طبیعت و قوانین آن
CHAP. I.
Nature and her Laws.
انسان هرگاه تجربه را رها کرده و به دنبال نظامهای خیالی رفته، همواره خود را فریب داده است. انسان ساختهی طبیعت است؛ در طبیعت وجود دارد؛ تابع قوانین طبیعت است؛ نمیتواند خود را از آنها رها کند و حتی در اندیشه نیز قادر نیست از مرزهایشان فراتر رود. ذهن او بیهوده میکوشد از جهان محسوس فراتر رود؛ ضرورتِ سخت و فرمانروا همواره او را وادار میکند که به آن بازگردد. چون انسان را طبیعت پدید آورده است، قوانین طبیعت نیز حدود او را تعیین میکنند. بیرون از آن کل عظیمی که انسان جزئی از آن است و پیوسته تأثیرش را تجربه میکند، هیچ چیز وجود ندارد.
موجوداتی که تخیل انسان آنها را فراتر از طبیعت یا جدا از آن تصویر میکند، همواره خیالهایی هستند که از چیزهایی ساخته شدهاند که پیشتر دیده است؛ اما او هرگز نمیتواند دربارهی جایگاه این موجودات یا شیوهی عملشان تصوری کامل و روشن پیدا کند. برای انسان، بیرون از طبیعتی که همهی موجودات را در بر میگیرد، چیزی وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد.
پس انسان، به جای آنکه بیرون از جهانی که در آن زندگی میکند به دنبال موجوداتی بگردد که سعادتی را برایش فراهم آورند که طبیعت از او دریغ کرده است، باید خود طبیعت را مطالعه کند؛ قوانینش را بشناسد؛ نیروهایش را بنگرد و قواعد تغییرناپذیری را که بر اساس آنها عمل میکند مشاهده نماید. باید این شناخت را برای سعادت خود به کار گیرد و بیهیاهو در برابر قوانینی که هیچ چیز قادر به تغییرشان نیست سر فرود آورد.
باید با آرامش بپذیرد که از علتهایی که زیر نفوذناپذیرترین پردهها از او پنهان ماندهاند، بیخبر است. باید در برابر احکام قدرتی همگانی تسلیم شود؛ قدرتی که نه میتواند تماماً در محدودهی فهم او قرار گیرد و نه هرگز او را از قوانینی رها خواهد کرد که سرشت خود او بر وی تحمیل کرده است.
تمایزی که بارها میان «وجود جسمانی» و «وجود اخلاقی» انسان برقرار کردهاند، آشکارا چیزی جز سوءاستفاده از واژهها نیست. انسان موجودی سراسر جسمانی است. آنچه «انسان اخلاقی» مینامیم چیزی جز همین موجود جسمانی نیست که از زاویهای خاص به او نگریسته شده؛ یعنی از حیث برخی شیوههای عملش که از سازمانیافتگی فردی او سرچشمه میگیرند. اما آیا خود این سازمانیافتگی، ساختهی طبیعت نیست؟ آیا حرکت یا انگیزهای که او را به عمل وامیدارد، جسمانی نیست؟ کنشهای آشکار انسان، همانند حرکات ناپیدایی که در درون او به واسطهی اراده یا اندیشهاش برانگیخته میشوند، همگی آثار طبیعی و نتایج ضروری ساختار خاص او و تأثیراتی هستند که از موجودات پیرامون خود دریافت میکند.
تمام چیزهایی که ذهن انسان در طول تاریخ برای تغییر یا کاملتر ساختن وضعیت خود و برای رسیدن به سعادت ابداع کرده، چیزی جز پیامد ضروری سرشت خاص انسان و سرشت موجوداتی نبوده است که بر او اثر میگذارند. هدف تمامی نهادهایش، همهی تأملاتش و تمام دانشش تنها دستیابی به همان سعادتی است که طبیعت خاص او بیوقفه به سویش میراند.
