فصل دوم
دمیا به کلئانتس گفت : باید اعتراف کنم که هیچ چیزی نمیتواند بیش از شیوهای که شما این موضوع را مطرح کردهاید، مرا شگفتزده کند. از تمام صحبتهای شما چنین برمیآید که گویی در حال دفاع از وجود خدا در برابر حملات بیخدایان و افراد بیایمان هستید و مجبور شدهاید از این اصل اساسی یعنی وجود خدا، که بنیان همه ادیان است، دفاع کنید. اما امیدوارم این هرگز مسئلهای میان ما نباشد. به نظر من که هیچکس، دست کم هیچکس با عقل سلیم، هرگز درباره حقیقتی چنین قطعی و بدیهی، تردید جدی نداشته است.
البته موضوع، وجود خدا نیست، بلکه ماهیت اوست. و من ادعا میکنم که این موضوع، با توجه به محدودیتهای عقل انسانی، کاملاً غیرقابل درک و ناشناخته برای ماست. ذات آن ذهن برتر، صفات او، چگونگی وجودش، و حتی ماهیت دوام او؛ اینها و هر ویژگی دیگری که به چنین موجودی الهی تعلق دارد، برای انسان رازی سر بسته است.
ما مخلوقاتی محدود، ضعیف و نابینا باید در برابر حضور باشکوه او فروتن باشیم و با آگاهی از ضعفهای خود، در سکوت به ستایش کمالات بینهایت او بپردازیم ؛ کمالاتی که نه چشمی آن را دیده، نه گوشی آن را شنیده، و نه حتی در قلب انسانی خطور کرده است.این کمالات در ابرهایی عمیق کنجکاوی انسانی پوشیده شدهاند؛ و تلاش برای نفوذ به این تاریکیهای مقدس، بیحرمتی است. و بلافاصله پس فرو رفتن در گناه انکار وجود خدا، دومین گستاخی بزرگ، تلاش برای کاوش
در ذات، ماهیت، اراده و صفات اوست. اما برای اینکه تصور نکنید تقوای من در اینجا بر فلسفهام چیره شده است، نظر خود را - اگر اصلاً به حمایتی نیاز داشته باشد - با اتکا به یک مرجع بزرگ تأیید میکنم. من میتوانم تقریباً تمام الهیدانان را از ابتدای مسیحیت که درباره این یا هر موضوع الهی دیگری بحث کردهاند، نقل کنم؛ اما فعلاً به ذکر یکی از آنها که به یک اندازه به دلیل تقوا و فلسفهاش شهرت دارد، بسنده میکنم.
این شخص پدر مالبرانش[1][2] است که به یاد دارم چنین گفته است: (از کتاب جستجوی حقیقت، کتاب سوم، فصل نهم):
"نباید خدا را یک روح نامید، تا دقیقاً بگوییم که او چیست، بلکه برای نشان دادن اینکه او ماده نیست. او وجودی بینهایت کامل است و این مسئلهای است که نمیتوانیم در آن تردید کنیم. اما همانطور که نباید تصور کنیم، حتی اگر او را بهعنوان موجودی جسمانی در نظر بگیریم، که او دارای بدنی انسانی است، همانطور که خدا انسانانگاران [3][4] ادعا کردند، به بهانه اینکه این شکل کاملترین است؛ همچنین نباید تصور کنیم که روح خدا ایدههایی انسانی دارد یا به هر شکلی مشابه با روح ماست، صرفاً به این دلیل که ما چیزی کاملتر از ذهن انسانی نمیشناسیم. بلکه باید باور کنیم که همانطور که او کمالات ماده را در بر میگیرد بدون اینکه مادی باشد، کمالات ارواح آفریدهشده را نیز در بر میگیرد بدون اینکه به آن معنا روح باشد که ما آن را میفهمیم. نام واقعی او این است: او که هست، یا به عبارت دیگر، وجودی بدون محدودیت، تمام وجود، وجودی بینهایت و فراگیر."
فیلو پاسخ داد: دمیا، پس از استناد به چنین مرجعی بزرگ که شما ارائه کردید و هزاران نمونه دیگر که میتوانستید به آنها اشاره کنید، اضافه کردن نظر خودم یا تأیید دیدگاه شما از سوی من، قطعاً مضحک به نظر میرسد. اما مطمئناً، وقتی مردان خردمند درباره این موضوعات بحث میکنند، مسئله هرگز به وجود خدا مربوط نیست، بلکه فقط به ماهیت او مرتبط است. همانطور که بهدرستی اشاره کردید، حقیقت اولی[5]غیرقابلتردید و بدیهی است. هیچ چیزی بدون علت وجود ندارد؛ و علت اولیه این جهان (هر چه که باشد) را ما خدا مینامیم و با ایمان هر نوع کمالی را به او نسبت میدهیم.
هر کس که به این حقیقت بنیادی شک کند، شایسته هر مجازاتی است که فیلسوفان میتوانند اعمال کنند؛ یعنی بالاترین درجه تمسخر، تحقیر، و نارضایتی. اما از آنجا که هر کمالی کاملاً نسبی است، نباید تصور کنیم که میتوانیم صفات این وجود الهی را درک کنیم یا بپنداریم که کمالات او با کمالات یک مخلوق انسانی مشابه یا برابر است.
ما بهدرستی حکمت، اندیشه، قصد، و دانش را به او نسبت میدهیم، زیرا این واژهها در میان انسان ها محترماند و ما زبان یا مفاهیم دیگری نداریم که بتوانیم از طریق آنها، عبادت خود را نسبت به او بیان کنیم. اما باید مراقب باشیم که گمان نرود تصورات ما به هر نحوی با کمالات او همخوانی دارد یا صفات او به این ویژگیها در میان انسان ها شباهت دارند. او بهطرز بینهایتی برتر از درک محدود و فهم ماست و بیشتر شایسته عبادت در معابد است تا بحث و مجادله در مدارس[6].
فیلو گفت: کلئانتس، واقعیت این است که برای رسیدن به این نتیجه نیازی نیست که به آن شکگرایی تصنعی که شما را ناخشنود میکند، متوسل شویم. ایدههای ما هرگز نمیتواند فراتر از تجربیاتمان بروند؛ ما هیچ تجربهای از صفات و اعمال الهی نداریم، بنابراین لازم نمیبینم که قیاس خود را تا انتها توضیح دهم؛ شما خود میتوانید نتیجه را تا پایان استنتاج کنید و خوشحال هستم (و امیدوارم شما نیز باشید) که استدلال منطقی و تقوای خالص در اینجا به یک نتیجه میرسند و هر دو بر ماهیت شگفتانگیز، اسرارآمیز و غیرقابلفهم ذات الهی تأکید میکنند.
