در باب حرکت و منشأ آن
CHAP. II.
Of Motion, and its Origin.
حرکت اثری است که به واسطهی آن، جسم یا موقعیت خود را تغییر میدهد، یا گرایش دارد که آن را تغییر دهد؛ یعنی بهتدریج با بخشهای متفاوتی از فضا نسبت پیدا میکند، یا فاصلهی نسبی خود را با اجسام دیگر تغییر میدهد.
تنها حرکت است که میان حواس ما و موجودات بیرونی یا درونی رابطه برقرار میکند. فقط از راه حرکت است که این موجودات بر ما اثر میگذارند؛ از وجودشان آگاه میشویم؛ دربارهی ویژگیهایشان داوری میکنیم؛ آنها را از یکدیگر تمیز میدهیم و در طبقات مختلف جای میدهیم.
موجودات، جوهرها یا اجسام گوناگونی که طبیعت از مجموعهی آنها تشکیل شده است، خود آثارِ ترکیبها یا علتهایی معیناند؛ علتهایی که سپس خود به علتهای دیگری بدل میشوند.
علت (cause) موجودی است که موجود دیگری را به حرکت درمیآورد یا در آن تغییری ایجاد میکند.
معلول (effect) تغییری است که در یک جسم، بر اثر حرکت یا حضور جسمی دیگر، پدید میآید.
هر موجود، بنا بر ماهیت و طبیعت خاص خود، توانایی ایجاد انواعی از حرکت، دریافت حرکت و انتقال آن را دارد. برخی موجودات میتوانند اندامهای ما را تحت تأثیر قرار دهند و اندامهای ما نیز توان دریافت این تأثیر و دگرگون شدن در اثر حضور آنها را دارند.
اما چیزهایی که به هیچیک از اندامهای ما، چه مستقیماً و به خودی خود و چه از طریق واسطهی اجسام دیگر، اثری وارد نمیکنند، برای ما وجود ندارند؛ زیرا نه میتوانند ما را به حرکت درآورند و نه در نتیجه تصوری در ما ایجاد کنند. از این رو نه میتوانیم آنها را بشناسیم و نه دربارهشان داوری کنیم.
شناختن یک شیء یعنی احساس کردن آن؛ و برای احساس کردنش لازم است از آن متأثر شویم. دیدن یعنی آنکه چیزی بر اندامهای بینایی ما اثر گذاشته باشد؛ شنیدن یعنی آنکه چیزی عصبهای شنوایی ما را تحت تأثیر قرار داده باشد. کوتاه سخن آنکه، جسم به هر شیوهای که بر ما اثر بگذارد و هر نیرویی که از آن دریافت کنیم، شناخت ما از آن جز از راه تغییری که در ما ایجاد میکند حاصل نمیشود.
طبیعت، همانگونه که پیشتر گفتیم، مجموعهی همهی موجودات است و در نتیجه مجموعهی تمام حرکتهایی که از آنها آگاهی داریم، همراه با بسیاری حرکتهای دیگری که چیزی از آنها نمیدانیم، زیرا هنوز در دسترس حواس ما قرار نگرفتهاند.
از کنش و واکنش دائمی این موجودات، رشتهای از علتها و معلولها، یا زنجیرهای از حرکتها، پدید میآید؛ زنجیرهای که بر اساس قوانین ثابت و تغییرناپذیر خاص هر موجود هدایت میشود. این قوانین برای آن موجود ضروریاند یا در طبیعت خاص او نهفتهاند و سبب میشوند همواره به شیوهای معین عمل یا حرکت کند.
اصلهای متفاوت این حرکت برای ما ناشناختهاند؛ زیرا در بسیاری از موارد، اگر نه در همهی آنها، نمیدانیم چه چیزی ماهیت واقعی موجودات را تشکیل میدهد.
عناصر سازندهی اجسام از دسترس حواس ما میگریزند؛ ما آنها را فقط در حالت کلی و به صورت توده میشناسیم. نه از ترکیب درونی آنها آگاهی داریم و نه از نسبتهایی که این ترکیبها بر اساس آنها شکل گرفتهاند؛ در حالی که شیوهی عمل، نیروی محرک و آثار گوناگون آنها ضرورتاً باید از همین ترکیبها ناشی شوند.
حواس ما معمولاً دو نوع حرکت را در موجودات پیرامونمان به ما نشان میدهند. نوع نخست، حرکتِ توده یا حرکت انتقالی است که در آن تمام یک جسم از جایی به جای دیگر منتقل میشود. این نوع حرکت را بهخوبی احساس میکنیم. برای نمونه، میبینیم سنگی سقوط میکند، توپی میغلتد، دستی حرکت میکند یا موقعیت خود را تغییر میدهد.
نوع دوم، حرکتی درونی یا پنهان است که همواره به نیروهای خاص خود جسم وابسته است؛ یعنی به ماهیت آن، به ترکیبش، و به کنش و واکنش ذرات بسیار ریز و نامحسوس ماده که آن جسم از آنها ساخته شده است.
این حرکت را نمیبینیم؛ تنها از طریق دگرگونی یا تغییری که پس از مدتی در آن اجسام یا ترکیبها مشاهده میکنیم از وجودش آگاه میشویم. از همین نوع است حرکت پنهانیای که تخمیر در ذرات آرد ایجاد میکند؛ ذراتی که هرچند پراکنده و از هم جدا هستند، به یکدیگر میپیوندند و تودهای را تشکیل میدهند که آن را «نان» مینامیم. همچنین از همین نوع است آن حرکت نامحسوسی که به واسطهی آن میبینیم گیاه یا حیوان رشد میکند، نیرو میگیرد، دگرگون میشود و ویژگیهای تازهای به دست میآورد، بیآنکه چشمان ما بتوانند تمام مراحل این فرایند یا علتهایی را که این آثار را پدید آوردهاند دنبال کنند.
