گفت‌وگوها در باب دین طبیعی | فصل اول

فصل اول

هنگامی به جمع آنان پیوستم، در کتابخانه کلئانتس نشسته بودند. دمیا شروع به تعریف از کلئانتس کرد و از توجه ویژه‌ای که او به آموزش من داشت و درباب پشتکار و تلاشِ خستگی‌ناپذیرش در دوستی‌هایش سخن گفت.

دمیا گفت: پدرِ پامفیلوس، دوست نزدیک شما بود؛ پسر او اکنون شاگرد شماست و می‌توان او را به راستی فرزندخوانده شما دانست، اگر بر اساس تلاش‌هایی قضاوت کنیم که برای آموزش رشته‌های مفید از ادبیات و علوم برای او صرف می‌کنید، مطمئنم که شما به همان میزان که کوشا هستید، از حکمت نیز بهره‌مندید. بنابراین می‌خواهم اصلی را که در آموزش فرزندان خود رعایت کرده‌ام، با شما در میان بگذارم تا ببینم چقدر با روش شما همخوانی دارد. روشی که من در آموزش آنها دنبال کرده‌ام، بر پایه سخن یکی از فلاسفه قدیم است که می‌گوید: "شاگردان فلسفه باید ابتدا منطق بیاموزند، سپس اخلاق، بعد فیزیک، و در نهایت طبیعت خدایان.

او افزود: این علم الهیات طبیعی، به عقیده او، عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین شاخه از علوم است و نیازمند قضاوتی پخته از سوی کسانی است که می‌خواهند به آن بپردازند. تنها ذهنی که به تمامی علوم دیگر مجهز شده باشد، می‌تواند بدون خطر به این دانش بپردازد.

فیلو گفت: آیا این‌قدر دیر فرزندان‌تان را با اصول دین آشنا می‌کنید؟ این خطر وجود ندارد که آنها این عقاید را، که در طول آموزش‌شان به ندرت درباره آن چیزی شنیده‌اند، نادیده بگیرند یا کاملاً رد کنند؟

دمیا پاسخ داد: تنها به‌عنوان یک علم، که تابع استدلال‌ها و مباحثات انسانی است، مطالعه الهیات طبیعی[1] را به تأخیر می‌اندازم. اما پرورش زودهنگام تقوا در ذهن آنها، دغدغه اصلی من است. از طریق آموزش و تعلیم مستمر، و از طریق الگویی که ارائه می‌دهم، تلاش می‌کنم احترام عمیق و عادت‌وار به تمام اصول دین را در ذهن لطیف‌شان حک کنم. در طول آموزش سایر علوم، همواره به عدم قطعیت هر بخش اشاره می‌کنم، به مشاجرات بی‌پایان انسان ها، به ابهام ریشه‌دار تمامی فلسفه‌ها، و به نتایج عجیب و مضحکی که برخی از بزرگ‌ترین اندیشمندان از اصول صرفاً عقلانی بشری استخراج کرده‌اند. پس از آنکه ذهن آنها را به تسلیم و بی‌اعتمادی به توانایی‌های خودشان عادت دادم، دیگر هیچ تردیدی در گشودن بزرگ‌ترین اسرار دین به روی آنها ندارم و نگران هیچ‌گونه خطری از سوی تکبر فلسفه‌ورزی، که ممکن است آنها را به رد آموزه‌ها و عقاید استوار سوق دهد، نیستم

فیلو گفت: احتیاط شما در پر کردن ذهن فرزندانتان با تقوا در سنین کودکی قطعاً بسیار منطقی است و در این عصر بی‌دینی و غیرمذهبی، به راستی ضرورت حکم می‌کند. اما چیزی که من بیش از همه در روش آموزشی شما تحسین می‌کنم، روش شما برای بهره‌برداری از اصول فلسفه و دانش است؛ اصولی که معمولاً در تمامی ادوار، با ایجاد غرور و خودبسندگی، به‌طور مخرب علیه اصول دین عمل کرده‌اند. در واقع، می‌توان مشاهده کرد که توده مردم، که از دانش و پژوهش عمیق بی‌بهره‌اند، با مشاهده مشاجرات بی‌پایان اهل علم، معمولاً دیدگاهی کاملاً تحقیرآمیز نسبت به فلسفه دارند و از این طریق، به اصول بزرگ الهیاتی که آموخته‌اند، پایبندتر می‌شوند. اما کسانی که کمی وارد مطالعه و تحقیق می‌شوند، وقتی نشانه‌هایی از اعتبار در آموزه‌های جدید و عجیب می‌یابند، تصور می‌کنند که هیچ چیزی برای عقل انسانی دشوار نیست؛ و با جسارت تمام، همه موانع را پشت سر گذاشته و عمیق‌ترین مقدسات معبد را هتک حرمت می‌کنند.

اما امیدوارم کلئانتس با من موافق باشد که هنوز یک راه‌حل باقی مانده است تا این آزادی گناه‌آلود را مهار کنیم، البته پس از آنکه از جهل، که امن‌ترین پناهگاه است، عبور کرده باشیم. اصول دمیا را بهبود ببخشیم و پرورش دهیم؛ کاملاً آگاه شویم از ضعف، نابینایی و محدودیت عقل انسانی؛ به عدم قطعیت و تناقض‌های بی‌پایان آن، حتی در امور زندگی و عمل روزمره، توجه کافی داشته باشیم؛ خطاها و فریب‌های حواس خود را به یاد آوریم؛ و دشواری‌های غیرقابل نفوذی را که اصول اولیه در همه نظام‌ها همراه دارند، پیش چشم آوریم؛ همچنین تناقضاتی که چسبیده‌اند به مفاهیمی چون ماده، علت و معلول، امتداد، فضا، زمان، حرکت و به طور کلی، کمیت از هر نوع، که موضوع تنها علمی است که ادعای دستیابی به یقین و وضوح دارد.