کلئانتس در پاسخ به دمیا گفت: نمیخواهم وقتم را با حواشی بیاهمیت و سخنان مؤمنانه فیلو تلف کنم. به اختصار توضیح خواهم داد که این موضوع را چگونه میبینم. به جهان اطراف خود بنگر ؛ کل آن را و هر بخش از آن را بررسی کن. خواهی دید که این جهان چیزی جز یک ماشین بزرگ نیست که به تعداد بیشماری ماشین کوچکتر تقسیم شده؛ و هر یک از این ماشینها نیز به بخشهای کوچکتر تقسیم میشوند که حواس و ادراک انسانی توانایی کافی برای فهم و توضیح آنها ندارد. تمام این ماشینهای گوناگون، حتی کوچکترین اجزای آنها ، با چنان دقتی فوقالعاده به یکدیگر مرتبط شدهاند، که هر کسی با تفکر به آنها نظر کند را به شگفتی و تحسین وا میدارد. این سازگاری شگرف میان وسایل و اهداف(غایتها) در کل طبیعت، دقیقاً مشابه تولیدات هنری و طراحی انسانی است، اگرچه بسیار فراتر از آن میرود. از آنجا که معلولها مشابه هستند، بر اساس اصول تمثیل به این نتیجه میرسیم که علتها نیز باید مشابه باشند[7]. بنابراین، آفریننده طبیعت تا حدی به ذهن انسان شباهت دارد، البته با تواناییهایی بسی بزرگتر، متناسب با عظمت اثری که او خلق کرده است. تنها از طریق این استدلال تجربی [8] [9]است که میتوانیم به طور همزمان وجود یک خداوند و شباهت او به عقل و ذهن انسان را اثبات کنیم.*[10] (حتما پانوشتها را مطالعه کنید)
دمیا گفت: «کلئانتس، این جسارت را به خود میدهم که بگویم از همان ابتدا نمیتوانستم نتیجهگیری شما درباره شباهت خداوند به انسان ها را بپذیرم؛ چه رسد به روشهایی که برای اثبات این نتیجه بهکار میگیرید. هیچ برهانی برای اثبات وجود خدا؟ هیچ استدلالی که بهصورت انتزاعی و عقلانی به این موضوع بپردازد؟ و هیچ اثبات پیشینی[11][12] ؟ آیا اینها که تاکنون از سوی فیلسوفان بسیار مورد تأکید بودهاند، همه سفسطه و مغلطه هستند؟ آیا نمیتوانیم در این موضوع از سطح تجربه و احتمال فراتر برویم؟ نمیخواهم بگویم که این کار خیانت به مسئله خداوند است؛ اما قطعاً با این تساهل ساختگی، شما مزایایی به ملحدان میدهید که آنها هرگز نمیتوانستند صرفاً با قدرت استدلال و برهان به دست آورند.
فیلو گفت: آنچه من در این بحث بیشتر مورد تردید قرار میدهم، نهتنها این است که تمام استدلالهای دینی توسط کلئانتس به تجربه محدود میشود، بلکه این است که به نظر نمیرسد حتی این نوع از استدلالها، قویترین و غیرقابلانکارترین شکل استدلال تجربی باشد. اینکه سنگ سقوط میکند، آتش میسوزاند، و زمین ویژگی استواری و سختی دارد، ما این را هزاران بار مشاهده کردهایم. وقتی بار دیگر چنین رویدادی رخ میدهد، بدون تردید نتیجه همیشگی را استنتاج میکنیم. شباهت دقیق میان این موارد به ما اطمینان کاملی از نتیجهای مشابه میدهد؛ و هیچ نوع دلیل محکمتری مورد نیاز یا جستوجو قرار نمیگیرد.
اما هر جا که از این شباهت دقیق اندکی فاصله بگیریم، قدرت دلیل ما به همان میزان کاهش مییابد و در نهایت ممکن است به تمثیلی بسیار ضعیف برسد که خود معترف به خطاپذیری و عدم قطعیت است.
پس از تجربه گردش خون در بدن انسانها، ما تردیدی نداریم که این گردش در تیتیوس و ماویوس هم رخ میدهد. اما وقتی از گردش خون در قورباغهها و ماهیها، گردش خون را در انسانها و دیگر حیوانات نتیجه میگیریم، این فقط یک احتمال قوی بر اساس قیاس است. استدلال تمثیلی[13] حتی ضعیفتر میشود وقتی نتیجه بگیریم که شیره گیاهان مانند خون در حیوانات جریان دارد. کسانی که با عجله این قیاس ناقص را دنبال کردند، بعدها با آزمایشهای دقیقتر متوجه شدند که دچار اشتباه شدهاند.
فیلو گفت: کلئانتس، وقتی ما یک خانه میبینیم، به یقین نتیجه میگیریم که این خانه یک معمار یا سازنده داشته است؛ زیرا این دقیقاً آن دسته نتایجی است که تجربه به ما نشان داده از چنین علتی ناشی میشود. اما مطمئناً نمیخواهید ادعا کنید که جهان چنان شباهتی به یک خانه دارد که بتوانیم با همان درجه یقین نتیجه بگیریم که علتی مشابه در کار بوده است، یا اینکه این تمثیل[14] کامل و بینقص است. ناهماهنگی میان این دو آنقدر آشکار است که در نهایت تنها میتوانید ادعا کنید که این یک حدس، گمان یا پیشفرض درباره علتی مشابه است؛ و اینکه چنین ادعایی در میان مردم چگونه پذیرفته خواهد شد را به عهده شما میگذارم.