هرچه انسان انجام میدهد، هرچه میاندیشد، هرچه هست و هرچه خواهد شد، چیزی جز همان نیست که طبیعت کلی از او ساخته است. اندیشهها، اعمال و ارادهی او، آثار ضروری ویژگیهاییاند که طبیعت در او نهاده و شرایطی که او را در آنها قرار داده است. کوتاه سخن آنکه، فن و صنعت انسانی چیزی جز طبیعت نیست که با ابزارهایی که خود فراهم کرده، عمل میکند.
طبیعت انسان را برهنه و بیچیز به این جهان، که قرار است اقامتگاه او باشد، میفرستد. انسان بهسرعت میآموزد برهنگی خود را بپوشاند و خویش را از سختیهای آبوهوا حفظ کند؛ ابتدا با کلبههایی ساده و پوست حیوانات جنگل. سپس بهتدریج ظاهر آنها را بهتر میکند و آسایش بیشتری برای خود فراهم میآورد. کارگاهها و صنایع پدید میآورد تا نیازهای فوری خود را برطرف سازد؛ خاک رس، طلا و دیگر مواد معدنی را از دل زمین بیرون میکشد؛ از خاک آجر خانهاش را میسازد و از مواد دیگر ابزار و ظروف مورد نیازش را؛ رفتهرفته شکل آنها را بهبود میبخشد و بر زیباییشان میافزاید.
اگر موجودی از فراز کرهی زمین به انسان مینگریست، انسانی که برهنه در جنگل با رنج در پی خوراک خود است، از نظر تابع بودن به قوانین طبیعت هیچ تفاوتی با انسانی نداشت که در جامعهای متمدن و در آسایش زندگی میکند، یا با بهرهگیری از تجربهی بیشتر در تجمل غوطهور شده و هر روز هزار نیاز تازه برای خود میسازد و هزار راه تازه برای برآوردن آنها پیدا میکند.
تمام گامهایی که انسان برای سامان دادن به زندگی خود برداشته است، باید تنها به منزلهی زنجیرهای طولانی از علتها و معلولها در نظر گرفته شود؛ زنجیرهای که چیزی جز گسترش همان نخستین نیرویی نیست که طبیعت در آغاز به او بخشیده است.
همین حیوان، بنا بر سازمانیافتگی خاص خود، بهتدریج از سادهترین نیازها به پیچیدهترین آنها میرسد؛ و با این همه، تمامی این مراحل چیزی جز پیامد طبیعت او نیست.
پروانهای را بنگرید که زیباییاش ما را به شگفتی میاندازد، رنگهایش چنین غنی و ظاهرش چنین درخشان است. زندگی خود را به صورت تخمی بیحرکت و بیجاذبه آغاز میکند؛ گرما از آن کرمی پدید میآورد؛ کرم به شفیره بدل میشود و سپس به آن حشرهی زیبایی تبدیل میگردد که با زندهترین رنگها آراسته شده است. وقتی به این مرحله میرسد، تولیدمثل میکند؛ سپس سرانجام زینت خود را از دست میدهد و ناچار ناپدید میشود، زیرا وظیفهای را که طبیعت بر عهدهاش نهاده بود انجام داده و چرخهی دگرگونیای را که برای موجودات نوع او تعیین شده بود، کامل کرده است.
همین مسیر و همین دگرگونی را در جهان گیاهان نیز میبینیم. مجموعهای از ترکیبها که از آغاز با نیروهای درونی گیاه آلوئه درهم تنیدهاند، آن را بهتدریج هدایت میکنند، گسترش میدهند و پس از سالهای بسیار، گلهایی پدید میآورند که در عین حال خبر از فروپاشی و پایان زندگی گیاه میدهند.
دربارهی انسان نیز وضع همینگونه است. او در همهی حرکات و تمامی تغییراتی که از سر میگذراند، هرگز جز بر اساس قوانینی عمل نمیکند که خاص سازمانیافتگی او و مادهای است که از آن ساخته شده است.
«انسان جسمانی» انسانی است که تحت تأثیر علتهایی عمل میکند که قوای ما قادر به فهم آنهاست. «انسان اخلاقی» انسانی است که تحت تأثیر علتهایی جسمانی عمل میکند که پیشداوریهای ما مانع شدهاند شناخت کاملی از آنها به دست آوریم.