وقتی این ملاحظات به وضوح کامل ارائه شوند، همان‌طور که برخی فلاسفه و تقریباً همه الهی‌دانان انجام داده‌اند، چه کسی می‌تواند چنین اطمینانی به این قوه ضعیفِ عقل داشته باشد که به تصمیمات آن در مسائلی به این دشواری، تاریکی، و دوری از تجربه و زندگی روزمره توجهی نشان دهد؟ تا جایی که پیوند اجزای یک سنگ، یا حتی ترکیب اجزایی که به آن بُعد و امتداد می‌بخشند، چنین ناشناخته و شامل شرایط متناقض و ناسازگار است، با چه اطمینانی می‌توانیم درباره منشأ جهان‌ها تصمیم‌گیری کنیم یا تاریخ آنها را از ابدیت تا به ابدیت[2] دنبال کنیم؟

در حالی که فیلو این سخنان را بیان می‌کرد، متوجه لبخندی بر چهره هر دوی دمیا و کلئانتس شدم. لبخند دمیا به نظر می‌رسید نشان از رضایت کامل او از آموزه‌هایی باشد که ارائه شدند. اما در چهره کلئانتس، حالتی ظریف و هوشمندانه را تشخیص دادم، گویی که در استدلال‌های فیلو نوعی طنز یا نیشخند پنهان و بدخواهانه احساس می‌کرد.

کلئانتس گفت: پس پیشنهاد شما، فیلو، این است که ایمان دینی را بر پایه شک‌گرایی فلسفی بنا کنیم؛ و فکر می‌کنید اگر قطعیت و وضوح از هر موضوع دیگری بیرون رانده شوند، به‌طور کامل به آموزه‌های الهی بازمی‌گردند و در آنجا نیرویی برتر و اقتداری بیشتر خواهند یافت. اما آیا شک‌گرایی شما آن‌قدر مطلق و صادقانه است که ادعا می‌کنید؟ این را به‌تدریج خواهیم فهمید، زمانی که این جمع پراکنده شود: خواهیم دید آیا از دَر بیرون می‌روید یا از پنجره، و آیا واقعاً تردید دارید که بدنتان دارای وزن است یا ممکن است در اثر سقوط آسیب ببیند، همان‌طور که باور عامه، که از حواس فریبنده ما و تجربیات حتی فریبنده‌تر ناشی شده، فرض می‌کند. ای دمیا، این نکته می‌تواند به نظر من به‌خوبی کمک کند تا دشمنی ما با این فرقه شوخ‌طبع شک‌گرایان کم شود . اگر این‌ها کاملاً جدی باشند، جهان را با تردیدها، مغلطه‌ها و مجادلاتشان برای مدت زیادی آزار نخواهند داد؛ و اگر صرفاً شوخی باشد، شاید شوخی بدی باشد، اما هرگز نمی‌تواند به‌طور جدی برای دولت، فلسفه یا دین خطرناک باشد.

فیلو اینچنین ادامه داد: به نظر می‌رسد که با وجود اینکه ممکن است فردی، پس از تأمل شدید درباره تناقض‌ها و کاستی‌هایِ بسیار عقل انسانی، در لحظه‌ای از حالت روحی خاص، به‌طور کامل از هرگونه باور و عقیده دست بکشد، اما هرگز امکان ندارد که بتواند در این شک‌گرایی مطلق پایدار بماند یا حتی آن را برای چند ساعت در رفتار عملی خود نشان دهد.

اشیاءی خارجی بر او تأثیر می‌گذارند و احساسات او را تحریک می‌کنند، تأملات فلسفی‌اش محو می‌شوند و حتی با بیشترین تلاش برای کنترل بر خویشتن نیز نمی­تواند برای مدتی کوتاه شک‌گرایی را به‌شیوه‌ی هر چند ضعیف حفظ کند. و چه دلیلی دارد که چنین فشار و سختی را بر خود تحمیل کند؟ این دقیقاً همان نقطه‌ای است که او هرگز نمی‌تواند، در تطابق با اصول شک‌گرایانه خود، پاسخی قانع‌کننده برای خود بیابد.

در نتیجه، یه طور کل چیزی نمی‌تواند از اصول شک‌گرایان قدیم، یعنی پیرونیان [3][4]، مسخره‌تر باشد؛ اگر واقعاً، همان‌طور که ادعا شده، تلاش کرده باشند همان شک‌گرایی‌ای را که در تمرین‌های خود برای خطابه در مدارس آموخته بودند، به‌طور کامل به زندگی عملی تعمیم دهند. این شک‌گرایی می‌بایست، در همان چارچوب مدارس محدود می‌ماند.

از این نظر، شباهت بسیاری میان مکاتب رواقیان[5][6]و پیرونیان به چشم می‌خورد، هرچند که این دو همواره مخالف یکدیگر بوده‌اند. هر دوی آنها به نظر می‌رسد بر این اصل نادرست استوارند که «آنچه یک انسان می‌تواند گاهی و در برخی شرایط انجام دهد، می‌تواند همیشه و در هر شرایطی انجام دهد.»

وقتی که ذهن، با تأملات رواقی، به وجد و شور والایی در راستای فضیلت می‌رسد و به‌شدت تحت تأثیر تصوری از شرافت یا خیر عمومی قرار می‌گیرد، حتی شدیدترین دردها و رنج‌های جسمانی نیز نمی‌توانند بر این تعهد عمیق به انجام وظیفه اخلاقی غلبه کنند؛ و شاید حتی بتوان با تکیه بر این حس، مابین همه آن شکنجه‌ها لبخند زده و شادی کرد. اگر چنین چیزی گاهی در واقعیت امکان‌پذیر باشد، به‌مراتب بیشتر می‌توان تصور کرد که یک فیلسوف در مدرسه یا خلوتگاه خود، با نوعی شور و شوق ذهنی به چنین حالتی برسد و در تخیل خود شدیدترین دردها یا ناگوارترین حوادثی را که می‌تواند تصور کند، تحمل کند.اما چگونه می‌تواند این شور و شوق را حفظ کند؟ کشش ذهنی او کاهش می‌یابد و نمی‌تواند به میل خود آن را بازگرداند؛ دل‌مشغولی‌ها او را از مسیر منحرف می‌کنند؛ و بدبیاری‌ها او را به‌طور ناگهانی گرفتار می‌سازند. در نتیجه، فیلسوف به‌تدریج به سطح یک انسان عادی[7]،سقوط می‌کند.