کلئانتس پاسخ داد: «قطعاً چنین ادعایی بهخوبی پذیرفته نمیشود، و اگر قبول کنم که براهین وجود خداوند چیزی بیش از یک حدس یا گمان نیستند، شایسته سرزنش و نفرت خواهم بود. اما آیا این شباهت میان نظم وسایل و اهداف در یک خانه و در کل جهان، بهراستی اینقدر سطحی است؟ آیا هماهنگی میان علل غایی[15] ، نظم، تناسب و ترتیب هر جزء چنان ناچیز است؟ پلههای یک راهپله آشکارا طوری طراحی شدهاند که پاهای انسان بتوانند از آنها برای بالا رفتن استفاده کنند، و این نتیجهگیری کاملاً قطعی و غیرقابلانکار است. به همین ترتیب، پاهای انسان نیز برای راه رفتن و بالا رفتن ساخته شدهاند؛ و من قبول دارم که این نتیجهگیری بهاندازه مورد قبلی قطعی نیست، بهخاطر همان ناهماهنگی که به آن اشاره کردید. اما آیا چنین نتیجهای صرفاً باید پیشفرض یا گمان نامیده شود؟
دمیا با قطع صحبت فریاد زد: خدای بزرگ! ما کجا قرار گرفتهایم؟ مدافعان پرشور دین اعتراف میکنند که براهین وجود خداوند به درجهای از یقین کامل نمیرسند؟ و شما، فیلو، که من به حمایت شما برای تأکید بر رازآلودگی و عظمت غیرقابلدرک ذات الهی امیدوار بودم، آیا با این نظریات افراطی کلئانتس موافقید؟ چه نام دیگری میتوانم به آنها بدهم؟ و چرا باید از انتقاد خودداری کنم، وقتی چنین اصولی، آن هم با چنین مرجعی، در حضور جوانی چون پامفیلیوس مطرح میشوند؟
فیلو پاسخ داد: شما ظاهراً متوجه نیستید که من با کلئانتس بر اساس مبانی خودش بحث میکنم؛ و با نشان دادن پیامدهای خطرناک اصول او امیدوارم که در نهایت او را به نظرگاه خودمان برگردانم. اما آنچه که به نظر میرسد بیش از هر چیز شما را آزار میدهد، تفسیر و نمایشی است که کلئانتس از استدلال پسینی ارائه داده است. وقتی میبینید که این استدلال از دست شما سُر میخورد و بهظاهر از کف میرود، فکر میکنید که آنقدر تغییر یافته است که دیگر نمیتوان آن را در چهره حقیقی خود دید.
با این حال، هرچند که من در جنبههای دیگر از اصول خطرناک کلئانتس فاصله میگیرم، باید اذعان کنم که او این استدلال را بهخوبی و دقیق مطرح کرده است. اکنون تلاش خواهم کرد موضوع را برای شما به شکلی بیان کنم که دیگر هیچ شکی در این مورد نداشته باشید.
اگر انسانی از هر چیزی که میداند یا دیده است چشمپوشی کند و صرفاً به ایدههای خودش تکیه کند، بههیچوجه قادر نخواهد بود مشخص کند که جهان باید چه نوع ظاهری داشته باشد یا چرا باید یک وضعیت از اشیاء را بر وضعیت دیگر ترجیح داد. چرا که هرچیزی که او بهروشنی درک میکند، نمیتواند غیرممکن یا مستلزم تناقض به حساب آید، و بنابراین هر خیالپردازی ذهن او در جایگاهی برابر قرار خواهد گرفت. در چنین شرایطی، او نمیتواند هیچ دلیل موجهی ارائه دهد که چرا به یک ایده یا سیستم پایبند است و سایر ایدهها را که به همان اندازه ممکن هستند، رد میکند.
علاوه بر این، پس از آنکه چشمان خود را بگشاید و جهان را آنگونه که واقعاً هست مشاهده کند، در ابتدا غیرممکن خواهد بود که بتواند علت هیچ پدیدهای را مشخص کند، چه برسد به علت کل اشیاء یا کل جهان. او میتواند ذهن خود را آزاد بگذارد تا در هر جهتی پرسه بزند و تصورات بیشماری از رویدادها و تصاویری متفاوت به او ارائه کند. همه اینها ممکن خواهند بود؛ اما از آنجا که همه به یک اندازه ممکن هستند، او هرگز نمیتواند دلیل قانعکنندهای ارائه دهد که چرا یک تصور را بر دیگری ترجیح میدهد. تنها تجربه میتواند علت واقعی هر پدیدهای را به او نشان دهد.
فیلو ادامه داد: دمیا، بر اساس این شیوه استدلال که کلئانتس خود بهطور ضمنی آن را پذیرفته، اگر از منظر استدلال پیشینی به موضوع نگاه کنیم، میتوان این احتمال را در نظر گرفت که ماده، همانند ذهن، بهطور ذاتی سرچشمه یا منشأ نظم باشد. تصور اینکه عناصر مختلف، به دلیل یک علت درونی ناشناخته، خودبهخود به نظمی دقیق و هماهنگ برسند، به همان اندازه ممکن است که تصور کنیم ایدهها در ذهن کلی و جهانی، به دلیل یک علت درونی مشابه، به چنین نظمی دست یابند. از این منظر، هر دو فرضیه از نظر امکان منطقی به یک اندازه ممکن و قابل قبول هستند.
اما تجربه (بر اساس گفته کلئانتس) نشان میدهد که میان این دو تفاوتی وجود دارد. اگر قطعاتی از آهن بدون شکل و فرم را کنار هم بریزید، هرگز خودبهخود به شکلی منظم درنمیآیند تا یک ساعت بسازند. سنگ، ملات و چوب بدون حضور یک معمار هرگز به خودی خود به یک خانه تبدیل نمیشوند. درحالیکه میبینیم تصورات در ذهن انسان، از طریق سازوکاری ناشناخته و غیرقابلتوضیح، به نحوی منظم میشوند که طرح یک ساعت یا خانه را ایجاد میکنند.
بنابراین تجربه ثابت میکند که نظم اولیه در ذهن وجود دارد، نه در ماده. از نتایج مشابه، به علل مشابه پی میبریم. همانگونه که تنظیم وسایل برای رسیدن به اهداف در جهان شبیه ماشینی است که به دست انسان طراحی شده، بنابراین باید نتیجه گرفت که علل نیز به یکدیگر شبیه هستند. من از همان ابتدا باید اعتراف کنم که از این شباهت ادعایی بین خداوند و مخلوقات انسانی آزرده خاطر شدم. به نظر میرسد این شباهت چنان تنزل در مقام ذات الهی ست که هیچ خداپرست عاقلی نمیتواند آن را تحمل کند. بنابراین، با کمک شما، دمیا، تلاش خواهم کرد تا دفاعی داشته باشم از آنچه شما به درستی "رازآلودگی قابل ستایش طبیعت الهی[16]" مینامید و این استدلال کلئانتس را رد کنم، به شرط آنکه او بپذیرد که من استدلال او را به درستی بیان کردهام.