انسان وحشی، کودکی بیبهره از تجربه است؛ کسی که نمیداند چگونه سعادت خود را پیش ببرد، زیرا هنوز نیاموخته است در برابر تأثیراتی که از موجودات پیرامون خود دریافت میکند مقاومت کند.
انسان متمدن کسی است که تجربه و زندگی اجتماعی به او امکان دادهاند ابزار سعادت خود را از طبیعت به دست آورد؛ زیرا آموخته است هرگاه تجربه نشان دهد تأثیر موجودات بیرونی برای رفاهش زیانبار خواهد بود، در برابر آنها مقاومت کند.
انسان روشناندیش، انسان در مرحلهی بلوغ و کمال خویش است؛ انسانی که میتواند سعادت خود را افزایش دهد، زیرا آموخته است بررسی کند، برای خود بیندیشد و چیزی را صرفاً به اعتبار سخن دیگران حقیقت نپندارد؛ چیزی که تجربه بارها به او نشان داده است با بررسی انتقادی ممکن است نادرست از کار درآید.
انسان سعادتمند کسی است که میداند چگونه از نعمتهایی که طبیعت در اختیارش گذاشته بهره ببرد؛ به عبارت دیگر، کسی که برای خود میاندیشد؛ برای خیرهایی که در اختیار دارد سپاسگزار است؛ به سعادت دیگران حسادت نمیورزد و در حسرت خیرهای خیالیای که همواره بیرون از دسترس او هستند، آه نمیکشد.
انسان نگونبخت کسی است که نمیتواند از خیرهای طبیعت بهره ببرد؛ یعنی کسی که اجازه میدهد دیگران به جای او بیندیشند؛ خیر واقعی و در دسترس خود را رها میکند تا در جستوجوی بیثمر خیرهایی خیالی باشد؛ و بیهوده در حسرت چیزی میسوزد که همیشه از دسترسش میگریزد.
از اینها ضرورتاً نتیجه میشود که انسان در پژوهشهای خود باید همواره به تجربه و فلسفهی طبیعی رجوع کند. اینها هستند که باید در دین، اخلاق، قانونگذاری، حکومت سیاسی، هنرها، علوم، لذتها و بیش از همه در مصیبتهایش، راهنمای او باشند.
تجربه به ما میآموزد که طبیعت بر اساس قوانینی ساده، منظم و تغییرناپذیر عمل میکند. انسان از طریق حواس خود به این طبیعت کلی پیوند خورده است؛ با ادراک خویش باید در اسرار آن نفوذ کند و از حواس خود باید تجربهای از قوانینش به دست آورد. بنابراین هرگاه از کسب تجربه غفلت کند یا راه آن را ترک گوید، به ورطهای سقوط خواهد کرد که تخیلش او را بدان کشانده است.
تمام خطاهای انسان جسمانیاند؛ انسان تنها زمانی خود را فریب میدهد که از بازگشت به طبیعت غفلت کند، قوانینش را نپرسد و دانش عملی را به یاری نطلبد. به سبب همین کمبود دانش تجربی است که تصورات چنین ناقصی دربارهی ماده، ویژگیهای آن، ترکیبهایش، قدرتش، شیوهی عملش و نیروهایی که از ماهیتش سرچشمه میگیرند، میسازد.
بدون تجربه، سراسر جهان در چشم او به صحنهای پهناور از خطا بدل میشود. عادیترین نتایج برایش شگفتانگیزترین پدیدهها جلوه میکنند؛ از همهچیز متحیر میشود، هیچچیز را نمیفهمد و هدایت رفتار خود را به کسانی میسپارد که منفعتشان در خیانت به منافع اوست.
او طبیعت را نمیشناسد و قوانین آن را به اشتباه فهمیده است؛ نظم ضروریای را که طبیعت برای همهی موجودات خود تعیین کرده، مشاهده نکرده است. گفتم قوانین طبیعت را اشتباه فهمیده؟ نه؛ او پیش از همه خود را اشتباه فهمیده است. نتیجه آنکه تمام نظامها، حدسها و استدلالهایی که تجربه را از آنها بیرون رانده، چیزی جز بافتهای از خطاها و زنجیرهای طولانی از ناسازگاریها نیستند.