حرکت درونی دیگری نیز در انسان رخ میدهد که آن را قوای عقلی، اندیشهها، شورها و اراده مینامند. دربارهی این امور نیز راهی برای داوری نداریم جز از طریق اعمالشان؛ یعنی از طریق آثار محسوس و قابل مشاهدهای که همراه آنها یا پس از آنها ظاهر میشوند. برای مثال، وقتی میبینیم انسانی میگریزد، داوری میکنیم که در درون او شور یا هیجانِ ترس به حرکت درآمده است.
حرکت، خواه آشکار باشد خواه پنهان، هنگامی اکتسابی (acquired) نامیده میشود که جسمی آن را از جسم دیگری دریافت کرده باشد؛ خواه از علتی که برای ما ناشناخته است، خواه از عامل بیرونیای که حواس ما قادر به شناختنش هستند. برای نمونه، حرکتی که باد به بادبانهای کشتی میدهد، حرکتی اکتسابی است.
حرکتی که در جسمی پدید میآید و علت آن تغییرات در خود همان جسم نهفته است، خودانگیخته (spontaneous) نامیده میشود. در این حالت گفته میشود جسم بر اساس نیروهای خاص خود حرکت یا عمل میکند. از همین نوع است حرکت انسانی که راه میرود، سخن میگوید یا میاندیشد.
با این همه، اگر کمی دقیقتر موضوع را بررسی کنیم، متقاعد خواهیم شد که به معنای دقیق کلمه، در هیچیک از اجسام طبیعت چیزی به نام «حرکت خودانگیخته» وجود ندارد؛ زیرا موجودات پیوسته بر یکدیگر اثر میگذارند و همهی تغییراتشان را باید به علتهایی نسبت داد، خواه آشکار و خواه پنهان، که آنها را به حرکت درمیآورند.
ارادهی انسان نیز بهطور پنهانی به وسیلهی علتی بیرونی به حرکت درمیآید یا تعیین میشود؛ علتی که تغییری در او ایجاد کرده است. ما گمان میکنیم انسان از خود به حرکت درآمده، زیرا نه علتی را که او را تعیین کرده میبینیم، نه شیوهی عمل آن علت را و نه اندامی را که به حرکت درآورده است.
حرکتی که تنها به واسطهی یک علت در جسم ایجاد شود، حرکت ساده (simple motion) نامیده میشود.
اما حرکت مرکب (compound motion) حرکتی است که دو یا چند علت متفاوت آن را پدید آورند؛ خواه این علتها برابر باشند یا نابرابر، به شیوههای مختلف با یکدیگر همکاری کنند، همزمان یا پشت سر هم عمل کنند، و خواه برای ما شناخته شده باشند یا ناشناخته.
ماهیت حرکت موجودات هرچه باشد، همواره پیامد ضروری ماهیت یا ویژگیهای تشکیلدهندهی آنها و علتهایی است که بر آنها اثر میگذارند.
هر موجود تنها میتواند به شیوهای خاص حرکت و عمل کند؛ یعنی مطابق با قوانینی که از ماهیت ویژه، ترکیب خاص و طبیعت فردیاش نتیجه میشوند؛ کوتاه سخن آنکه، مطابق با نیروهای خاص خودش و نیروهای اجسامی که از آنها تأثیر میپذیرد.
همین امر قوانین تغییرناپذیر حرکت را تشکیل میدهد. میگویم تغییرناپذیر، زیرا این قوانین نمیتوانند تغییر کنند بیآنکه ماهیت خود اشیا دچار آشفتگی شود. بنابراین جسم سنگین، اگر مانعی برای جلوگیری از سقوطش وجود نداشته باشد، ضرورتاً سقوط خواهد کرد؛ موجود حسمند بهطور طبیعی در پی لذت خواهد رفت و از درد دوری خواهد کرد؛ و آتش ضرورتاً خواهد سوزاند و نور منتشر خواهد کرد.
پس هر موجود قوانین حرکتی خاص خود را دارد و همواره مطابق آنها عمل میکند یا به حرکت درمیآید؛ مگر آنکه علتی نیرومندتر مسیر عملش را متوقف کند.
آتش تا زمانی مادهی قابل اشتعال را میسوزاند که مقدار کافی آب بر آن ریخته نشده باشد تا حرکتش را متوقف سازد. موجود حسمند نیز تا زمانی در پی لذت میرود که نترسد نتیجهی این لذت، درد باشد.
انتقال حرکت، یا شیوهای که به واسطهی آن جسمی بر جسم دیگر اثر میگذارد، نیز تابع قوانین ضروری و معین است. یک موجود تنها از طریق نوعی نسبت، شباهت، سازگاری، همخوانی یا تماس با موجود دیگر میتواند حرکت خود را به آن منتقل کند.
آتش تنها زمانی گسترش مییابد که مادهای متناسب با طبیعت خود بیابد؛ و هنگامی خاموش میشود که با اجسامی روبهرو شود که قادر نیست آنها را دربرگیرد؛ یعنی با اجسامی که نسبت یا سازگاری لازم را با آن ندارند.
همهچیز در جهان در حرکت است؛ ماهیت ماده، عمل کردن است. اگر اجزای ماده را با دقت بررسی کنیم، خواهیم دید هیچ ذرهای در آرامش مطلق به سر نمیبرد.
چیزهایی که در نظر ما بیحرکتاند، در واقع تنها در حالت سکون نسبی یا ظاهری قرار دارند. حرکت آنها چنان نامحسوس است و آثارش چنان اندک در سطحشان ظاهر میشود که نمیتوانیم تغییراتی را که تجربه میکنند مشاهده کنیم.
هرچه در نظر ما ساکن است، حتی برای یک لحظه نیز در همان حالت باقی نمیماند. همهی موجودات پیوسته، با سرعتی بیشتر یا کمتر، پدید میآیند، رشد میکنند، تحلیل میروند یا پراکنده میشوند.