فیلو پاسخ داد: مقایسه شما میان رواقیان و شک‌گرایان[8] را می‌پذیرم. اما باید توجه داشت که در رواقی‌گری، حتی اگر ذهن نتواند به طور مداوم در اوج اندیشه‌های فلسفی باقی بماند، با این حال، زمانی که به سطح پایین‌تری بازمی‌گردد، چیزی از حالت و تأثیرات پیشین خود را حفظ می‌کند. استدلال‌های رواقی‌گری همچنان در رفتار فرد در زندگی روزمره و در رویکرد کلی او به اعمالش نمایان می‌شوند. مکاتب باستانی، به‌ویژه مکتب زنون [9]، نمونه‌هایی از فضیلت و پایداری ارائه دادند که حتی در این زمانه نیز ما را به شگفتی وامی‌دارد.

همه این‌ها حکمت بیهوده است و فلسفه‌ای نادرست.

اما با جادویی دلپذیر می‌تواند

درد یا رنج را برای مدتی تسکین دهد؛

امیدی فریبنده برانگیزد؛

یا قلب سخت و سنگدل را

با شکیبایی استوار، همچون زرهی از فولاد سه‌لایه، مجهز سازد[10].

به این ترتیب، اگر کسی خود را به تفکر شک‌گرایانه درباره عدم قطعیت و محدودیت‌های عقل عادت داده باشد، این افکار را کاملاً فراموش نخواهد کرد، حتی زمانی که به موضوعات دیگری بپردازد. در واقع، در تمام اصول فلسفی و استدلال‌های او، (هرچند شاید نه در رفتار روزمره‌اش) تفاوتی آشکار با کسانی خواهد داشت که یا هیچ‌گاه نظری در این زمینه‌ها نداشته‌اند، یا دیدگاه‌های مساعدتری نسبت به توانایی‌های عقل انسانی داشته‌اند. هرچقدر هم کسی اصول شک‌گرایانه خود را در نظریه‌پردازی پیش ببرد، باید بپذیریم که او همچنان باید مانند دیگر انسان ها زندگی کند، عمل کند و ارتباط برقرار کند. و برای این رفتار، نیازی به آوردن دلیلی ندارد جز ضرورت مطلقی که او را به این کار وا می‌دارد. اگر او تأملات خود را فراتر از این ضرورت گسترش دهد و درباره موضوعات طبیعی یا اخلاقی فلسفه‌ورزی کند، این کار را به دلیل لذتی ویژه‌ یا رضایتی که در این فعالیت پیدا می‌کند، انجام می‌دهد.

او همچنین متوجه می‌شود که حتی در زندگی روزمره، هر کسی به شکلی مجبور است که مقداری از این فلسفه را در خود داشته باشد؛ از همان دوران کودکی ما همواره در حال پیشرفت در شکل‌دهی اصول کلی‌تر برای رفتار و استدلال‌های خود هستیم. هرچه تجربه‌ی بیشتری کسب کنیم و از عقل توانمندی برخوردار شویم، اصول خود را کلی‌تر و جامع‌تر می‌سازیم.

آنچه ما فلسفه می‌نامیم، چیزی جز فرایندی منظم‌تر و روشمندتر از همین نوع تفکر نیست. تأمل فلسفی درباره این موضوعات از اساس با استدلال درباره مسائل زندگی روزمره تفاوتی ندارد؛ تنها می‌توانیم از فلسفه خود انتظار پایداری بیشتری داشته باشیم، حتی اگر انتظار حقیقت بیشتری از آن نداشته باشیم، به‌دلیل روش دقیق‌تر و محتاطانه‌تری که در پیش گرفته است. اما هنگامی که فراتر از امور انسانی و ویژگی‌های دنیای پیرامون می‌نگریم؛ وقتی تأملات خود را به آن دو ابدیت، یعنی پیش از وضعیت کنونی و پس از آن، به آفرینش و شکل‌گیری جهان، به وجود و ویژگی‌های ارواح، و به نیروها و اراده یک روح جهانی[11]می‌کشانیم؛ روحی که بدون آغاز و پایان، قادر مطلق[12] دانای مطلق[13]، تغییرناپذیر( دگرسان نشدنی) ، بی‌نهایت[14] و غیرقابل درک است؛ در این صورت، اگر کوچک‌ترین گرایشی به شک‌گرایی نداشته باشیم، باید اذعان کنیم که در اینجا به‌طور کامل از حوزه توانایی‌های خود فراتر رفته‌ایم.

تا زمانی که تأملات خود را به موضوعاتی چون تجارت، اخلاق، سیاست یا نقد محدود می‌کنیم، هر لحظه به عقل سلیم و تجربه متوسل می‌شویم؛ ابزارهایی که استنتاج‌های فلسفی ما را تقویت می‌کنند و حداقل بخشی از بی‌اعتمادی ما را نسبت به هر استدلال بسیار پیچیده و ظریف از بین می‌برند. اما در دلیل‌ آوریهای الهیاتی[15] چنین امتیازی نداریم؛ در حالی که در اینجا با موضوعاتی مواجهیم که باید بپذیریم، بسیار فراتر از توان درک ما هستند و بیش از هر چیز نیاز به آشنایی و انطباق ذهن ما با آنها وجود دارد.