خطا همواره به زیان انسان است. نوع بشر از آن رو در بدبختی فرو رفته که خود را فریب داده است. انسان طبیعت را نادیده گرفت و قوانینش را نفهمید؛ در نتیجه خدایانی از نامعقولترین و مضحکترین انواع ساخت. همین خدایان به تنها موضوع امید و سرچشمهی ترس او تبدیل شدند.
انسان نگونبخت شد؛ زیر سایهی این خدایان خیالی لرزید؛ زیر نفوذ موجودات موهومیای که خودش آفریده بود؛ زیر وحشتی که تکههای سنگ، کندههای چوب، ماهیان پرنده یا اخم انسانهایی فناپذیر همچون خودش در او ایجاد میکردند؛ انسانهایی که تخیل آشفتهاش آنان را فراتر از همان طبیعتی قرار داده بود که تنها دربارهی آن میتواند تصوری داشته باشد.
نسلهای بعدی به حماقت او میخندند، زیرا تجربه آنان را به پوچی ترسهای بیاساس و پرستشهای نابجای او آگاه ساخته است. بدینگونه اساطیر کهن، همراه با همهی صفات بیهوده و بیمعنایی که جهل به آنها بسته بود، از میان رفتند.
انسان نفهمید که طبیعت در بخششهای خود بیطرف است، هیچ بدخواهیای ندارد و تنها از قوانین ضروری و تغییرناپذیر پیروی میکند؛ چه هنگامی که موجودات را پدید میآورد و چه زمانی که آنها را نابود میکند؛ چه هنگامی که موجودات حسمند را دچار رنج میسازد، چه زمانی که خیر و شر را میان آنها پراکنده میکند، و چه وقتی که آنان را در معرض تغییر بیوقفه قرار میدهد.
او درنیافت که برای جبران کمبودهای خود، یافتن درمان دردهایش و به دست آوردن ابزار سعادت، باید به خود طبیعت و فراوانی منابع آن روی آورد. در عوض انتظار داشت این خیرها را از موجوداتی خیالی دریافت کند که گمان میکرد فراتر از طبیعتاند؛ موجوداتی که به اشتباه آنها را آفرینندگان لذتهایش و علت مصیبتهایش میپنداشت.
از اینجا روشن میشود که انسان آفرینش این قدرتهای خیالی را مدیون ناآگاهی خود از طبیعت است؛ همان قدرتهایی که قرنها زیر سلطهی ترس از آنها لرزیده است؛ همان پرستش خرافیای که سرچشمهی بدبختیهای او و مصائبی بوده که برای نسلهای بعدی نیز به میراث گذاشته است.
از آنجا که انسان طبیعت خاص خود، مسیر مناسب زندگیاش، نیازها و حقوقش را بهدرستی نفهمید، در جامعه از آزادی به بردگی سقوط کرد. او هدف وجود خویش را فراموش کرده بود؛ یا خود را موظف میپنداشت امیال طبیعی قلبش را سرکوب کند و رفاه خود را قربانی هوس فرمانروایانی سازد که یا خودش انتخابشان کرده بود یا بدون هیچ بررسیای تسلیمشان شده بود.
او از سیاست حقیقیِ زندگی اجتماعی و هدف حکومت ناآگاه بود. نخواست به ندای طبیعت گوش دهد که با صدای بلند اعلام میکرد بهای هرگونه فرمانبرداری، «حفاظت و سعادت» است. غایت هر حکومت، منفعت حکومتشوندگان است، نه سود انحصاری حکومتکنندگان.
انسان بدون بررسی خود را تسلیم مردمانی همانند خودش کرد؛ مردمانی که پیشداوریهایش وادارش کرده بود آنان را موجوداتی از مرتبهای برتر و خدایانی بر روی زمین بداند. آنان نیز از جهل او سود بردند، از پیشداوریهایش استفاده کردند، او را فاسد ساختند، به رذیلت کشاندند، به بندگی درآوردند و نگونبخت کردند.