حشرهای که افمرون (Ephemeron) نامیده میشود در همان روزی که پدید میآید از میان میرود؛ بنابراین بزرگترین دگرگونیهای وجودش در برابر چشمان ما با سرعتی بسیار زیاد رخ میدهند.
ترکیبهایی که سختترین و پایدارترین اجسام را میسازند و در ظاهر در کاملترین سکون قرار دارند، با گذشت زمان تجزیه و منحل میشوند. سختترین سنگها نیز بهتدریج در برابر تماس هوا فرسوده میشوند.
تودهای آهن که زمان و اثر جوّ آن را به زنگار تبدیل کردهاند، ناگزیر باید از لحظهای که در دل زمین شکل گرفته تا هنگامی که ما آن را در وضعیت فرسایش و تجزیه مشاهده میکنیم، پیوسته در حرکت بوده باشد.
بیشتر فیلسوفان طبیعی به آنچه نیسوس (nisus) مینامند، یعنی کوشش یا فشاری دائمی که یک جسم بر جسم دیگر وارد میکند، توجه کافی نکردهاند؛ حتی وقتی این دو جسم در نگاه سطحی ما کاملاً ساکن به نظر میرسند.
سنگی با وزن پانصد پوند ظاهراً آرام بر زمین قرار گرفته است؛ اما حتی برای یک لحظه نیز از فشار آوردن با نیرو بر زمین بازنمیایستد، و زمین نیز به نوبهی خود در برابر آن مقاومت میکند یا آن را پس میراند.
آیا میتوان گفت سنگ و زمین هیچ کنشی ندارند؟ اگر کسی در این موضوع تردید دارد، کافی است دست خود را میان سنگ و زمین قرار دهد؛ آنگاه خواهد فهمید که با وجود سکون ظاهری، سنگ نیروی کافی برای خرد کردن دست او دارد، زیرا نیروی دست برای مقاومت همزمان در برابر سنگ و زمین کافی نیست. کنش در اجسام بدون واکنش نمیتواند وجود داشته باشد. جسمی که تحت تأثیر نیرویی، کششی یا فشاری قرار میگیرد، اگر مقاومت کند، همین مقاومت آشکارا نشان میدهد که واکنش نیز دارد. از این رو نتیجه میشود نیروی پنهانیای که برخی فیلسوفان آن را نیروی اینرسی (vis inertia) مینامند، در برابر نیرویی دیگر خود را نشان میدهد؛ و همین امر ثابت میکند آنچه «نیروی لَخت» نامیده میشود، توانایی کنش و واکنش هر دو را دارد.
با بررسی دقیق خواهیم دید نیروهایی که «مرده» نامیده میشوند و نیروهایی که «زنده» یا متحرک خوانده میشوند، در اصل از یک نوعاند و تنها به شیوههایی متفاوت خود را نشان میدهند.
حتی میتوان یک گام دیگر پیش رفت. آیا نمیتوان گفت در اجسام یا تودههایی که مجموعشان در نگاه ما ساکن به نظر میرسد، باز هم کنش و واکنشی دائمی، کوششهایی پیوسته، نیرویی بیوقفه منتقلشونده و مقاومتی مداوم وجود دارد؟ یعنی نوعی نیسوس که در آن اجزای سازندهی این اجسام بر یکدیگر فشار میآورند، متقابلاً در برابر هم مقاومت میکنند و بیوقفه عمل و واکنش دارند؟
آیا همین تقابل کنشها و واکنشهای همزمان نیست که آنها را به هم پیوند میدهد، ذراتشان را به صورت توده، جسم یا ترکیبی واحد نگه میدارد و در مجموع ظاهری از سکون کامل پدید میآورد، با آنکه هیچیک از ذراتشان حتی برای یک لحظه واقعاً از حرکت بازنمیایستند؟
این تودههای مرکب تنها به سبب برابری حرکتها و تعادل متقابل نیروهای درونشان ساکن به نظر میرسند.
پس روشن میشود اجسامی که در ظاهر در آرامش کامل به سر میبرند، چه در سطح و چه در درون خود، پیوسته از اجسامی که آنها را احاطه کرده یا در آنها نفوذ میکنند، نیرویی دریافت میکنند؛ اجسامی که آنها را منبسط یا منقبض، رقیق یا متراکم میسازند، و حتی از خود اجزایی که آنها را تشکیل میدهند. از همین رو ذرات این اجسام بیوقفه عمل و واکنش میکنند و در حرکتی دائمی قرار دارند؛ حرکتی که آثارش گاه در تغییراتی بسیار چشمگیر ظاهر میشود. برای نمونه، گرما فلزات را منبسط و رقیق میکند. از همین واقعیت میتوان نتیجه گرفت که یک میلهی آهنی تنها بر اثر تغییرات جوّی پیوسته در حرکت است و هیچ ذرهای از آن حتی برای لحظهای در سکون کامل قرار ندارد.
در اجسام سختی که ذراتشان با یکدیگر تماس نزدیک دارند و بهطور فشرده به هم متصلاند، چگونه ممکن است هوا، سرما یا گرما بر یکی از ذرات بیرونی اثر بگذارد، بیآنکه این حرکت به ذرات درونیتر و ریزتر نیز منتقل شود؟
اگر حرکتی وجود نداشت، چگونه میتوانستیم بفهمیم که حس بویایی ما از ذراتی تأثیر میگیرد که از سختترین اجسام خارج میشوند، در حالی که تمامی اجزای آن اجسام ظاهراً در سکون کاملاند؟
چگونه حتی با کمک تلسکوپ میتوانستیم دورترین ستارگان را ببینیم، اگر حرکت پیشروندهی نور از آن ستارگان تا شبکیهی چشم ما وجود نداشت؟ مشاهده و تأمل باید ما را متقاعد کند که همهچیز در طبیعت در حرکت دائمی است؛ حتی کوچکترین جزء نیز در سکون مطلق قرار ندارد. طبیعت در همهچیز عمل میکند؛ و اگر عمل نمیکرد، دیگر طبیعت نبود.