پس از تأیید کلئانتس، فیلو بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
«کلئانتس، اینکه تمامی استنتاجها درباب واقعیت بر تجربه استوار هستند و اینکه تمام استدلالهای تجربی مبتنی بر این فرضاند که علتهای مشابه معلولهای مشابه ایجاد میکنند و معلولهای مشابه علتهای مشابه را نشان میدهند، در این لحظه چندان محل بحث من نیست. اما خواهش میکنم توجه کنید که محققان محتاط تا چه اندازه در تعمیم تجربیات خود به موارد مشابه با دقت و احتیاط عمل میکنند. اگر موارد به طور کامل و دقیقا مشابه نباشند، آنها هرگز با اطمینان کامل نتایج مشاهدات پیشین را بر یک پدیده جدید تطبیق نمیدهند.
هر تغییری در شرایط، مانند اندازه، موقعیت، ترتیب، زمان، وضعیت هوا یا اجسام مجاور میتواند نتایجی کاملاً غیرمنتظره به دنبال داشته باشد. تا زمانی که اشیاء برای ما کاملاً آشنا نباشند، انتظار داشتن نتیجهای مشابه پس از چنین تغییراتی، نهایت بیاحتیاطی و عجولانه است. تنها با آزمایشهای جدید میتوان به قطعیت رسید که این تغییرات اهمیتی ندارند.
گامهای آهسته و سنجیده فیلسوف در اینجا، اگر جایی وجود داشته باشد، کاملاً از شتابزدگی مردم عادی متمایز میشود. مردم عادی، با دیدن کوچکترین شباهت، بدون تفکر و تأمل کافی، به نتیجهگیری عجولانه میرسند و از تمایزگذاری بین موارد عاجزند.
فیلو ادامه داد:
کلئانتس، آیا واقعاً فکر میکنید که آرامش و خویشتنداری فلسفی همیشگیتان را حفظ کردهاید، در حالی که چنین گام بزرگی برداشتهاید و جهان را با خانهها، کشتیها، ابزارها و ماشینها مقایسه کردهاید و از شباهت آنها در برخی جنبهها، شباهت در علتهایشان را نتیجه گرفتهاید؟ فکر، طراحی و عقلانیت – آنطور که ما در انسان ها و دیگر موجودات مشاهده میکنیم – تنها یکی از نیروها و اصول فعال در جهان است، درست مانند گرما و سرما، جاذبه و دافعه، و صدها نیروی دیگر که هر روز آنها را مشاهده میکنیم. اینها علل فعالی هستند که باعث میشوند برخی از بخشهای طبیعت بر بخشهای دیگر تأثیر بگذارند و تغییراتی در آنها ایجاد کنند. اما آیا میتوان بهطور منطقی و شایسته از رفتار اجزا، نتیجهای درباره کل جهان گرفت؟ آیا این عدم تناسب عظیم میان جزء و کل، تمامی تمثیلها و استنتاجها را بیاعتبار نمیکند؟
آیا میتوان از مشاهده رشد یک تار مو چیزی درباره شکلگیری یک انسان آموخت؟ آیا اگر حتی شیوه دقیق تکان خوردن یک برگ را هم بدانیم، این دانستهها میتوانند چیزی درباره فرآیند رشد یک درخت به ما بگویند؟
حتی اگر بپذیریم که میتوان عملکرد بخشهایی از طبیعت را مبنای قضاوت درباره منشأ کل جهان قرار داد (که این فرض بهخودیخود غیرقابل قبول است)، چرا باید چنین اصل کوچک، ضعیف و محدودی را انتخاب کنیم؟ چرا باید توانایی عقل و طراحی، آن هم در موجودات این سیاره، مبنای قضاوت درباره کل جهان قرار گیرد؟ این حرکت ناچیز مغز که ما آن را "تفکر" مینامیم، چه امتیاز خاصی دارد تا جایی که آن را مدل و الگوی کل کیهان بدانیم؟
واقعیت این است که تعصب ما نسبت به خودمان سبب میشود که این توانایی کوچک را در همه جا بهعنوان معیار و اساس قرار دهیم. اما فلسفهای که حقیقتاً معقول و سنجیده باشد، باید در برابر چنین خودفریبی طبیعی و غریزی، هشیارانه مقاومت کند.
ما نهتنها نمیتوانیم از عملکرد یک بخش بهطور منطقی نتیجهگیری کنیم که این عملکرد میتواند منبع و منشأ کل جهان باشد، بلکه حتی اجازه نداریم عملکرد یک بخش را به بخشی دیگر، بهخصوص اگر آن بخش از نظر ماهیت بسیار دور باشد، تعمیم دهیم. آیا هیچ دلیل معقولی وجود دارد که نتیجه بگیریم ساکنان سیارات دیگر دارای فکر، عقل و فهم یا هر چیزی شبیه این تواناییها در انسان هستند؟ وقتی طبیعت در این کره کوچک خاکی تا این اندازه روشهای خود را متنوع ساخته، آیا میتوان تصور کرد که در سراسر این جهان پهناور، بدون هیچ تغییری خود را دوباره تکرار میکند؟ اگر فکر، همانطور که میتوان گمان کرد، فقط به این گوشه محدود باشد و در همین محدوده هم حوزه عملکرد بسیار کوچکی داشته باشد، چگونه میتوان با دقت و صحت ادعا کرد که این فکر منشأ اولیه و علت کل هستی است؟ در مقایسه با چنین استدلالی، اشتباه یک کشاورز که اصول اقتصاد خانه خود را به حکومت یک کشور تعمیم میدهد، خطایی قابلاغماض به نظر میرسد.
اما حتی اگر کاملاً مطمئن بودیم که اندیشه و عقلی شبیه به عقل انسانی در سراسر کیهان یافت میشود و فعالیت آن در نقاط دیگر بسیار فراتر و قدرتمندتر از چیزی است که در این سیاره مشاهده میکنیم، باز هم نمیتوانم درک کنم که چگونه میتوان عملکرد یک جهان منظم و کاملشده را به جهانی که هنوز در مرحله جنینی قرار دارد و تازه بهسوی نظم و ترتیب در حرکت است، تعمیم داد. ما از طریق مشاهده میدانیم که سازوکار، فعالیت و تغذیه یک موجود کامل چگونه عمل میکند؛ اما برای تعمیم این مشاهدات به فرآیند رشد جنین در رحم باید بسیار محتاط باشیم، چه رسد به تعمیم آن به شکلگیری یک موجود زنده میکروسکوپی در نطفه والد مذکرش.