بدینگونه، انسانی که طبیعت برای بهرهمندی کامل از آزادی، برای جستوجوی صبورانهی قوانینش، برای کاوش اسرارش و برای تکیه بر تجربه پدید آورده بود، به سبب بیاعتنایی به این هشدارهای سودمند و ناآگاهی نابخشودنی از سرشت خود، به بردگی افتاد و تحت حکومتهایی فاسد قرار گرفت.
چون انسان خود را نشناخت، از پیوند ضروریای که میان او و دیگر افراد نوع خودش وجود دارد نیز ناآگاه ماند. چون وظیفهاش در برابر خودش را نفهمید، بهناچار وظیفهاش در برابر دیگران را نیز اشتباه فهمید.
او دربارهی آنچه برای سعادتش ضروری بود، محاسبهای نادرست انجام داد. نمیدانست چه چیزی به خود بدهکار است؛ از چه افراطهایی باید بپرهیزد؛ در برابر چه خواستههایی باید مقاومت کند؛ و از چه انگیزههایی باید پیروی نماید تا سعادت خود را استوار سازد، آسایشش را افزایش دهد و منفعتش را پیش ببرد.
کوتاه سخن آنکه، منافع واقعی خویش را نمیشناخت؛ و از همین جا بینظمیها، افراطها، ولخرجیهای شرمآور و آن زنجیرهی طولانی از رذایلی پدید آمد که انسان خود را به آنها سپرده است؛ آن هم به بهای حفظ خویش و با به خطر انداختن سعادت پایدار خود.
پس ناآگاهی انسان از خویشتن بوده است که مانع روشن شدن اخلاق او شده. صاحبان قدرت فاسدی که انسان خود را تسلیمشان کرده بود، منفعت خود را در آن میدیدند که حتی وقتی وظایفش را میشناخت، مانع انجام آنها شوند.
زمان، همراه با نفوذ جهل و به یاری فساد، به این اقتدارها چنان نیرویی بخشید که صدای ضعیفشدهی انسان قادر به مقاومت در برابرشان نبود. وظایف او همچنان انجامنشده باقی ماندند و در چشم خود و دیگران بیاعتبار شد. اگر جهل انسان چنین مدت درازی دوام آورده و او برای بهبود وضعیت خود چنین آهسته و مردد گام برداشته است، تنها از آن روست که مطالعهی طبیعت را نادیده گرفته، قوانینش را با دقت بررسی نکرده، راهحلهایش را نجسته و ویژگیهایش را کشف نکرده است.
تنبلی انسان ترجیح میدهد از «مثال دیگران» پیروی کند تا از تجربه، زیرا تجربه به فعالیت نیاز دارد؛ ترجیح میدهد اسیر عادت و روال باشد تا تابع عقل، زیرا عقل از او تأمل میطلبد؛ ترجیح میدهد چیزی را صرفاً به اعتبار دیگران حقیقت بداند تا آنکه با پژوهشی صبورانه و دقیق آن را بررسی کند.
از همین جاست نفرتی که انسان نسبت به هر چیزی نشان میدهد که از قواعدی که بدانها خو گرفته منحرف شود؛ از همین جاست احترام احمقانه و وسواسآمیزش به گذشته و به بیمعناترین، نامعقولترین و مضحکترین نهادهای نیاکانش؛ و از همین جاست ترسی که هرگاه سودمندترین تغییرات به او پیشنهاد میشود یا امیدوارکنندهترین تلاشها برای بهتر کردن وضعیتش صورت میگیرد، وجودش را فرامیگیرد.
از بررسی کردن میترسد، زیرا به او آموختهاند که بررسی و پرسشگری بیاحترامی به چیزی است که مستقیماً با سعادتش پیوند دارد. زودباوریاش موجب میشود توصیههای منفعتطلبانه را بپذیرد و کسانی را که میکوشند خطر راهی را که در آن حرکت میکند به او نشان دهند، از خود براند.