دانش عملی به ما میآموزد که بدون حرکت دائمی، هیچ چیز نمیتوانست حفظ شود، چیزی تولید نمیشد و هیچ چیز در طبیعت قادر به عمل نبود. پس تصور «طبیعت» ضرورتاً تصور «حرکت» را نیز در خود دارد. اما شاید با نوعی پیروزی پرسیده شود: طبیعت حرکت خود را از کجا به دست آورده است؟
پاسخ ما این است: نمیدانیم؛ و آنان نیز نمیدانند. ما هرگز نخواهیم دانست و آنان نیز هرگز نخواهند دانست. این رازی است که نفوذناپذیرترین پرده آن را هم از ما و هم از ایشان پنهان کرده است.
اما افزون بر این میگوییم، تا زمانی که خلافش بهطور منطقی اثبات نشده، معقول است نتیجه بگیریم که سرچشمهی حرکت در خود طبیعت است؛ زیرا طبیعت همان کل عظیمی است که بیرون از آن چیزی نمیتواند وجود داشته باشد.
میگوییم حرکت یکی از شیوههای وجود است که ضرورتاً از طبیعت ماده سرچشمه میگیرد. ماده به واسطهی نیروهای خاص خودش حرکت میکند؛ حرکتش باید به نیرویی نسبت داده شود که در خود آن نهفته است؛ و تنوع حرکتها و پدیدههایی که از آنها ناشی میشوند، از تنوع ویژگیها، کیفیتها و ترکیبهایی سرچشمه میگیرند که از آغاز در مادهی نخستینی وجود داشتهاند که طبیعت از مجموعهی آن تشکیل شده است.
بیشتر فیلسوفان طبیعی اجسامی را که تنها از طریق عامل یا علتی بیرونی به حرکت درمیآیند، بیجان یا فاقد توان حرکت دانستهاند و از همین امر نتیجه گرفتهاند که مادهای که این اجسام را تشکیل میدهد، ذاتاً کاملاً بیحرکت و لَخت است.
آنان از این خطا دست نکشیدهاند، با آنکه باید مشاهده کرده باشند هرگاه جسمی به حال خود رها شود یا موانعی که در برابر سقوط آن قرار گرفتهاند کنار بروند، گرایش دارد با حرکتی پیوسته شتابگیرنده به سوی زمین سقوط کند یا به مرکز آن نزدیک شود. با این همه، ترجیح دادهاند علتی بیرونی و خیالی را فرض کنند که خود نیز تصور روشنی از آن نداشتهاند، به جای آنکه بپذیرند این اجسام حرکت خود را از طبیعت ویژهی خویش دارند.
همین فیلسوفان، با آنکه در بالای سر خود بیشمار کره میدیدند که با سرعت فراوان پیرامون مرکزی مشترک حرکت میکنند، همچنان به عقاید محبوب خود چسبیدند و پیوسته علتهایی خیالی برای این حرکات فرض کردند؛ تا آنکه نیوتن جاودانه بهروشنی نشان داد که این حرکتها حاصل گرانش متقابل اجرام آسمانیاند. با این حال، فیلسوفان تجربی، و حتی خود نیوتن بزرگ، علت گرانش را توضیحناپذیر دانستهاند. با وجود اعتبار عظیم این نظر، چنین به نظر میرسد که میتوان گرانش را از حرکت ماده و شیوههای مختلفی که اجسام از طریق آن تعیین میشوند استنتاج کرد.
گرانش چیزی جز یکی از شیوههای حرکت، یعنی گرایش به سوی یک مرکز نیست. اگر دقیق سخن بگوییم، هر حرکتی نوعی گرانش نسبی است؛ زیرا چیزی که نسبت به ما سقوط میکند، ممکن است نسبت به جسمی دیگر در حال بالا رفتن باشد. از این رو نتیجه میشود که هر حرکتی در جهان کوچک ما به نوعی اثر گرانش است؛ زیرا در جهان نه بالا و پایینی مطلق وجود دارد و نه مرکزی مطلق.
چنین به نظر میرسد که وزن اجسام به شکل و ساختار آنها، چه بیرونی و چه درونی، وابسته است؛ ساختاری که شیوهای از عمل را در آنها پدید میآورد که آن را گرانش مینامیم. برای نمونه، قطعهای سرب را اگر به شکل کره درآوریم، مستقیم و با سرعت سقوط میکند. اما اگر همین کره را به ورقههایی بسیار نازک تبدیل کنیم، مدت بسیار طولانیتری در هوا باقی خواهد ماند. اگر آتش را بر آن اثر دهیم، همین سرب در جوّ بالا خواهد رفت. پس همان فلز، با تغییر در وضعیت و شکلش، شیوههای عمل بسیار متفاوتی از خود نشان میدهد.
تنها یک مشاهدهی بسیار ساده کافی بود تا فیلسوفان پیش از نیوتن به ناکافی بودن علتهایی که برای چنین آثار نیرومندی فرض میکردند پی ببرند. کافی بود به برخورد دو جسم و قوانین شناختهشدهی حرکتی توجه کنند که این اجسام بنا بر میزان بیشتر یا کمتر تراکم خود به یکدیگر منتقل میکنند. از اینجا میتوانستند نتیجه بگیرند که چگالی مادهی لطیف یا اثیری، چون بسیار کمتر از چگالی سیارات است، تنها قادر خواهد بود حرکتی بسیار ضعیف به آنها منتقل کند؛ حرکتی که به هیچ وجه برای توضیح سرعت عظیمی که در اجرام آسمانی مشاهده میکردند کافی نبود.
اگر طبیعت بدون دخالت پیشداوری نگریسته میشد، انسان مدتها پیش متقاعد میشد که ماده با فعالیت خاص خود عمل میکند و برای به حرکت درآمدن به نیرویی بیرونی نیاز ندارد.