ما شبیه به بیگانگانی هستیم که در سرزمینی ناشناخته به سر می‌برند؛ هر چیزی به نظرشان مشکوک می‌رسد و هر لحظه در خطر نقض آداب و رسوم مردمانی هستند که با آنها زندگی و تعامل دارند. ما ناآگاهیم از اینکه تا چه حد می‌توانیم به روش‌های معمول شناخت و استدلال خود در چنین موضوعاتی اعتماد کنیم؛ چراکه حتی در زندگی روزمره و در حوزه‌ای که به‌طور خاص به آنها تعلق دارد، ناتوانیم که این روش‌ها را به‌طور کامل توضیح دهیم و صرفاً با نوعی غریزه یا ضرورت از آنها پیروی می‌کنیم. تمامی شک‌گرایان معتقدند که اگر عقل را به‌صورت انتزاعی بررسی کنیم، خود عقل دلایل غیرقابل انکاری علیه خودش ارائه می‌دهد. آنها می‌گویند اگر استدلال‌های شک‌گرایانه به قدری پیچیده و ظریف نبودند که توانایی مقابله با دلایل محکم‌تر و طبیعی‌ترِ ناشی از حواس و تجربه را نداشتند، در هیچ موضوعی نمی‌توانستیم به یقین یا اطمینان دست پیدا کنیم.

اما روشن است که هرگاه دلایل ما این مزیت را از دست بدهند و از زندگی روزمره فاصله بگیرند، پیچیده‌ترین استدلال‌های شک‌گرایانه نیز در همان سطح قرار می‌گیرند و می‌توانند به‌طور مساوی با آنها مقابله کنند. در این حالت، هیچ‌کدام از این دو بر دیگری برتری نخواهد داشت. ذهن در این وضعیت بین این دو رویکرد معلق می‌ماند؛ و همین حالت تعلیق و توازن، همان چیزی است که شک‌گرایی[16] به‌عنوان دستاورد نهایی خود می‌بیند و به آن افتخار می‌کند.

کلئانتس گفت: اما من متوجه شده‌ام، فیلو، که نظریه و عمل شما و تمام شک‌گرایان نظری، چه در دشوارترین مسائل شناخت و چه در رفتارهای زندگی روزمره، با یکدیگر در تناقض‌اند. هر جا که شواهد آشکار می‌شوند، شما با وجود شک‌گرایی که ادعا می‌کنید، خود بدان پایبند هستید؛ و حتی می‌توانم اضافه کنم که برخی از افراد مکتب شما در تصمیم‌گیری‌های خود به همان اندازه قاطع هستند که کسانی که ادعای یقین بیشتری دارند.

در واقع، آیا مضحک نیست اگر کسی توضیح نیوتون درباره پدیده شگفت‌انگیز رنگین‌کمان را رد کند، تنها به این دلیل که این توضیح به جزئیات دقیق ساختار نور می‌پردازد؛ موضوعی که به زعم او، بیش از حد پیچیده برای فهم بشر است؟ چه نظری دارید درباب کسی که بدون هیچ اعتراضی به دلایل کوپرنیک و گالیله در مورد حرکت زمین، از پذیرش آنها خودداری می‌کند، صرفاً به این دلیل که به طور کل باور دارد این موضوعات بیش از حد بزرگ و دور از دسترس هستند تا بتوان آنها را با عقل محدود و خطاپذیر انسان توضیح داد؟

واقعاً نوعی شک‌گرایی خام و ناآگاهانه وجود دارد، همان‌طور که شما به‌درستی اشاره کردید؛ که در میان توده مردم، پیش‌داوری‌ای کلی نسبت به هر چیزی که به‌راحتی درک نمی‌کنند ایجاد می‌کند و آنها را وادار می‌سازد هر اصل و مبنایی را که به استدلال‌های پیچیده و دقیق نیاز دارد، رد کنند. این نوع شک‌گرایی برای علم مخرب است، نه برای دین؛ چرا که می‌بینیم کسانی که بیشترین ادعا را در این زمینه دارند، اغلب نه تنها به حقایق بزرگ الهیات طبیعی و توحید باور دارند، بلکه حتی به غیرمنطقی‌ترین باورهایی که از خرافات سنتی به آنها رسیده است نیز ایمان می‌آورند. آنها به جادوگران اعتقاد راسخ دارند، هرچند به ساده‌ترین اصول اقلیدس نه باور دارند و نه توجه می‌کنند.

در مقابل، شک‌گرایان دقیق و فلسفی به تناقضی متفاوت گرفتار می‌شوند. آنها تحقیقات خود را تا دورافتاده‌ترین گوشه‌های علم دنبال می‌کنند و در هر مرحله، میزان باورشان متناسب با قوت شواهدی است که با آن مواجه می‌شوند. آنها حتی مجبورند اذعان کنند که پیچیده‌ترین و دورترین موضوعات، بهترین توضیحات را در فلسفه می‌یابند. نور به‌طور واقعی تحلیل و تشریح شده است. نظام واقعی اجرام آسمانی کشف و تأیید شده است. اما در مقابل، تغذیه بدن‌ها همچنان رازی غیرقابل توضیح باقی مانده و پیوند اجزای ماده همچنان غیرقابل درک است.

بنابراین، این شک‌گرایان مجبورند در هر پرسش، هر دلیل خاص را به‌طور جداگانه بررسی کنند و میزان باورشان را دقیقاً متناسب با قوت شواهد ارائه‌شده تعیین کنند. این رویه آنها در تمام موضوعات طبیعی، ریاضی، اخلاقی و سیاسی است. چرا همین رویه را در مسائل الهی و دینی دنبال نمی‌کنند؟ چرا باید تنها در اینجا، نتایج بر اساس فرض کلی ناتوانی عقل انسانی و بدون بررسی شواهد، رد شوند؟ آیا این رفتار نابرابر، نشان آشکاری از تعصب و جانبداری نیست؟

شما می‌گویید که حواس ما فریبنده‌اند، فهم ما دچار اشتباه است، و حتی تصورات ما از رایج‌ترین چیزها، مانند امتداد، دوام و حرکت، پر از تناقض‌ها و ناسازگاری‌هاست. شما از من می‌خواهید که این دشواری‌ها را حل کنم یا این تناقضات را آشتی دهم. من توانایی چنین کار بزرگی را ندارم؛ همچنین زمان کافی برای پرداختن به آن نیست؛ و اساساً آن را بیهوده می‌دانم. رفتار خود شما در هر موقعیتی اصولتان را رد می‌کند و نشان می‌دهد که شما کاملاً به تمامی اصول پذیرفته‌شده در علم، اخلاق، خرد و شیوه زندگی متکی هستید.

