بخش چهارم: وظیفهی دولت در قبال رفاه سلبیِ شهروندان؛ یعنی تأمین امنیت آنان
IV.
Sorgfalt des Staats für das negative Wohl der Bürger, für ihre Sicherheit.
اگر شرّی که از میل آدمیان به تجاوز از حدودی که بهحق برای آنان تعیین شده، و دستاندازی{زیادهخواهی} به قلمرو دیگران[1]، و نزاعی که از این رهگذر پدید میآید، همانند شرور طبیعی یا آن دسته از شرور اخلاقی بود که از افراط در لذت، محرومیت بیش از اندازه، یا دیگر اعمال ناسازگار با شرایط ضروریِ بقای انسان سرچشمه میگیرند و در نهایت به نابودی خود او میانجامند، در آن صورت اساساً هیچ نیازی به تشکیل دولت نبود.
در برابر شرور طبیعی، شجاعت، تدبیر و دوراندیشی انسان میتوانست چارهساز باشد؛ و در برابر آن دسته از شرور اخلاقی نیز، حکمتی که از تجربه روشن شده است، خود میتوانست راهی برای مهار آنها بیابد. دستکم در هر دو مورد، با برطرف شدن شر، کشمکش نیز پایان مییابد. از این رو، دیگر نیازی به قدرتی نهایی و بیمعارض نبود؛ قدرتی که در دقیقترین معنای کلمه، اساس مفهوم دولت را تشکیل میدهد.
اما اختلاف و نزاع میان انسانها از سرشتی کاملاً متفاوت برخوردار است و همواره وجود چنین قدرتی را ضروری میسازد. زیرا در نزاع میان آدمیان، یک کشمکش از دل کشمکشی دیگر زاده میشود. تعدی، انتقام میطلبد و انتقام خود به تعدی تازهای بدل میشود. بنابراین، یا باید به نوعی از انتقام رسید که دیگر مجالی برای انتقامی تازه باقی نگذارد—و این همان مجازاتی است که دولت اعمال میکند—یا باید به داوریای متوسل شد که طرفین را وادار سازد به نزاع پایان دهند؛ یعنی حکم قاضی.
افزون بر این، هیچ چیز به اندازهی اقدام انسان علیه انسان، نیازمند فرمانی الزامآور و اطاعتی بیچونوچرا نیست؛ خواه سخن از دفع دشمنی خارجی در میان باشد، خواه از حفظ امنیت در درون خودِ دولت. بدون امنیت، انسان نه میتواند قوای خود را پرورش دهد و نه از ثمرهی آنها بهرهمند شود؛ زیرا بدون امنیت، آزادی نیز وجود ندارد. اما امنیت در عین حال چیزی است که انسان بهتنهایی قادر به فراهم آوردن آن برای خویش نیست. دلایلی که پیشتر بیش از آنکه به تفصیل شرح داده شوند، به آنها اشاره شد، همین نکته را نشان میدهند؛ تجربه نیز آن را تأیید میکند.
دولتهای ما، با آنکه پیمانها و اتحادهای فراوان آنها را به یکدیگر پیوند میدهد و ترس نیز بارها مانع از آغاز درگیری میشود، بیگمان در وضعی بسیار مساعدتر از آن چیزی قرار دارند که میتوان برای انسان در وضع طبیعی تصور کرد؛ با این همه، حتی آنها نیز از امنیتی برخوردار نیستند که سادهترین فردِ تحت حکومت، در یک نظام سیاسی نسبتاً معمولی، از آن بهره میبرد. پس اگر پیشتر توجه و مداخلهی دولت را از بسیاری از امور کنار گذاشتم، از آن رو بود که ملت میتواند خود، آن امور را به همان خوبی و بدون زیانهایی که از تصدی دولت ناشی میشود، سامان دهد. اکنون نیز دقیقاً به همان دلیل باید توجه دولت را به امنیت معطوف سازم؛ زیرا امنیت یگانه چیزی است که فرد نمیتواند تنها با نیروهای خویش به دست آورد[2]. از این رو، گمان میکنم بتوانم در اینجا نخستین اصل ایجابی را مطرح کنم—اصلی که البته در ادامه باید با دقت بیشتری تعریف و محدود شود:
**حفظ امنیت، چه در برابر دشمنان خارجی و چه در برابر نزاعها و اختلافات داخلی، باید هدف دولت را تشکیل دهد و فعالیت آن معطوف به همین امر باشد**
زیرا تا اینجا تنها کوشیده بودم بهصورت سلبی نشان دهم که دولت، دستکم، نباید دامنهی مداخلات و مراقبتهای خود را از حدودی که پیشتر تعیین شد فراتر ببرد. تاریخ نیز این ادعا را بهخوبی تأیید میکند؛ چراکه در میان ملتهای کهن، پادشاهان در حقیقت چیزی جز فرماندهان جنگ در هنگام نبرد و داوران در هنگام صلح نبودند.
میگویم «پادشاهان»؛ زیرا—اگر این حاشیهروی بر من بخشوده باشد—تاریخ، هرچند در نگاه نخست عجیب به نظر میرسد، درست در همان دورهای که احساس آزادی برای انسان از هر چیز دیگری عزیزتر است، چیزی جز پادشاهان و نظامهای پادشاهی به ما نشان نمیدهد. در آن دوران، انسان هنوز مالکیت چندانی ندارد؛ تنها نیروی شخصی خود را میشناسد و ارج مینهد و بالاترین لذت را در بهکارگیری آزاد و بیمانع همین نیرو مییابد. با این همه، چه در نظامهای سیاسی آسیا و چه در کهنترین حکومتهای یونان و ایتالیا، و حتی در میان آزادیدوستترین قبایل، یعنی قبایل ژرمن، با پادشاهان و حکومتهای پادشاهی روبهرو میشویم[3].