میتوانست دریابد هرگاه اجسام مرکب در وضعیتی قرار گیرند که بتوانند بر یکدیگر اثر بگذارند، حرکت بیدرنگ در آنها پدید میآید و این ترکیبها میتوانند با نیرویی عمل کنند که شگفتانگیزترین نتایج را به بار آورد. اگر ذرات آهن، گوگرد و آب را با یکدیگر ترکیب کنیم، این اجسام که اکنون توان اثرگذاری متقابل یافتهاند، بهتدریج گرم میشوند و سرانجام احتراقی شدید ایجاد میکنند. اگر آرد را با آب مرطوب کنیم و این ترکیب را در محیطی بسته قرار دهیم، پس از مدتی ــ با کمک میکروسکوپ ــ خواهیم دید موجودات سازمانیافته و زندهای در آن پدید آمدهاند؛ در حالی که پیشتر گمان میشد آب و آرد خود فاقد چنین تواناییای هستند.
بدینگونه، مادهی بیجان میتواند به زندگی یا مادهی زنده تبدیل شود؛ و مادهی زنده نیز در خود چیزی جز مجموعهای از حرکتها نیست.
اگر بنا بر قیاس استدلال کنیم ــ شیوهای که فیلسوفان امروز آن را نامعتبر نمیدانند ــ پدید آمدن انسانی مستقل از روش معمول تولیدمثل، شگفتانگیزتر از پیدایش حشرهای از آرد و آب نخواهد بود.
تخمیر و مواد در حال فساد آشکارا حیوانات زنده پدید میآورند. در اینجا اصل کار را در اختیار داریم؛ اگر مواد مناسب فراهم شوند، این اصول همواره میتوانند به فعالیت درآیند. آن نوع تولیدی که «نامعین» یا «خودبهخودی» خوانده میشود، تنها برای کسانی نامعین است که تأمل نمیکنند یا به خود اجازه نمیدهند عملیات طبیعت را با دقت مشاهده کنند.
پدید آمدن حرکت، رشد آن و نیروی ماده را میتوان همهجا مشاهده کرد؛ بهویژه در ترکیبهایی که آتش، هوا و آب در آنها با یکدیگر آمیختهاند.
این عناصر، یا دقیقتر بگوییم این اجسام مرکب، از فرّارترین و ناپایدارترین موجوداتاند؛ با این حال، در دست طبیعت مهمترین عواملی هستند که برای پدید آوردن چشمگیرترین پدیدهها به کار گرفته میشوند. باید آثار رعدوبرق، فوران آتشفشانها، زمینلرزهها و مانند آنها را به همین عوامل نسبت داد.
علم در باروت نیز عاملی با نیرویی شگفتانگیز پیش چشم ما قرار میدهد، آن هم در همان لحظهای که با آتش تماس پیدا میکند. کوتاه سخن آنکه، هولناکترین آثار از ترکیب همان مادهای پدید میآیند که معمولاً آن را مرده و بیحرکت میپندارند.
این واقعیتها بیهیچ تردیدی ثابت میکنند که حرکت میتواند در ماده پدید آید، افزایش پیدا کند و شتاب بگیرد، بیآنکه نیازی به یاری عامل بیرونی داشته باشد. بنابراین معقول است نتیجه بگیریم که حرکت پیامد ضروری قوانینی تغییرناپذیر است که از ماهیت و ویژگیهای عناصر مختلف و از ترکیبهای گوناگون آنها ناشی میشوند.
پس آیا مجاز نیستیم از این نمونهها نتیجه بگیریم که شاید بینهایت ترکیب دیگری نیز وجود داشته باشد که هنوز آنها را نمیشناسیم و قادرند انواع فراوانی از حرکت را در ماده پدید آورند، بیآنکه برای توضیح آنها ناچار شویم به عواملی متوسل شویم که فهمشان از خود پدیدههایی که به آنها نسبت میدهیم دشوارتر است؟
اگر انسان به آنچه در برابر چشمانش رخ میدهد توجه کافی کرده بود، هرگز برای به حرکت درآوردن طبیعت به دنبال نیرویی بیرون از طبیعت و متمایز از آن نمیگشت؛ نیرویی که گمان میکند طبیعت بدون آن نمیتواند حرکت کند. البته اگر از «طبیعت» تودهای از مادهی مرده، فاقد ویژگیهای خاص و کاملاً منفعل مراد کنیم، بیشک باید اصل حرکت آن را بیرون از خود طبیعت جستوجو کنیم.
اما اگر طبیعت را آنگونه که واقعاً هست بفهمیم، یعنی کلیتی که اجزای بیشمارش دارای ویژگیهای متفاوتاند و همین ویژگیها آنها را وامیدارند مطابق طبیعت خود عمل کنند؛ اجزایی که پیوسته در کنش و واکنشاند؛ بعضی بر یکدیگر فشار میآورند، برخی به سوی مرکزی مشترک میل میکنند، در حالی که برخی دیگر از آن دور شده و به سوی پیرامون میروند؛ برخی جذب میکنند و برخی دفع؛ و با نزدیک شدنهای پیوسته و برخوردهای دائمی، تمام اجسامی را که مشاهده میکنیم پدید میآورند و دوباره تجزیه میکنند؛ در این صورت، دیگر هیچ نیازی نیست برای توضیح شکلگیری اشیا و آن پدیدههای شگفتی که نتیجهی حرکتاند، به نیروهای فراطبیعی متوسل شویم.
کسانی که علتی بیرون از ماده را میپذیرند، ناچارند باور کنند که همین علت، هنگام بخشیدن وجود به ماده، تمامی حرکتهایی را نیز که اکنون ماده در آنها درگیر است پدید آورده است. اما این باور خود بر باور دیگری استوار است: اینکه ماده میتوانسته آغاز به وجود کند؛ فرضیهای که تا این لحظه هرگز به شکلی رضایتبخش اثبات نشده است.