من هرگز با نظر تند یک نویسنده مشهور (از کتاب هنر تفکر[17]) موافق نخواهم بود که می‌گوید شک‌گرایان یک فرقه فلسفی نیستند، بلکه صرفاً یک فرقه دروغ‌گویان‌اند. با این حال، (امیدوارم بی‌احترامی تلقی نشود) می‌توانم ادعا کنم که آنها فرقه‌ای از شوخ‌طبعان و طنزپردازان هستند. اما برای من، هرگاه که به دنبال سرگرمی و تفریح باشم، قطعاً نوعی سرگرمیِ کم‌تر پیچیده و گیج‌کننده را انتخاب می‌کنم. یک کمدی، یک رمان، یا در نهایت یک کتاب تاریخی به نظر من تفریحی طبیعی‌تر است تا چنین پیچیدگی‌ها و مفاهیم انتزاعیِ متافیزیکی[18]

شک‌گرا با بیهودگی سعی می‌کند میان علم و زندگی روزمره یا میان یک علم و علم دیگر تفاوت قائل شود. استدلال‌هایی که در همه این‌ها به کار می‌روند، اگر صحیح باشند، از یک نوع هستند و از همان قدرت و وضوح برخوردارند. و اگر تفاوتی میان آنها وجود داشته باشد، این مزیت کاملاً به سود الهیات و دین طبیعی است.

بسیاری از اصول مکانیک با توجه به استدلال‌های بسیار پیچیده و دشوار بنا شده‌اند؛ اما کسی که بار ادعای علم را به دوش می­کشد، حتی شک‌گرایان نظری، کوچک‌ترین شکی در مورد آنها مطرح نمی‌کنند. نظام کوپرنیکی شامل شگفت‌انگیزترین پارادوکس‌هاست و کاملاً مخالف تصورات طبیعی، پدیدارها، و حتی حواس ماست؛ و با این حال، حتی راهبان و مفتشان تفتیش عقاید[19] نیز اکنون ناچار شدند از مخالفت با آن دست بکشند.

آیا فیلو، مردی با ذهنی آزاد و دانشی گسترده، باید تردیدهای کلی و بدون مبنای مشخصی نسبت به فرضیه دینی داشته باشد؟ فرضیه‌ای که بر ساده‌ترین و آشکارترین دلایل استوار است ، مگر با موانع مصنوعی روبه‌رو شود، به‌راحتی در ذهن و قلب انسان راه می‌یابد؟

کلئانتس در حالی که به سمت دمیا برگشت، اینگونه ادامه داد: در اینجا می‌توانیم نکته‌ای بسیار جالب در تاریخ علوم را مشاهده کنیم. پس از اتحاد فلسفه با دین عامه‌پسند [20]در زمان شکل‌گیری مسیحیت اولیه، هیچ چیز در میان معلمان دینی رایج‌تر از سخنرانی‌هایی علیه عقل، علیه حواس، و علیه هر اصلی که صرفاً از تحقیق و پژوهش بشری ناشی می‌شود، نبود. تمام موضوعات رایج آکادمی‌های قدیم توسط پدران کلیسا پذیرفته شد و برای چندین قرن در هر مدرسه و منبر مسیحیت گسترش یافت. اصلاح‌طلبان نیز همین اصول را در تفکر، یا بهتر بگوییم در سخنرانی‌های خود، پذیرفتند؛ و تمام آن ستایش­ها از ایمان، بی‌شک با نیش و کنایه‌هایی علیه عقل طبیعی همراه بود. یک اسقف مشهور از کلیسای کاتولیک روم (آقای هوئه[21][22]) ، که فردی با دانش گسترده بود و کتابی در دفاع از مسیحیت نوشت، همچنین اثری تألیف کرد که تمام ایرادات جسورانه و بی‌پرده شک‌گرایی پیرونی را در بر داشت.

جان لاک[23][24]. به نظر می‌رسد اولین مسیحی باشد که به‌طور آشکارا این دیدگاه را مطرح کرد که ایمان چیزی جز نوعی از عقل نیست، دین فقط شاخه‌ای از فلسفه است، و اینکه زنجیره‌ای از استدلال‌ها، مشابه آنچه هر حقیقتی را در اخلاق، سیاست یا فیزیک اثبات می‌کند، همواره در کشف تمام اصول الهیات، چه طبیعی و چه وحیانی، به کار رفته است.

استفاده نادرستی که بایل[25][26] و دیگر آزاداندیشان از شک‌گرایی فلسفی پدران کلیسا و اولین اصلاح‌طلبان کردند، بیشتر به گسترش این دیدگاه منطقی جان لاک کمک کرد. و اکنون، تا حدی از سوی تمام کسانی که ادعای علم و فلسفه دارند پذیرفته شده که "ملحد" (Atheist) و "شک‌گرا" تقریباً مترادف هستند. و از آنجا که مسلم است هیچ‌کس به‌طور جدی ادعای پذیرش اصول شک‌گرایی را نمی‌کند، مایلم باور داشته باشم که تعداد کمی نیز به‌طور جدی اصول الحاد را می‌پذیرند. "بایل" معتقد بود که عقل انسانی، به دلیل محدودیت‌های ذاتی‌اش، نمی‌تواند به حقایق قطعی در زمینه‌های متافیزیکی و دینی دست یابد و این شک‌گرایی را در برابر آموزه‌های کلیسا و متکلمان مسیحی به کار برد. او همچنین معتقد بود که ایمان و عقل در بسیاری از موارد با هم ناسازگارند و نمی‌توان همه باورهای دینی را به صورت عقلانی اثبات کرد.