اگر در علت این امر تأمل کنیم، ناگهان به حقیقتی برمیخوریم که شاید در آغاز خلاف انتظار باشد:
**انتخاب نظام پادشاهی، خود میتواند نشانهای از بالاترین درجهی آزادیِ کسانی باشد که آن را برمیگزینند.**
همانگونه که پیشتر گفته شد، اندیشهی وجود یک فرمانده تنها از احساس نیاز به یک رهبر یا یک داور پدید میآید. و بیتردید، برای چنین منظوری، داشتن یک رهبر یا یک داور، مناسبترین راه است. انسانی که حقیقتاً آزاد است، از این بیم که مبادا چنین فردی از مقام رهبر و داور به مقام فرمانروا و ارباب بدل شود، اساساً آگاهی ندارد؛ حتی امکان چنین چیزی نیز به ذهن او خطور نمیکند. او باور ندارد که انسانی بتواند قدرتی به دست آورد که آزادیاش را به بند کشد؛ همانگونه که نمیتواند تصور کند انسانی آزاد، خود خواهان فرمانروایی و سلطه بر دیگران باشد.
در حقیقت، انسانی که سودای سلطه در سر دارد، چون توان درک زیبایی والای آزادی را ندارد، خود شیفتهی بندگی است؛ تنها نمیخواهد آن بنده، خودش باشد. از همین روست که میتوان گفت همانگونه که علم اخلاق با پیدایش رذیلت، و الهیات با ظهور بدعت پدید آمد، سیاست نیز با بندگی و اسارت زاده شد.[4]
پایان فصل چهارم
Ideen zu einem Versuch, die Grenzen der Wirksamkeit des Staats zu bestimmenvon Wilhelm von Humboldt 1851
پانویس
آنچه من در اینجا ناچارم با عبارتی توضیحی بیان کنم، یونانیان تنها با یک واژه، πλεονεξία، بیان میکردند؛ واژهای که در هیچ زبان دیگری معادلی کاملاً هممعنا برای آن نمییابم.
شاید بتوان در آلمانی آن را «میل به داشتنِ بیشتر» نامید؛ اما این تعبیر، معنای ناحق بودن و تجاوز به حق دیگری را که در واژهی یونانی نه لزوماً از معنای لغوی آن، بلکه—دستکم تا آنجا که من در آثار نویسندگان دیدهام—از کاربرد همیشگیاش فهمیده میشود، بهخوبی منتقل نمیکند.
شاید تعبیر «بیش از سهم خود برداشتن مناسبتر باشد»؛ هرچند این تعبیر نیز، دستکم در کاربرد معمول زبان، تمام گسترهی معنایی واژهی یونانی را دربرنمیگیرد. (هومبولت)
***بهترین معادل فارسی برای واژه پلِئونِکسیا (πλεονεξία) از نظر معنایی «زیادهخواهی» خوب است، ولی این واژه فقط «بیشتر خواستن» نیست؛ معمولاً این معنای ضمنی را هم دارد که فرد بیش از حق خود میخواهد و به حق دیگری تجاوز میکند. از این رو هومبولت از عبارت « Begierde» استفاده میکند. ↑
La sureté et la liberté personelle sont les seules choses qu’un être isolé ne
puisse s’assurer par lui même. Mirabeau s. l’éducat, publique. p. 119. ↑Reges (nam in terris nomen imperii id primum fuit) cet. Sallustius in
Catilina. c. 2. Κατ̕ αϱχας ἁπασα πολις Ελλας εβασιλευετο. Dion. Halicarn.
Antiquit. Rom. 1. 5. (Zuerst wurden alle griechische Städte von Königen
beherrscht u. s. f.) ↑البته فرمانروایان امروز ما دیگر به شیرینزبانیِ پادشاهان هومر و هزیود نیستند.
نقلقول نخست از هزیود، در کتاب «تئوگونی» (Theogonia) آمده است:«هر آن کس که دختران زئوس بزرگوار او را گرامی دارند، و در لحظهی تولدش بر او بنگرند، زبانش را با شبنمی شیرین مرطوب میکنند، و سخنانش چون عسل از لبانش جاری میشود.»
نقلقول دوم از هزیود نیز به حکمت و قدرت نفوذ پادشاهان اشاره دارد:«از همین رو، پادشاهان خردمند فرمانروایی میکنند، چراکه میتوانند مردمان را، آنگاه که نزاعی میانشان درگیرد، در انجمنها به آسانی به صلح و سازش وادارند، و با کلماتی نرم و ملایم، آنها را هدایت کنند.»
*** هومبولت با این اشعار، به تصویر آرمانی پادشاه در اساطیر یونانی اشاره دارد؛ شخصی که نهتنها به نیروی شمشیر، بلکه به شیرینی و متانت گفتار، و به قدرت قانعکردن مردم، حکمرانی میکند. نویسنده در متن، با مقایسهی این تصویر آرمانی با پادشاهان معاصر، به این نکته اشاره میکند که فرمانروایان امروز، فاقد این ویژگیهای فریبنده و دلنشین هستند که در دوران باستان به آنان نسبت داده میشد. ↑