«پدید آوردن از هیچ»، یا همان آفرینش (creation)، اصطلاحی است که کوچکترین تصور روشنی از شکلگیری جهان در اختیار ما قرار نمیدهد؛ عبارتی است که ذهن هیچ معنای قابل اتکایی در آن نمییابد.
در واقع، ذهن انسان توان تصور لحظهای را ندارد که در آن هیچ چیز وجود نداشته باشد، یا زمانی را که همهچیز کاملاً از میان رفته باشد. حتی اگر فرض کنیم چنین چیزی حقیقت داشته باشد، باز برای ما حقیقتی شناختپذیر نخواهد بود؛ زیرا بنا بر خودِ ساختار وجودی ما، نمیتوانیم گزارههایی را واقعیت بدانیم که هیچ شاهدی مرتبط با حواس ما برای آنها وجود ندارد.
البته میتوانیم صرفاً به این دلیل که دیگران چنین گفتهاند، رضایت دهیم و آن را باور کنیم؛ اما آیا یک موجود عاقل باید از چنین پذیرشی خرسند باشد؟ چه خیر اخلاقیای میتواند از چنین اطمینان کورکورانهای حاصل شود؟ آیا چنین روشی با آموزهای سنجیده، با فلسفه یا با عقل سازگار است؟
اصلاً آیا برای قوای عقلی دیگری احترامی قائل شدهایم، هنگامی که به او میگوییم:
«من این سخن را باور میکنم، زیرا در تمام کوششهایی که برای اثباتش انجام دادهای شکست خوردهای و سرانجام خودت نیز ناچار شدهای اعتراف کنی که در این باره هیچ نمیدانی»؟
چنین کسانی تا چه اندازه میتوانند از نظر فکری یا اخلاقی قابل اعتماد باشند؟
فرضیهای جای فرضیهی دیگر را میگیرد؛ نظامی نظام دیگر را ویران میکند؛ مجموعهای تازه از اندیشهها، اندیشههای روزگار پیشین را کنار میزند. ممکن است گالیلههای دیگری محکوم به مرگ شوند؛ نیوتنهای دیگری ظهور کنند؛ ممکن است استدلال کنیم، بحث کنیم، مجادله کنیم، نزاع کنیم، مجازات کنیم و نابود سازیم؛ حتی ممکن است کسانی را که با ما اختلاف عقیده دارند از میان برداریم.
اما پس از همهی این کارها، باز ناچار خواهیم شد به همان تاریکی نخستین خود بازگردیم و اعتراف کنیم هر چیزی که هیچ نسبتی با حواس ما ندارد، و به هیچیک از راههای معمولی که اشیا خود را برای ما آشکار میکنند بر ما پدیدار نمیشود، برای ما وجودی شناختپذیر ندارد؛ فهمیدنی نیست؛ هرگز نمیتواند همهی تردیدهای ما را از میان ببرد و هرگز نمیتواند باور استوار ما را به خود اختصاص دهد.
زیرا چیزی است که حتی قادر نیستیم تصور روشنی از آن بسازیم. کوتاه سخن آنکه، تا زمانی که همان موجوداتی هستیم که اکنون هستیم، چنین چیزی ناگزیر پشت پردهای باقی خواهد ماند که هیچ قدرت، قوه یا نیرویی که در اختیار داریم قادر به کنار زدن آن نیست.
تمام کسانی که بردهی پیشداوری نیستند، با این اصل موافقاند که از هیچ، هیچ چیز پدید نمیآید.
بسیاری از الهیدانان نیز پذیرفتهاند که طبیعت کلیتی فعال است. تقریباً همهی فیلسوفان باستان جهان را ازلی میدانستند.
اوسلوس لوکانوس دربارهی جهان میگوید:
«همواره بوده است و همواره خواهد بود».
واتابل و گروتیوس نیز به ما اطمینان میدهند که اگر بخواهیم عبارت عبریِ فصل نخست سفر پیدایش را بهدرستی ترجمه کنیم، باید بگوییم: «هنگامی که خدا آسمان و زمین را ساخت، ماده بیشکل بود.»
اگر این ترجمه درست باشد ــ و هرکس عبری بداند میتواند خود دربارهی آن داوری کند ــ واژهای که به «آفرید» ترجمه شده، صرفاً به معنای شکل دادن، صورت بخشیدن یا سامان دادن است.
میدانیم که در زبان یونانی نیز واژههای مربوط به «آفریدن» و «شکل دادن» بارها یک معنا داشتهاند. بنا بر گفتهی قدیس جروم، واژهی creare همان معنای condere را دارد؛ یعنی بنا کردن یا ساختن.
کتاب مقدس نیز در هیچ جا به شکلی کاملاً روشن نمیگوید که جهان از هیچ ساخته شده است.
ترتولیان و پدر پتاو هر دو میپذیرند که:
«این حقیقت بیش از آنکه با اقتدار دینی اثبات شده باشد، به وسیلهی عقل تثبیت شده است.»
قدیس ژوستین نیز ظاهراً ماده را ازلی میدانست، زیرا افلاطون را به سبب این سخن میستاید که:
«خدا در آفرینش جهان تنها به ماده حرکت بخشید و آن را شکل داد.»
برنت و فیثاغورس نیز کاملاً همین عقیده را داشتند. حتی آیین رسمی کلیسای ما نیز میتواند به سود این نظر مورد استناد قرار گیرد؛ زیرا با آنکه بهطور ضمنی آغازی را میپذیرد، پایان را صریحاً انکار میکند:
«چنانکه در آغاز بود، اکنون هست و همیشه خواهد بود، جهانی بیپایان».
بهآسانی میتوان فهمید چیزی که نمیتواند از وجود بازایستد، باید همواره وجود داشته باشد.