فیلو گفت: آیا سخن برجسته لرد فرانسیس بیکن[27][28] درباره این موضوع را به یاد دارید؟

کلئانتس پاسخ داد: «این‌که فلسفه‌ی اندک، انسان را به خداناباوری می‌­کشاند، اما فلسفه عمیق او را به دین بازمی‌گرداند؟

فیلو ادامه داد: بله، این هم یک نکته بسیار دقیق است. اما آنچه من مدنظر دارم، نقل قول دیگری است. این فیلسوف بزرگ پس از اشاره به "نادان[29]" داوود که در دل خود گفت: خدایی نیست، اظهار می‌کند که بی‌خدایان امروز دو برابر نادان هستند؛ چرا که نه تنها در دل خود می‌گویند خدایی نیست، بلکه این بی‌خدایی را با لب‌های خود نیز بیان می‌کنند و بنابراین دو برابر بی‌مبالات و بی‌خرد هستند. به نظر من چنین افرادی، حتی اگر در باور خود بسیار جدی باشند، چندان ترسناک به نظر نمی‌رسند.

فیلو افزود: با این حال، حتی اگر مرا در دسته‌ی نادانان جای دهید، باز هم نمی‌توانم از بیان نکته‌ای که در ارتباط با تاریخ شک‌گرایی دینی و غیردینی که شما به آن اشاره کردید به ذهنم خطور کرده است، چشم‌پوشی کنم.. به نظر می‌رسد که نشانه‌های واضحی از حیله‌گری روحانیون در تمام این روند وجود دارد. در دوران­های جهل، مانند آنهایی که پس از انحلال مدارس باستانی پدید آمدند، کشیش‌ها متوجه شدند که الحاد، دئیسم[30] یا هر نوع بدعت دیگری تنها از پرسش‌گری گستاخانه درباره عقاید پذیرفته‌شده و باور به اینکه عقل بشری توانایی حل تمام مسائل را دارد، سرچشمه می‌گیرد. در آن زمان آموزش، تأثیر قدرتمندی بر ذهن مردم داشت و تقریباً به همان اندازه قوی بود که ادراکات حسی و فهم متعارف می‌توانست شکاک‌ترین افراد را نیز هدایت کند. اما امروزه، که تأثیر آموزش بسیار کاهش یافته و افراد از طریق تعامل بیشتر با جهان آموخته‌اند که اصول رایج در میان ملت‌ها و ادوار مختلف را مقایسه کنند، کشیش‌های زیرک دیگر نظام فلسفی خود را کاملاً تغییر داده‌اند. اکنون به زبان رواقیان[31]، افلاطونیان [32]و مشائیان[33] یعنی پیروان ارسطو سخن می‌گویند، نه به زبان پیرونیان و آکادمیک‌ها. اگر به عقل بشری بی‌اعتماد باشیم، دیگر هیچ اصل دیگری برای هدایت ما به سوی دین وجود ندارد. بنابراین، در دوره‌ای شک‌گرا و در دوره‌ای دیگر مدافع یقین‌اند، این آقایان محترم هر نظامی را که بهترین خدمت را به هدف آنها در دستیابی به سلطه بر انسان ها می‌کند، به عنوان اصل مورد علاقه خود و معیار قضاوت‌شان قرار می‌دهند.

کلئانتس پاسخ داد: بسیار طبیعی است که انسان ها اصولی را بپذیرند که با آنها می‌توانند به بهترین نحو از آموزه‌های خود دفاع کنند، و نیازی نیست که برای توجیه چنین رویکرد منطقی‌ای به حیله‌گری روحانیون متوسل شویم. و مطمئناً، هیچ چیز نمی‌تواند نشانه‌ای قوی‌تر از حقیقت و مقبولیت یک اصل باشد، هنگامی که مشاهده کنیم، آن اصل به تقویت دین حقیقی کمک می‌کند و هرگونه استدلالی که بی‌خدایان و آزاداندیشان اقامه می‌کنند را رد می‌کند[34].

-------------------------------------------------------------------

  1. Natural theology ↑

  2. Ewigkeit zu Ewigkeit/ From eternity to eternity ↑

  3. شک‌گرایی پیرونی هدف خود را رسیدن به آرامش ذهنی قرار می‌دهد و ظاهرها را به‌عنوان واقعیت نخستین پذیرفته و جایگاه ویژه‌ای برای آن قائل است. در حکایاتی که از زندگی پیرون (۳۶۵/۶۰–۲۷۵/۷۰ پیش از میلاد) نقل شده، بر این نکته تأکید می‌شود که او از تأثیرپذیری از امور خارجی پرهیز داشت و آرامش درونی‌اش را حفظ می‌کرد. این حکایات نشان‌دهنده‌ی رویکردی است که پیرون در برابر اضطراب‌ها و دغدغه‌های متعارف اتخاذ کرده و آن را به‌عنوان راهی برای رسیدن به بی‌تشویشی ذهنی ارائه کرده است.( SEP) ↑

  4. pyrrhonians ↑

  5. مکتب رواقی حدود سال ۳۰۰ پیش از میلاد توسط زنون از کیتیوم بنیان‌گذاری

    شد. زنون که علاقه‌مند به خواندن آثار سقراطی بود، نزد کراتس، از کلبی‌مسلکان برجسته، شاگردی کرد و از آموزه‌های آکادمی افلاطونی و مکتب مگاری تأثیر پذیرفت. این مکتب در آتن، در رقابت با مدرسه‌ای که اندکی پیش از آن توسط اپیکور تأسیس شده بود، به فعالیت پرداخت و همواره دیدگاه‌های رواقیان و اپیکوریان در تقابل و مقایسه قرار گرفته است.