ما حتی در چارچوب تجربه محدود خود دریافتهایم که طبیعت دارای بینهایت نیروها و اصول گوناگون است که پیوسته با تغییر موقعیت و شرایطش نمایان میشوند. و اینکه در شرایطی بهکلی جدید و ناشناخته همچون شکلگیری یک جهان چه نیروها و اصول تازهای در طبیعت فعال خواهند شد، چیزی است که نمیتوانیم بدون نهایت بیاحتیاطی حتی در مورد آن اظهار نظر کنیم.
فیلو ادامه داد:
تنها بخش بسیار کوچکی از این نظام عظیم، آن هم در بازهای بسیار کوتاه، به شکلی ناقص برای ما آشکار شده است؛ آیا واقعاً میتوانیم از همین مقدار اندک نتیجهای قطعی درباره منشأ کل جهان بگیریم؟
چه نتیجهگیری شگفتانگیزی! در این لحظه، روی این کره کوچک خاکی، سنگها، چوب، آجر، آهن و مس، بدون هنر و تدبیر انسانی نظم و ترتیبی به خود نمیگیرند؛ بنابراین، آیا میتوان نتیجه گرفت که جهان هستی نیز در آغاز خود بدون چیزی مشابه هنر و طراحی انسانی به نظم نرسیده است؟ آیا یک بخش از طبیعت میتواند معیاری برای بخش دیگر باشد، آن هم بخشی بسیار متفاوت و دورتر؟ آیا یک بخش بسیار کوچک از جهان میتواند معیاری برای کل جهان باشد؟ آیا طبیعت در یک وضعیت خاص میتواند بهعنوان معیاری قطعی برای طبیعت در وضعیتی کاملاً متفاوت و یگانه و بیهمتا در نظر گرفته شود؟
و آیا میتوانید مرا سرزنش کنید، کلئانتس، اگر در اینجا از احتیاط خردمندانه سیمونیدس [17] پیروی کنم؟ مطابق آن داستان معروف، زمانی که هایِرُ [18] از او پرسید خدا چیست؟ او یک روز برای فکر کردن مهلت خواست، سپس دو روز دیگر و به همین ترتیب پیوسته مهلت را تمدید کرد، بدون اینکه هرگز تعریفی از خدا ارائه کند. آیا میتوانستید مرا سرزنش کنید اگر از همان ابتدا پاسخ داده بودم که نمیدانم و مطمئنم که این موضوع بسیار فراتر از تواناییهای درک من قرار دارد؟ ممکن بود مرا فردی شکاک یا طعنهزن تصور کنید؛ اما با توجه به نقصها و تناقضهایی که در بسیاری از موضوعات آشناتر و قابل درکتر از این مشاهده کردهام، هرگز انتظار نداشتم که حدسهای ناتوان و ضعیف انسانی در چنین موضوع والا و دور از دایره مشاهده ما، نتیجهای موفقیتآمیز به همراه داشته باشد.
هنگامی دو دسته از اشیاء همیشه با هم مشاهده شدهاند، طبق عادت میتوانم وجود یکی را از مشاهده دیگری نتیجه بگیرم و این را میتوان استدلال تجربی نامید[19]. اما چگونه میتوان این استدلال را در جایی به کار برد که موضوع مورد بحث، همانند این مورد، یگانه، منحصربهفرد، بدون همتا و فاقد هرگونه شباهت خاص باشد؟ آیا کسی با چهرهای جدی به من خواهد گفت که یک جهان منظم باید نتیجه تفکر و طراحیای شبیه به تفکر انسانی باشد، صرفاً به این دلیل که ما چنین چیزی را تجربه کردهایم؟
برای اثبات چنین استدلالی، لازم بود که ما تجربهای از منشأ جهانها داشته باشیم؛ و قطعاً این کافی نیست که تنها دیدهایم کشتیها و خانهها از طریق هنر و تدبیر انسانی ساخته میشوند...»
فیلو در حالی که با حرارت صحبت میکرد، به نظر میرسید که میان شوخی و جدیت قرار دارد. ناگهان نشانههایی از بیصبری در چهره کلئانتس مشاهده کرد و فوراً از ادامه صحبت خود دست کشید.
کلئانتس گفت: تنها چیزی که میخواهم تذکر دهم این است که نباید از واژگان سوءاستفاده کنید یا با بهکارگیری عبارات عامیانه، استدلالهای فلسفی را تضعیف کنید. شما میدانید که مردم عادی غالباً میان عقل و تجربه تمایز قائل میشوند، حتی در مواردی که بحث تنها به امور واقع و موجودیت مربوط میشود. اما اگر این عقل را به درستی تحلیل کنیم، میبینیم که چیزی جز شکلی از تجربه نیست. اثبات منشأ جهان از طریق ذهن، بهواسطه تجربه، هیچ تضادی با زبان متداول ندارد؛ درست همانطور که اثبات حرکت زمین از طریق همین اصل نیز چنین است. و یک بهانهجو میتواند تمام ایراداتی را که شما به استدلالهای من وارد کردید، علیه نظام کوپرنیکی نیز مطرح کند. او میتواند بگوید: آیا زمینهای دیگری دیدهاید که در حال حرکت باشند؟ آیا..."
فیلو با صدای بلند او را قطع کرد:
"بله! ما زمینهای دیگری داریم. آیا ماه، زمین دیگری نیست که میبینیم به دور مرکز خود میچرخد؟ آیا ونوس (زهره) زمین دیگری نیست که در آن همان پدیده را مشاهده میکنیم؟ آیا گردشهای[20]( طلوع و غروب) خورشید نیز تأییدی بر همین نظریه از طریق تمثیل نیست؟ همه سیارات، آیا زمینهایی نیستند که به دور خورشید میگردند؟ آیا قمرها همان ماههایی نیستند که به دور مشتری و زحل میچرخند و همراه با این سیارات اصلی به دور خورشید حرکت میکنند؟ این قیاسها و شباهتها، همراه با بسیاری دیگر که من ذکر نکردم، تنها شواهد ما برای نظام کوپرنیکی هستند؛ و حالا این شما هستید که باید بررسی کنید آیا قیاسهایی از همین نوع برای پشتیبانی از نظریه خود دارید یا نه.
کلئانتس، ادامه داد: در حقیقت، نظام مدرن نجوم، اکنون چنان مورد پذیرش تمام محققان قرار گرفته و به بخشی اساسی از آموزش اولیه ما تبدیل شده است که معمولاً در بررسی دلایلی که این نظام بر آن استوار است، چندان سختگیر نیستیم. مطالعه آثار نخستین نویسندگان این موضوع اکنون صرفاً به کنجکاوی بدل شده است؛ نویسندگانی که مجبور بودند با نیروی کاملِ تعصبات مبارزه کنند و استدلالهای خود را از هر جهت طرح کنند تا مقبول و قانعکننده باشند. اما اگر گفتوگوهای مشهور گالیله درباره نظام جهان را بخوانیم، درمییابیم که این نابغه بزرگ، که یکی از والاترین ذهنهایی است که تاکنون وجود داشته، تمام تلاش خود را نخست صرف این کرد که نشان دهد هیچ مبنایی برای تمایز رایج میان مواد زمینی و مواد آسمانی[21] وجود ندارد.