مسئلهی حرکت زمانی حتی مبهمتر میشود که آفرینش یا شکلگیری ماده به موجودی روحانی نسبت داده شود؛ یعنی به موجودی که هیچ شباهت، هیچ نقطهی تماس و هیچ نسبتی با ماده ندارد؛ موجودی که نه امتداد دارد و نه اجزا، و بنابراین نمیتواند، آنگونه که ما معنای حرکت را میفهمیم، خود دارای حرکت باشد.
زیرا حرکت چیزی نیست جز تغییر وضعیت یک جسم نسبت به جسمی دیگر؛ حالتی که در آن جسم متحرک بهتدریج بخشهای متفاوت خود را با نقاط مختلف فضا مرتبط میسازد. افزون بر این، تقریباً همه توافق دارند که ماده هرگز نمیتواند کاملاً نابود شود یا از وجود بازایستد. پس میپرسم: با چه استدلالی میتوان فهمید چیزی که نمیتواند از وجود بازایستد، چگونه ممکن است زمانی آغاز به وجود کرده باشد؟ بنابراین اگر پرسیده شود: «ماده از کجا آمده است؟» پاسخ بسیار معقول این است که ماده همیشه وجود داشته است.
و اگر پرسیده شود: «حرکتی که ماده را به جنبش درمیآورد از کجا آمده است؟» همان استدلال پاسخ را فراهم میکند: حرکت، چون همزاد ماده است، باید از ازل وجود داشته باشد؛ زیرا حرکت پیامد ضروری وجود ماده، ماهیت آن و ویژگیهای نخستینش، همچون امتداد، وزن، نفوذناپذیری، شکل و مانند اینهاست.
به موجب همین ویژگیهای اساسی و سازنده که در همهی ماده وجود دارند و بدون آنها حتی نمیتوان تصوری از ماده داشت، انواع مختلف مادهای که جهان را تشکیل میدهند باید از ازل بر یکدیگر فشار آورده باشند؛ به سوی مرکزی گرایش یافته باشند؛ با یکدیگر برخورد کرده باشند؛ تماس یافته باشند؛ جذب و دفع شده باشند؛ با هم ترکیب شده و از هم جدا گشته باشند.
کوتاه سخن آنکه، باید مطابق ماهیت و نیروی خاص هر نوع ماده و هر ترکیب آن، پیوسته عمل کرده و حرکت کرده باشند.
وجود داشتن، مستلزم داشتن ویژگیهایی است. هرگاه چیزی دارای ویژگی باشد، شیوهی عمل آن نیز باید ضرورتاً از همان ویژگیهایی ناشی شود که شیوهی وجودش را تشکیل میدهند.
بنابراین اگر جسمی سنگین باشد، باید سقوط کند؛ اگر سقوط کند، با اجسامی که در مسیر خود با آنها برخورد میکند تصادم خواهد داشت؛ اگر متراکم و سخت باشد، به سبب همین تراکم هنگام برخورد حرکت را به اجسام دیگر منتقل خواهد کرد؛ اگر با آنها شباهت یا میل ترکیبی داشته باشد، جذبشان خواهد شد و با آنها اتحاد پیدا خواهد کرد؛ و اگر هیچ نسبتی با آنها نداشته باشد، دفع خواهد شد.
پس میتوان بهدرستی نتیجه گرفت که وقتی، همانگونه که ناچاریم، وجود ماده را فرض میکنیم، باید برای آن نوعی ویژگی نیز قائل شویم؛ و حرکت یا شیوههای عمل آن نیز ضرورتاً باید از همین ویژگیها سرچشمه بگیرند.
دکارت برای تشکیل جهان چیزی جز ماده و حرکت نمیخواست. برای او تنوع ماده کافی بود؛ و تنوع حرکت پیامد وجود، ماهیت و ویژگیهای خود ماده بود. شیوههای مختلف عمل ماده نیز ضرورتاً از شیوههای مختلف وجود آن سرچشمه میگرفتند.
مادهی فاقد هرگونه ویژگی چیزی جز هیچ نیست. پس همین که ماده وجود داشته باشد، باید عمل کند؛ همین که متنوع باشد، باید به شیوههای متفاوت عمل کند؛ اگر نمیتواند آغاز به وجود کند، باید از ازل وجود داشته باشد؛ اگر همیشه وجود داشته، هرگز نمیتواند از وجود بازایستد؛ و اگر نمیتواند از وجود بازایستد، نمیتواند از عمل کردن به نیروی خاص خود نیز بازایستد.
حرکت یکی از شیوههای وجود است که ماده آن را از وجود خاص خود به دست میآورد. پس وجود ماده یک واقعیت است؛ وجود حرکت نیز واقعیتی دیگر. اندامهای بینایی ما ماده را با ماهیتهای گوناگون پیش رویمان قرار میدهند؛ مادهای که ترکیبهای مختلف میسازد و از ویژگیهای متفاوتی برخوردار است که این ترکیبها را از یکدیگر متمایز میکنند.
در حقیقت این خطایی آشکار است که ماده را جوهری یکدست و همگن بدانیم که اجزایش تنها از حیث حالات و دگرگونیهای مختلف با یکدیگر تفاوت دارند.
حتی در میان افراد یک نوع نیز دو موجود را نمییابیم که کاملاً شبیه یکدیگر باشند. بنابراین روشن است که صرف تفاوت در موقعیت، ناگزیر تفاوتی کم یا زیاد نه فقط در حالات، بلکه در ماهیت، ویژگیها و کل نظام موجودات پدید میآورد.
این حقیقت را لایبنیتسِ ژرفاندیش و نکتهسنج بهخوبی دریافته بود.
