افراد خودشان بهترین سبک زندگی را کشف کنند و آنچه که برایشان خوب است را برگزینند. هیچ الگویی یافت نمیشود که بتواند سلائق، خواستها و نیاز ما انسانها را زیر چتر خود بیاورد. به سبب شناختِ به شدت ناقص ما انسانها، تنها میتواند بدین نکنه بسنده کرد که فضیلت راستین، نه در بازگشت به یک الگوی از پیش مشخص و تعریف شده، بلکه در به رسمیت شناختن فردیت انسانها، و مجال دادن به رشد آن در وضعیت آزادی است.