به همین دلیل است که ملتها در شرمآورترین رخوت باقی میمانند؛ زیر بار سوءاستفادههایی رنج میکشند که قرن به قرن به آنان منتقل شده و از تصور همان چیزی میلرزند که تنها میتواند مصیبتهایشان را درمان کند.
کمبود انرژی و بیاعتنایی به تجربه سبب شده است پزشکی، فلسفهی طبیعی، کشاورزی، نقاشی و در حقیقت تمامی علوم سودمند، مدتهای طولانی زیر زنجیر اقتدار باقی بمانند و پیشرفت چندانی نکنند. کسانی که به این علوم میپردازند، ترجیح میدهند راههای کوبیدهشدهی گذشته را، هر اندازه هم ناقص باشند، دنبال کنند تا اینکه راهی تازه بگشایند. آنان هیجان تخیل و حدسهای خودخواستهی خود را بر تجربهی دشوار و پرزحمتی ترجیح میدهند که تنها وسیلهی بیرون کشیدن اسرار از دل طبیعت است.
کوتاه سخن آنکه، انسان خواه از روی تنبلی و خواه از ترس، هنگامی که شواهد حواس خود را کنار گذاشت، در همهی اعمال و کوششهایش به وسیلهی تخیل، شور و هیجان، عادت، پیشداوری و بیش از همه به وسیلهی اقتدار هدایت شد؛ اقتداری که بهخوبی میدانست چگونه او را بفریبد و چگونه از جهل و تنبلیاش به سود خود بهره گیرد.
بدینسان، نظامهای خیالی و بیپایه جای تجربه، تأمل پخته و عقل را گرفتند. انسان که از ترس خشک شده بود، از امور شگفتانگیز مست گشته و از تنبلی کرخت شده بود، تجربه را رها کرد. زودباوری او را هدایت میکرد و دیگر قادر نبود به تجربه بازگردد؛ در نتیجه بیتجربه باقی ماند.
از همین جا مضحکترین عقاید را پدید آورد یا همهی خیالهای مبهم و اندیشههای بیهودهای را پذیرفت که کسانی به او عرضه میکردند که منفعتشان در باقی ماندن او در همین وضعیت تأسفبار جهل بود. بدینگونه، نوع بشر مدتهای طولانی در دوران کودکی باقی ماند؛ زیرا انسان به طبیعت توجه نکرد؛ راههایش را نادیده گرفت؛ تجربه را خوار شمرد؛ عقل را کنار گذاشت؛ شیفتهی امور شگفتانگیز و فراطبیعی شد و بیهوده لرزید.
به همین دلایل است که بیرون آوردن انسان از دوران کودکی و رساندنش به بلوغ چنین دشوار است. او چیزی جز فرضیههایی بیمایه در اختیار نداشته؛ فرضیههایی که هرگز جرئت نکرده اصول یا شواهدشان را بررسی کند، زیرا عادت کرده بود آنها را مقدس و کاملترین حقایق بداند؛ حقایقی که حتی برای یک لحظه هم اجازهی تردید دربارهشان را نداشت.
جهل او را زودباور کرد؛ کنجکاویاش موجب شد امور شگفتانگیز را بیدرنگ ببلعد؛ گذر زمان باورهایش را تثبیت کرد و حدسهای خود را نسل به نسل به جای واقعیت منتقل نمود. قدرتی استبدادی نیز این باورها را حفظ کرد، زیرا تنها به واسطهی همین باورها بود که میتوانست جامعه را به بندگی درآورد.
گاه پرتوهای ضعیفی از طبیعت میکوشیدند عقل او را به خود آورند؛ گاه جرقههای کوتاهی از تجربه تاریکی او را روشن میکردند؛ اما منفعت اقلیتی بر شور و تعصب اکثریت استوار بود. برتری آنان به عشق مردم به امور شگفتانگیز وابسته بود و حتی موجودیتشان بر استواری جهل مردم تکیه داشت. بنابراین هیچ فرصتی را برای خاموش کردن همان شعلهی گذرای عقل از دست نمیدادند.