اگر این اصل را بهدرستی بفهمیم ــ و تجربه نیز ظاهراً همواره بر درستی آن گواهی میدهد ــ باید بپذیریم که ماده یا عناصر نخستینی که در ترکیب اجسام وارد میشوند همگی از یک طبیعت نیستند؛ و در نتیجه نه میتوانند ویژگیهای یکسان داشته باشند و نه حالات یکسان. پس شیوهی حرکت و عمل آنها نیز نمیتواند یکسان باشد. فعالیت یا حرکت این عناصر که از همان آغاز متفاوت است، میتواند تا بینهایت گوناگون شود؛ افزایش یا کاهش یابد؛ تند یا کند شود؛ بسته به ترکیبها، نسبتها، فشار، تراکم و حجم مادهای که در ساختار آنها وارد شده است.
برای فهم تنوع بیپایانی که از این ترکیبها حاصل میشود، نیازی به مثال پیچیدهای نیست. یک کتاب سادهی حساب به ما نشان میدهد که اگر بخواهیم تمام ترتیبهای ممکن برای به صدا درآوردن تنها دوازده زنگ را اجرا کنیم، بیش از نود و یک سال زمان لازم خواهد بود. عنصر آتش آشکارا فعالتر و ناپایدارتر از عنصر خاک است. خاک نیز سختتر و سنگینتر از آتش، هوا یا آب است. بنا بر مقدار هر یک از این عناصر که در ساختار اجسام وارد میشود، اجسام باید به شیوههای متفاوت عمل کنند و حرکتشان نیز تا اندازهای از حرکت خاص اجزای تشکیلدهندهی خود تأثیر بپذیرد.
به نظر میرسد آتشِ عنصری در طبیعت اصل فعالیت باشد؛ میتوان آن را با خمیرمایهای بارور مقایسه کرد که توده را به تخمیر درمیآورد و به آن زندگی میبخشد.
خاک، به سبب نفوذناپذیری و پیوستگی محکم اجزایش، ظاهراً اصل سختی و استحکام در اجسام است. آب واسطهای است که ترکیب اجسام را آسانتر میکند و خود نیز به منزلهی جزئی سازنده وارد آنها میشود. هوا سیالی است که گویی وظیفهاش فراهم کردن فضای لازم برای عناصر دیگر است تا گسترش یابند، حرکت خود را انجام دهند و همچنین بتوانند با آن ترکیب شوند. این عناصر، که حواس ما هرگز آنها را در حالت کاملاً خالص نمییابند، پیوسته و متقابلاً یکدیگر را به حرکت درمیآورند؛ همواره در حال عمل و واکنش، ترکیب و جدایی، جذب و دفعاند؛ و برای توضیح پیدایش تمام موجوداتی که مشاهده میکنیم، همینها کافیاند.
حرکت این عناصر بیوقفه و بهطور متقابل از یکدیگر پدید میآید؛ آنها به نوبت علت و معلول یکدیگر میشوند. به این ترتیب، چرخهای عظیم از پیدایش و نابودی، ترکیب و تجزیه شکل میگیرد؛ چرخهای که کاملاً معقول است فرض کنیم هرگز آغازی نداشته و در نتیجه هرگز پایانی نیز نخواهد داشت.
کوتاه سخن آنکه، طبیعت چیزی جز زنجیرهای عظیم از علتها و معلولها نیست که بیوقفه از یکدیگر ناشی میشوند.
حرکت موجودات جزئی به حرکت کلی وابسته است و حرکت کلی نیز به نوبهی خود به واسطهی حرکتهای جزئی حفظ میشود. این حرکت بر اثر ترکیبها و شرایط گوناگونی که هر لحظه جهت، گرایش، شیوهی وجود و شیوهی عمل موجوداتی را که تحت تأثیرش قرار میگیرند تغییر میدهند، تقویت یا تضعیف، تند یا کند، ساده یا پیچیده، پدیدار یا نابود میشود.
اگر آنگونه که برخی فیلسوفان گفتهاند، همهچیز گرایش داشت در نهایت یک تودهی یگانه تشکیل دهد، و اگر زمانی فرا میرسید که همهی اجزای آن توده در حالت نیسوس (nisus)، یعنی فشار و کشش متقابل، به تعادلی کامل برسند، آنگاه همهچیز برای همیشه در همان وضعیت باقی میماند.
در آن صورت تا ابد چیزی جز یک موجود و یک کوشش واحد وجود نداشت؛ و این چیزی جز مرگ ابدی و همگانی نبود.
اگر بخواهیم از این حد فراتر رویم و اصل نهایی فعالیت ماده را بیابیم یا منشأ نخستین اشیا را دنبال کنیم، دوباره خود را در همان دشواریهای همیشگی خواهیم یافت؛ و در واقع از شواهد حواس خود فاصله خواهیم گرفت؛ در حالی که تنها به واسطهی همین حواس است که قادر به فهمیدن و داوری دربارهی علتهایی هستیم که بر ما اثر میگذارند یا نیروهایی که آنها را به عمل درمیآورند.
پس بهتر است به گفتن همان چیزی بسنده کنیم که تجربهی ما و همهی شواهدی که قادر به فهم آنها هستیم تأیید میکنند؛ چیزی که هیچ دلیل قابل قبولی برای عقل تاکنون علیه آن ارائه نشده است؛ چیزی که فیلسوفان در همهی اعصار از آن دفاع کردهاند و حتی الهیدانان نیز همگی آن را انکار نکردهاند، بلکه بسیاری از آنان از آن حمایت کردهاند:
*** ماده همواره وجود داشته است؛ماده به موجب ماهیت خود حرکت میکند؛تمام پدیدههای طبیعت را میتوان به حرکتهای گوناگون انواع مختلف مادهای نسبت داد که طبیعت از آنها تشکیل شده است؛و طبیعت، همچون ققنوس، پیوسته از خاکستر خود دوباره زاده میشود.
پایان
By Paul Henri Thiery (Baron D'Holbach) THE SYSTEM OF NATURE, VOLUME I
CHAP. II. Of Motion, and its Origin.
Translated From The Original, by Samuel Wilkinson
ترجمه از سایت متون فارسی