    نظریه‌ی فیزیک در مکتب رواقی به موضوعاتی می‌پرداخت که فلسفه‌ی طبیعی به‌طور سنتی آن‌ها را بررسی می‌کرد. در همین چارچوب بود که رواقیان به تدوین هستی‌شناسی و متافیزیک خود پرداختند. به‌عنوان بخشی از رویکرد نظام‌مند رواقیان، فیزیک این مکتب پایه‌ای برای اندیشه‌های اخلاقی آن‌ها بود و ارتباط نزدیکی با منطق و فلسفه‌ی زبانشان داشت.(SEP) ↑

  6. stoics ↑

  7. Plebeian

    این واژه دلالت به طبقه پایین جامعه روم دارد. در متن آلمان از gewöhnlichen Menschen استفاده شده. ↑

  8. skeptics ↑

  9. zeno ↑

  10. به نفل از ترجمه­ی جناب حمید اسکندری:

    «حکمت همه طبل تُهی­بانگ و فلسفه سودایی دروغین

    بر وحشت و ناله عنان می­زد چونان ساحره­ای شیرین

    افروخت پوچ و فریبنده امیدی سایه به سایه

    بر سینه­یِ یکدنده زره زد؛ پولادین صبر سه­لایه» ↑

  11. universal Spirit ↑

  12. omnipotent ↑

  13. omniscient ↑

  14. infinite ↑

  15. theological reasonings ↑

  16. scepticism ↑

  17. کتاب هنر تفکر (L'Art de penser) که به آن منطق پورت-رویال

    (Port- Royal Logic)نیز گفته می‌شود، اثری از آنتوان آرنولد

    (Antoine Arnauld) و پیر نیکول (Pierre Nicole) است. این کتاب در سال 1662 منتشر شد و یکی از تأثیرگذارترین آثار در زمینه منطق و فلسفه در قرن هفدهم به شمار می‌رود. (Brit) ↑

  18. metaphysical subtleties and abstractions. ↑

  19. inquisitors ↑

  20. popular religion /volkstümliche Religion ↑

  21. یر-دانیل هوئه (Pierre-Daniel Huet)، متولد ۸ فوریه ۱۶۳۰ در شهر کان فرانسه و درگذشته در ۲۶ ژانویه ۱۷۲۱ در پاریس، یکی از برجسته‌ترین متفکران و دانشمندان فرانسوی قرن هفدهم بود. او که هم‌زمان به‌عنوان مورخ، دانشمند علوم و اسقف شناخته می‌شود، با نگاه شکاکانه و حملات قاطع خود علیه فلسفه رنه دکارت، تاثیر شگرفی بر اندیشه‌های فلسفی هم‌عصر خود بر جای گذاشت. ↑

  22. Pierre-Daniel Huet ↑

  23. جان لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴) فیلسوف برجسته بریتانیایی، استاد دانشگاه آکسفورد و پژوهشگر حوزه پزشکی بود. اثر سترگ او «جستاری در باب فهم بشر» که توسط صادق رضازاده شفق و کاوه لاجوردی ترجمه شده؛ از نخستین دفاعیه‌های بزرگ تجربه‌گرایی مدرن محسوب می‌شود. لاک در این اثر به واکاوی حدود توانایی‌های فهم انسانی می‌پردازد و تلاش دارد تا مرزهای شناخت بشر را در طیفی گسترده از موضوعات روشن سازد. نگاه او به تجربه به‌عنوان بنیانی برای شناخت، تحولی عمیق در فلسفه مدرن ایجاد کرد و پایه‌ای برای بسیاری از اندیشه‌های فلسفی پس از خود نهاد. جان لاک همچنین به‌دلیل دفاع از آزادی فردی و جدایی دین از سیاست در اثر خود نامه‌ای درباره تساهل که به دست جناب گلشاهی کریم ترجمه شده، شهرت دارد. آثار او به‌طور گسترده بر رد اقتدارگرایی، چه در سطح فردی و چه در نهادهایی مانند دولت و کلیسا، متمرکز است. لاک بر این باور بود که انسان باید به‌واسطه عقل خود به جست‌وجوی حقیقت بپردازد و در پذیرش هر ادعایی می­بایست بر اساس شواهد متقن باشد، نه تسلیم شدن دربرابر اقتدار و خرافات. دیدگاه‌های او نه‌تنها بنیان‌گذار تجربه‌گرایی مدرن، بلکه الهام‌بخش مفاهیم مدرن حقوق بشر و دموکراسی شد. (SEP) ↑

  24. John locke ↑

  25. پیر بایل (۱۶۴۷–۱۷۰۶)، که به «فیلسوف روتردام» شناخته می‌شود، یکی از برجسته‌ترین متفکران قرن هفدهم بود. او مورخ، منتقد ادبی، روزنامه‌نگار، دایره‌المعارف‌نگار، پناهنده پروتستان فرانسوی، استاد و فیلسوفی بود که در عصر خود با احترام به‌عنوان یکی از دانشمندترین نویسندگان زمانه‌اش نگریسته می‌شد. گرچه امروز غالباً در زمره چهره‌های فرعی تاریخ فلسفه دسته‌بندی می‌شود، اما معاصرانش او را هم‌پایه بزرگ‌ترین اندیشمندان می‌دانستند. پس از مرگ او، گوتفرید ویلهلم لایب‌نیتس نوشت: «او ما را ترک کرده و چنین فقدانی کم‌اهمیت نیست؛ نویسنده‌ای که دانش و تیزبینی او کمتر نظیری داشته است.»

    گستره و ژرفای آثار بایل الهام‌بخش نسل بعدی فیلسوفان عصر روشنگری بود. اثر بزرگ او، فرهنگ تاریخی و انتقادی (۱۶۹۷؛ ۱۷۰۲)، که با شش میلیون کلمه یکی از مهم‌ترین آثار آن دوران به شمار می‌آید، چنان تأثیرگذار بود که ارنست کاسیرر آن را «زره‌خانه روشنگری» نامید. این کتاب از پرفروش‌ترین آثار زمان خود بود و جایگاه برجسته‌ای در کتابخانه‌های خصوصی اروپا داشت.