بدینگونه، تودهی مردم نخست با فریب به زودباوری کشانده شدند و سپس با زور به اطاعت واداشته شدند.
سرانجام تمام دانش انسان به تودهای آشفته از تاریکی، دروغ و تناقض بدل شد؛ هرچند اینجا و آنجا پرتوی ضعیف از حقیقت نیز دیده میشد که همان طبیعت فراهمش میکرد؛ طبیعتی که انسان هرگز نمیتواند کاملاً خود را از آن جدا کند، زیرا نیازهایش، حتی بیآنکه بداند، پیوسته او را به منابع آن بازمیگردانند.
پس اگر بتوانیم، خود را از این ابرهای پیشداوری بالاتر بکشیم! از این هوای سنگینی که در آن محصور شدهایم بیرون آییم و در فضایی پاکتر و آزادتر، به عقاید انسانها و نظامهای گوناگونشان بنگریم.
بیاموزیم به تصورات آشفتهی خود بدگمان باشیم؛ تجربه، این راهنمای وفادار، را پیشوای خود سازیم؛ با طبیعت مشورت کنیم؛ قوانینش را بررسی کنیم؛ به ذخایرش راه یابیم و تصورات خود دربارهی موجوداتی را که در بر میگیرد، مستقیماً از خود او بگیریم.
حواس خود را بازپس گیریم؛ همان حواسی که خطای منفعتطلبانه به ما آموخته است به آنها بدگمان باشیم. به عقل رجوع کنیم؛ همان عقلی که برای پستترین مقاصد چنین رسوا بدنام شده و چنین بیرحمانه مورد اهانت قرار گرفته است.
جهان محسوس را با دقت بررسی کنیم و ببینیم آیا همین جهان ما را قادر نمیسازد دربارهی آن قلمرو نامرئی که «جهان عقلانی» نامیدهاند، داوریای قابل قبول داشته باشیم؟ شاید دریابیم اساساً دلیل کافی برای جداساختن این دو وجود نداشته است؛ و شاید بفهمیم جدایی این دو قلمرو، که هر دو به یک اندازه متعلق به طبیعتاند، خود از انگیزههایی سرچشمه گرفته که شایستهی بررسی دقیق ما هستند.
جهان، این مجموعهی عظیم هر آنچه وجود دارد، چیزی جز ماده و حرکت در برابر ما قرار نمیدهد. آنچه در کل هستی مشاهده میکنیم، چیزی نیست جز توالی عظیم و پیوستهای از علتها و معلولها.
برخی از این علتها را میشناسیم، زیرا یا مستقیماً بر حواس ما اثر میگذارند یا تجربهی طولانی آنها را در قلمرو شناخت حسی ما قرار داده است. علتهای دیگری برایمان ناشناختهاند، زیرا تنها از طریق آثاری بر ما تأثیر میگذارند که گاه فاصلهی بسیار زیادی با علت نخستین خود دارند.
تنوع عظیمی از ماده، در بینهایت صورت مختلف با یکدیگر ترکیب میشود و پیوسته انواع گوناگونی از نیروها و حرکتها را دریافت و منتقل میکند.
ویژگیهای متفاوت ماده، ترکیبهای بیشمار آن و شیوههای گوناگون عملش ــ که همگی پیامد ضروری همین ترکیبها هستند ــ چیزی را تشکیل میدهند که انسان ماهیت (essence) موجودات مینامد. از همین ماهیتهای گوناگون است که نظمها، طبقات و نظامهایی پدید میآیند که هر موجود در آنها جای میگیرد؛ و مجموع همهی این موجودات همان چیزی است که آن را «طبیعت» مینامیم.
بنابراین، «طبیعت» در گستردهترین و بنیادیترین معنای خود، همان کل عظیمی است که از مجموعهی ماده در ترکیبهای گوناگونش و از تنوع حرکاتی که جهان در برابر دیدگان ما قرار میدهد، پدید میآید.