مدارس که بر اساس خطاهای حواس قضاوت میکردند، این تمایز را بسیار پیش برده بودند؛ آنها مواد آسمانی را «غیرقابل ایجاد، فسادناپذیر، تغییرناپذیر و مصون از آسیب» میدانستند و ویژگیهای متضاد آنرا به مواد زمینی نسبت میدادند. اما گالیله، با شروع از ماه، نشان داد که این جرم آسمانی از هر جهت با زمین مشابه است: شکل کروی آن، تاریکی طبیعیاش هنگامی که نور نمیبیند، چگالی آن، تمایز میان بخشهای جامد و مایع، تغییرات فازهای آن، نورپردازی متقابل زمین و ماه، کسوف و خسوف متقابل و ناهمواریهای سطح ماه.
پس از ارائه مثالهای مشابه در مورد تمام سیارات، انسان ها بهروشنی دریافتند که این اجرام به موضوعاتی قابل تجربه تبدیل شدهاند و این شباهت ذاتی طبیعت آنها به ما اجازه میدهد که استدلالها و پدیدههای مشابه را از یک جرم به جرم دیگر تعمیم دهیم.[22]
-------------------------------------------------------------------
نیکلاس مالبرانش، فیلسوف برجستهی فرانسوی و از پیروان دکارت، توسط همعصرش پیر بایل بهعنوان «برترین فیلسوف زمانهی ما» ستایش شد. مالبرانش در طول دوران فلسفی خود آثار مهمی در زمینههای متافیزیک، الهیات و اخلاق منتشر کرد و همچنین مطالعاتی در حوزهی نورشناسی، قوانین حرکت و ماهیت رنگ به انجام رساند. او عمدتاً به دلیل ارائهی ترکیبی بدیع از دیدگاههای دو قهرمان فکریاش، سنت آگوستین و رنه دکارت، شناخته میشود. نتیجهی برجستهی این ترکیب، آموزهی مالبرانش مبنی بر اینکه ما اجسام را از طریق ایدههایی در خدا میبینیم((Vision in God) و نتیجهی مُقارنهگرایی(occasionalism) او مبنی بر اینکه خداوند تنها علت واقعی همه چیز است.
کتاب جستجوی حقیقت مهمترین اثر نیکلاس مالبرانش است که در سالهای ۱۶۷۴ و ۱۶۷۵ به چاپ رسید. این اثر که در شش جلد نوشته شده، به واکاوی عقل انسانی، منشأ خطاها، و ارتباط میان ادراک انسان و حقیقت میپردازد. مالبرانش در این کتاب، بهدقت نشان میدهد که چگونه عواطف، حواس، و قوه تخیل میتوانند انسان را به بیراهه ببرند و او را از حقیقت دور کنند. او استدلال میکند که تنها از طریق اتکا به خداوند و عقل ناب است که میتوان راهی به سوی حقیقت یافت و از خطاهای انسانی گریخت.(SEP) ↑
Nicolas Malebranche ↑
Anthropomorphites ↑
انسانانگاری یا Anthropomorphism یکی از مفاهیمی است که هیوم بهطور مکرر در این کتاب خود، بهویژه در نقد برهان نظم، بهکار برده و از آن برای تحلیل و نقد دیدگاههای انسانمحورانه درباره جهان استفاده کرده است. این واژه به معنای تفسیر پدیدهها یا اشیاءی غیرانسانی بر اساس ویژگیهای انسانی است؛ به عبارت دیگر، انسانانگاری به معنای نسبت دادن ویژگیهای انسانی به اشیاء، پدیدهها یا موجودات غیرانسانی است.در این کتاب واژه انسانانگاری به مفهوم نسبت دادن ویژگیها و حالات انسانی به خدا بکار گرفته شده.
این اصطلاح، برگرفته از واژههای یونانی anthropos به معنای «انسان» و morphe به معنای «شکل»، در ابتدا به نسبت دادن صفات جسمانی یا ذهنی انسان به خدایان اطلاق میشد. اما در اواسط قرن نوزدهم، معنای گستردهتری یافت و به پدیدهای تبدیل شد که نه تنها در دین، بلکه در تمامی جنبههای اندیشه و رفتار انسانی، از زندگی روزمره گرفته تا هنر و حتی علوم، نمایان میشود.
انسانانگاری ممکن است به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه رخ دهد. از زمان فیلسوف انگلیسی، فرانسیس بیکن (۱۵۶۱–۱۶۲۶)، بسیاری از متفکران بر این نکته تأکید داشتهاند که تمایل به انسانانگاری مانعی جدی برای فهم صحیح جهان است. با این حال، این تمایل چنان ریشهدار و عمیق است که حتی با وجود آگاهی از محدودیتهای آن، همچنان در شیوهی تفکر و رفتار انسان باقی میماند و بهسختی قابل کنترل است.(Brit) ↑
Philosophia Prima اشاره به فلسفهی اولی ↑
احتمال میرود مراد هیوم اشاره به مدارس فلسفه اسکولاستیک قرون وسطایی باشد. ↑
like effects prove like causes
اصلی که کلئانتس برای دفاع از برهان نظم بر سر آن پافشاری میکند. ↑
a posteriori* ↑
یکی از لوازم درک این کتاب، آگاهی از مراد هیوم از «حجت پسینی» یا «گزاره پسینی» است که در این متن بسیار به کار رفته. مقصود از پسینی در اینجا آن است که درستیِ شناختِ حاصلشده بر تجربه استوار باشد و گزارهای که از آن به دست میآید نیز ماهیتی تجربی دارد. برای فهم بهتر، هرگاه در متن به کلمه «پسینی» برخورد کردید، آن را معادل «تجربی» در نظر بگیرید. در این استدلال، کلئانتس با استناد به نظم طبیعت که بهصورت تجربی مشاهده شده است، تلاش میکند تا وجود خدا را نتیجهگیری کند. پر ارجاعترین بخش این کتاب، همین استدلالی است که هیوم از زبان کلئانتس بیان میکند. هیوم همچنین از نوع دیگری از استدلال، به نام «پیشینی» نام میبرد که در جای خود به توضیح آن خواهم پرداخت. ↑
تقریر کلئانتس از برهان نظم بسیار مهم است، از این رو لازم دیدم که ترجمهی جناب اسکندری را در اینجا ذکر کنم.