    دیوید هیوم نیز از آثار بایل عمیقاً تأثیر پذیرفته بود. او در نامه‌ای به مایکل رمزی در سال ۱۷۳۷ توصیه کرد برای درک بهتر نوشته‌هایش، علاوه بر مطالعه آثار دکارت، مالبراش و بارکلی، «برخی از مقالات متافیزیکی فرهنگ بایل، همچون مقالات مربوط به زنون و اسپینوزا» را بخواند. چنین اشاراتی گواهی بر نفوذ گسترده اندیشه‌های بایل در فلسفه مدرن و روشنگری است. (SEP) ↑

  26. Pierre Bayle ↑

  27. فرانسیس بیکن (۱۵۶۱–۱۶۲۶)، یکی از برجسته‌ترین اندیشمندان دوران گذار از رنسانس به عصر مدرن، نقش محوری در شکل‌گیری فلسفه طبیعی و روش‌شناسی علمی داشت. او که به‌عنوان وکیل، عضو پارلمان و مشاور ملکه فعالیت می‌کرد، در آثار خود به مسائل حقوقی، حکومتی، دینی و سیاست معاصر پرداخته است.

    اما تأملات او فراتر از این حوزه‌ها گسترش یافته و شامل بررسی اخلاق، جامعه و دانش می‌شود. بیکن همچنین در اثر سترگ خود، نو ارغنون، که توسط جناب محمود صناعی ترجمه شده با ارائه روش تجربی و نقد استدلال‌های قیاسی، انقلابی در شیوه‌ی اندیشیدن علمی به وجود آورد و بنیانی نوین برای پژوهش‌های علمی بنا نهاد. او شاره دارد : انسان همچون مفسر طبیعت است، لاجرم فقط تا حدودی میتواند از آن سر دربیاورد که نظم آن را در عمل و یا در نظر مشاهده کرده باشد. فرا تر از این دو نه چیزی می‌داند و نه چیزی می‌تواند.

    فرانسیس بیکن، نو ارغنون برگ 33(SEP) ↑

  28. bacon ↑

  29. نادان داوود" در این متن اشاره به آیه‌ای از کتاب مزامیر 14:1 در عهد عتیق است.

    "نادان در دل خود می‌گوید: خدایی نیست".

    ” The fool hath said in his heart, There is no God” ↑

  30. Deism ↑

  31. Stoicism ↑

  32. Platoniker ↑

  33. Peripatetic ↑

  34. در فصل اول گفت‌وگوهای هیوم درباره دین طبیعی، زمینه‌ی اصلی مباحث با تأکید بر محدودیت‌های عقل بشری و تأمل بر طبیعت دین پایه‌ریزی شده.

    گفت‌وگوها با سخنان دمیا درباره‌ی اهمیت آموزش آغاز می‌شود؛ او باور دارد که باید شاگردان را از ضعف عقل انسانی آگاه کرد و به آنان آموخت که قضاوت فردی خود را در برابر اقتدار ایمان فروتنانه کنار بگذارند. فیلو نیز با دمیا هم‌صدا می‌شود و بر این نکته تأکید می‌کند که عقل انسانی همواره با عدم قطعیت همراه است. در مقابل، کلئانتس با دیدگاهی انتقادی به فیلو یادآوری می‌کند که او در تلاش است ایمان دینی را بر پایه‌ی شک‌گرایی فلسفی بنا کند؛ رویکردی که در عمل غیرممکن به نظر می‌رسد. او اصرار دارد همان‌گونه که شک‌گرایان توصیه می‌کنند تعلیق کردن قضاوت در زندگی روزمره نه عملی است و نه عقلانی. فیلو این نقد را می‌پذیرد و توضیح می‌دهد که شک‌گرایی او محدود به حوزه‌هایی است که از تجربه‌های عادی فاصله دارند. کلئانتس از او می‌پرسد: « اگر به این ادعا باشد آیا نظریه‌های علمیِ معتبر را نمی‌پذیری؟ اگر بتوان ایمان به خدا را نیز بر اساس شواهدی مانند یک فرضیه علمی، ارزیابی کرد. کلئانتس موضعی عملی‌تر اتخاذ می‌کند و بر ارزش استفاده از شواهد تجربی در استنتاجات فلسفی تأکید می‌کند. وی استدلال می‌کند که می‌توان از نظم مشهود در طبیعت وجود یک خالق را نتیجه‌ گرفت، هرچند این استنتاج نمی‌تواند درک ما از ذات خداوند را کامل کند. کلئانتس بر این باور است که روش استقرایی، اگرچه محدود است، اما می‌تواند ما را به درکی نزدیک‌تر از واقعیت برساند

    در این بخش، موضوع شک‌گرایی و تأثیر آن بر دین برجسته می‌شود. شک‌گرایی پیرونی، که افراطی‌ترین شکل شک‌گرایی است، به تعلیق کامل باورها و دستیابی به آرامش ذهنی از طریق رها کردن هرگونه قضاوت توصیه می‌کند. اما به نظر می‌رسد که در بسیاری از موارد باورها به شکلی ناخودآگاه شکل می‌گیرند و به تعلیق درآوردن قضاوت غیرممکن می‌شود. شک‌گرایی معتدل‌تر، این محدودیت را می‌پذیرد و شک‌گرایی خود را به موضوعاتی محدود به موضعاتی می­کند که فراتر از تجربه‌ی روزمره هستند. خلاضه آنکه، این فصل تقابل دیدگاه‌های فیلو (شک‌گرا)، کلئانتس (مدافع دین طبیعی) و دمیا (دگماتیست مذهبی) را نمایان می‌سازد و خواننده را برای گفت‌وگوهای عمیق‌تر در بخش‌های بعدی آماده می‌کند. ↑