اما طبیعت در معنایی محدودتر، هنگامی که دربارهی هر موجود خاص سخن میگوییم، عبارت است از کلیتی که از ماهیت آن موجود نتیجه میشود؛ یعنی ویژگیهای خاص، ترکیب، نیرو و شیوههای گوناگون عملی که آن موجود را از سایر موجودات متمایز میسازند.
از همین رو، انسان نیز به منزلهی یک کل، یا از حیث طبیعت خود، نتیجهی ترکیب معینی از ماده است؛ مادهای که دارای ویژگیهای خاصی است و میتواند نیروهایی معین دریافت کند و نیروهایی معین انتقال دهد. آرایش این اجزا همان چیزی است که «سازمانیافتگی» (organization) نامیده میشود؛ و از ماهیت این سازمانیافتگی است که انسان احساس میکند، میاندیشد، عمل میکند و حرکت میکند؛ آن هم به شیوهای که او را از موجودات دیگری که با آنها مقایسه میشود متمایز میسازد.
بنابراین انسان در نظم، نظام یا طبقهای خاص قرار میگیرد که با دیگر حیوانات تفاوت دارد؛ زیرا در آنان برخی از ویژگیهایی را که در انسان مشاهده میکنیم، نمیبینیم.
اما نظامهای مختلف موجودات ــ یا اگر بخواهیم بگوییم طبیعتهای خاص آنان ــ همگی به نظام عمومی آن کل عظیم، یعنی طبیعت کلی، وابستهاند؛ طبیعتی که این موجودات جزئی از آن هستند و هر آنچه وجود دارد ضرورتاً تابع و وابسته به آن است.
اکنون که معنای مناسبی که باید به واژهی «طبیعت» داد را روشن کردیم، لازم است یک بار برای همیشه به خواننده یادآوری کنم که هرگاه در ادامهی این اثر عبارتی مانند «طبیعت فلان اثر را پدید میآورد» به کار میرود، مقصود به هیچ وجه شخصیت بخشیدن به طبیعت نیست؛ طبیعت در این معنا موجودی مستقل و شخصوار نیست، بلکه مفهومی انتزاعی است.
چنین عبارتی فقط به این معناست که اثر مورد نظر ضرورتاً از ویژگیهای خاص موجوداتی سرچشمه میگیرد که این جهان عظیم را تشکیل میدهند. پس وقتی گفته میشود «طبیعت از انسان میخواهد در پی سعادت خویش باشد»، این صرفاً برای پرهیز از عبارتهای طولانی و تکرار بیهوده است. مقصود این است که ویژگی موجودی که احساس میکند، میاندیشد و عمل میکند، آن است که برای سعادت خویش تلاش کند.
در یک کلام، «طبیعی» چیزی است که با ماهیت اشیا یا با قوانینی سازگار باشد که طبیعت بر موجودات خود، متناسب با جایگاهشان و شرایط گوناگونی که ناچار از آنها عبور میکنند، حاکم ساخته است.
از همین رو، سلامتی در شرایطی معین برای انسان طبیعی است؛ و بیماری در شرایطی دیگر به همان اندازه طبیعی است. فروپاشی، یا اگر بخواهیم بگوییم مرگ، برای بدنی که برخی از چیزهای ضروری برای ادامهی حیات حیوانی را از دست داده، حالتی طبیعی است.
از ماهیت (essence) نیز باید آن چیزی را فهمید که یک موجود را همان چیزی میسازد که هست؛ یعنی مجموع ویژگیها و صفاتی که سبب میشوند آن موجود به شیوهای که میبینیم عمل کند.
پس وقتی گفته میشود «در ماهیت سنگ است که سقوط کند»، معنایش این است که سقوط سنگ نتیجهی ضروری وزن، چگالی، پیوستگی اجزا و عناصری است که از آنها ترکیب شده است.
کوتاه سخن آنکه، ماهیت هر موجود همان طبیعت خاص و فردیِ اوست.
پایان
CHAP. I.
Nature and her Laws.
By Paul Henri Thiery (Baron D'Holbach)
Translated From The Original, by Samuel Wilkinson