«کلیانتس به دمیا رو آورد و چنین گفت نباید زمان را هدر داد با درازگویها چه رسد با پاسخ دادن به سخنوریهای خداترسانهی فیلو، چکیده تبیین میکنم که تصورم از این مطلب چگونه است. به جهان اطراف بنگر: در کل و هر جزء آن ژرف بیندیش آن را چیزی نخواهی یافتن مگر دستگاهی عظیم که به شماری نامتناهی از دستگاههای کوچک تر قسمت شده است و اینها نیز تقسیمهای فرعی می پذیرند. به درجهای فراسوی آنچه حسها و قوههای آدمی میتواند پیگیرد و تبیین کند. همهی این دستگاههای گوناگون و حتی خردترین اجزای آنها، به چنان سختی با هم تنظیم شدهاند که مسحور میکند و آنگاه به آفرین گویی وا میدارد، جملگی آدمیانی را که در آنها اندیشهای ژرف کردهاند. سازگار کردن شگرف وسیلهها با غایتها، در سرتاسر طبیعت، دقیقاً همانند ساختنهای ابتکار و طرح و اندیشه و حکمت و هوش آدمی ست، گرچه از آن ساختنها بسی در میگذرد. پس از آنجا که معلولها همانند هستند بر پایه همهی قاعدههای تمثیل بدین نتیجه ره مییابیم که علتها نیز همانند یکدیگرند و به اینکه نگارندهی طبیعت کم و بیش شباهت دارد به ذهن آدمی هر چند به تناسب عظمتِ کاری که اجرا کرده است صاحب قوههایی بس گستردهتر است. با این حجتِ پسینی و با همین حجت تنها ، هر آینه همزمان وجود یک ایزد و شباهتش را به ذهن و هوش آدمی اثبات میکنیم.» ↑
مراد هیوم از «استدلال پیشینی» یا «گزاره پیشینی» آن است که شناخت بدون اتکا به محتوای تجربی حاصل شود. به عبارت دیگر، صدق یا کذب چنین گزارهای را میتوان فارغ از چگونگی وضعیت جهان تعیین کرد. برای مثال، اگر گفته شود «مادران زن هستند»، این گزاره پیشینی است؛ چرا که درستی آن پیش از هرگونه تجربه قابل تشخیص است.
بنابراین، در این متن میتوان هر جا که از «استدلال پیشینی» استفاده شد، آن را معادل «استدلال عقلی» در نظر گرفت. بخش عمدهای از مباحث میان کلئانتس و فیلو حول دو رویکرد «پیشینی» و «پسینی» شکل میگیرد. کلئانتس معتقد است که میتوان وجود خدا را بهصورت تجربی و با بهرهگیری از استدلال پسینی اثبات کرد. او بر این باور است که شواهد نظم در طبیعت، که بهطور مستقیم قابل مشاهدهاند، میتوانند نشاندهندهی وجود یک خالق هوشمند باشند.
در مقابل، فیلو استدلال میکند که این روش ما را تنها به یک خدای انسانانگارانه میرساند، خدایی که صفات او بیش از حد به ویژگیهای انسانی شباهت دارد. او بر این نکته تأکید دارد که اثبات خدا باید از طریق استدلال عقلی یا پیشینی صورت گیرد، زیرا تنها چنین رویکردی میتواند از خطای انسانانگاری در شناخت خداوند جلوگیری کند. ↑
a priori* ↑
تمثیل، مقایسهای میان دو شیء یا سامانه از اشیاء است که شباهتهای میان آنها را برجسته میسازد. استدلال تمثیلی هر نوع تفکری است که به تمثیل متکی باشد. استدلال از راه تمثیل، نمایشی صریح از شکلی از استدلال تمثیلی است که با استناد به شباهتهای پذیرفتهشده میان دو سامانه یا دو چیز، از نتیجهگیری درباره وجود شباهتی دیگر پشتیبانی میکند. بهطور کلی (ولی نه همیشه)، چنین استدلالهایی در دسته استدلالهای گسترشی قرار میگیرند، زیرا نتایج آنها با قطعیت همراه نیست و تنها با درجات مختلفی از احتمال پشتیبانی میشوند. با این حال، توصیف دقیق استدلالهای تمثیلی همچنان موضوعی قابل بحث است.
استدلال تمثیلی اساس تفکر انسانی و احتمالاً برخی حیوانات غیرانسانی است. در طول تاریخ، استدلال تمثیلی نقش مهم اما گاه اسرارآمیزی در طیف گستردهای از زمینههای حل مسئله ایفا کرده است. استفاده صریح از استدلالهای تمثیلی از دوران باستان، ویژگی بارز استدلالهای علمی، فلسفی و حقوقی بوده است. ↑
analogy ↑
Final Causes ↑
the adorable mysteriousness of the Divine Nature ↑
Simonides ↑
Hiero ↑
هیوم به مسئله علیت اشاره دارد. برای دریافت بیشتر، میتوان به کتاب "کاوشی در فهم آدمی" مراجعه کرد. ↑
Revolutions
جناب اسکندری از کلمه "انقلاب" استفاده کردن. بگمان من" گردش" و یا "دگرگونی" معادل بهتری هستند. ↑
elementary and celestial substances
در فلسفه یونان باستان و قرون وسطی، مواد اولیه یا زمینی شامل چهار عنصر بنیادین آب، هوا، خاک و آتش بود که بهعنوان اساس جهان مادی و تغییرات آن شناخته میشدند. این عناصر در تفکر فلسفی آن دوران، اساس نظم و ساختار طبیعت را تشکیل میدادند و برای تبیین تحولات طبیعی به کار گرفته میشدند.اما در مقابل، مواد آسمانی جایگاهی برتر و ابدی داشتند. این مواد که به اجرام آسمانی مانند ستارگان و سیارات نسبت داده میشدند، ↑
بخش دوم گفتوگو با سخنان دمیا آغاز میشود که تمایزی آشکار و قاطع میان وجود خدا و ماهیت او قائل میشود. دمیا با تأکید بر اینکه وجود خدا کاملاً یقینی و بدیهی است، اذعان دارد که ماهیت او برای انسان کاملاً ناشناخته و غیرقابلفهم
باقی میماند. او در گفتوگو با کلئانتس به الاهیات سلبی(Apophatic Theology)
روی میآورد و تلاش میکند با استفاده از روش Via Negativa خدا را از طریق نفی صفات مثبت توصیف کند. به باور دمیا، بهجای آنکه بگوییم خدا چه چیزی هست، باید تأکید کنیم که او چه چیزی نیست.
در این مسیر، او به نیکلاس مالبرانش استناد میکند و توضیح میدهد که مالبرانش هرگونه قیاس یا شباهت میان خدا و انسان را بهطور قاطع رد کرده است. به گفته دمیا، وقتی خدا را "روح" مینامیم، تنها به این معناست که او مادی نیست و هیچ شباهتی با ذهنهای محدود انسانی ندارد. بنابراین، ذهن بینهایت خدا به هیچ وجه قابل مقایسه با ذهن محدود انسان نیست.
با این حال، استدلال دمیا با چالشی جدی روبهروست. او در حالی وجود خدا را بدیهی میداند که هیچ توضیح روشنی درباره چیستی یا چرایی این بداهت ارائه نمیدهد. این تناقض بهویژه زمانی آشکار میشود که دمیا در بخش نهم تلاش میکند برهانی پسینی برای اثبات وجود خدا مطرح کند، اما در اینجا فرض میکند که وجود خدا پیشاپیش اثباتشده و غیرقابلانکار است.
از سوی دیگر، در این بخش کلئانتس با ارائه استدلالی تجربی یا _به قول خود او_ پسینی، به طرح برهانی برای اثبات وجود خدا میپردازد که به برهان طراح یا برهان نظم شهرت دارد. این برهان که به یکی از اصلیترین نقاط گفتوگو بدل میشود، مدعی است که نظم و پیچیدگی موجود در طبیعت، وجود یک طراح هوشمند را بهعنوان عامل این نظم اثبات میکند.
کلئانتس تلاش دارد نشان دهد که برخلاف الاهیات سلبی دمیا، میتوان با مشاهده طبیعت و تأمل در نظم آن، به وجود خدا پی برد. هنگامی که کلئانتس نخستین تقریر خود از برهان نظم را ارائه میدهد، هدف او تنها اثبات وجود خدا نیست؛ بلکه تلاش دارد نشان دهد که ماهیت خداوند کاملاً ناشناخته و اسرارآمیز نیست. او استدلال میکند که در برخی جنبههای اساسی، خداوند به هوش انسانی شباهت دارد. کلئانتس در این استدلال دو نکته کلیدی را برجسته میسازد: نخست، علت نظم جهان باید یک علت هوشمند باشد؛ و دوم، این علت، مستقل از خود طراحی و بیرون از آن قرار دارد.
یکی از ویژگیهای مهم این استدلال، پایبندی کامل آن به اصول تجربهگرایی است. کلئانتس از مشاهده آغاز میکند و از ما میخواهد که با دقت به اطراف جهان نگاه کنیم. مقدمات استدلال او بر پایه تجربههای حسی بنا شده است، نه برهانی پیشینی یا انتزاعی. او دقیقاً از ما چه میخواهد ببینیم؟ کلئانتس به دو ویژگی کلیدی نظم طبیعت اشاره میکند که برای استدلالش حیاتی هستند: نخست، قاعدهمندی و هماهنگی جهان، و دوم، شواهدی که نشان میدهند این قاعدهمندی نه تصادفی، بلکه محصول طراحی است.
او در ادعایی مهم، جهان را «یک ماشین عظیم» توصیف میکند که این تعبیر احتمالاً بازتابی از نظام نیوتنی است. کلئانتس تأکید دارد که جهان، مانند یک ماشین، ساختاری منظم و دقیق دارد که از قواعد مشخصی پیروی میکند.
هسته اصلی استدلال کلئانتس در یک ادعای ساده نهفته است: بهترین توضیح برای طراحی ظاهری در طبیعت، وجود طراحی واقعی است. او مدعی است که موجودات زنده بهگونهای ظاهر میشوند که گویی طراحی شدهاند، زیرا در حقیقت طراحی شدهاند. برای کلئانتس، رابطهای که میان یک مهندس انسانی و یک ساعت یا خودرو وجود دارد، اساساً مشابه رابطه میان خداوند و موجوداتی مانند زرافه یا درخت بلوط است.
به طور کل می توان استدلال کلئانتس را اینگونه نوشت: (به نقل از S . TWEYMAN)
ویژگیهای مصنوعات انسانی (Q):
مصنوعات انسانی، مانند ساعت یا خودرو، دارای سه ویژگی کلیدی هستند:A: روابط میان وسایل و اهداف.
B :انسجام اجزا (هماهنگی و تعامل مؤثر میان بخشهای مختلف).
C :طراحی آنها ناشی از ذهن یا هوش است.
ویژگیهای جهان (Q):
جهان نیز، مانند مصنوعات انسانی، دو ویژگی مشترک با آنها دارد:A :روابط میان وسایل و اهداف (هدفمندی یا سازگاری عناصر برای رسیدن به مقصود).
B: انسجام اجزا (هماهنگی و قاعدهمندی میان بخشهای مختلف طبیعت).
نتیجهگیری:
ازآنجاکه جهان نیز ویژگیهای A و B را دارد، مانند مصنوعات انسانی باید دارای ویژگی C باشد: طراحی آن ناشی از ذهن یا هوش است.فیلو با این استدلال کلئانتس را به چالش میکشد که قیاس بین مصنوعات انسانی و جهان نمیتواند بهطور کامل مبنای استنتاج وجود یک علت هوشمند باشد. نخستین نقد او بر این اصل استوار است که این اصل تنها که «معلولهای مشابه علتهای مشابه دارند.» در شرایطی اعتبار دارد که موارد کاملاً مشابه باشند. اما فیلو استدلال میکند که جهان و مصنوعات انسانی در واقع تفاوتهای بنیادینی با یکدیگر دارند. از این رو میگوید: «هر تغییری در شرایط مانند اندازه، موقعیت، ترتیب، زمان، وضعیت هوا یا اجسام مجاور میتواند نتایجی کاملاً غیرمنتظره به دنبال داشته باشد. تا زمانی که اشیاء برای ما کاملاً آشنا نباشند، انتظار داشتن نتیجهای مشابه پس از چنین تغییراتی، نهایت بیاحتیاطی و عجولانه است.»
فیلو بر این باور است که اصل «معلولهای مشابه علتهای مشابه دارند» نمیتواند بهطور کامل مبنای استنتاج برهان نظم باشد و نقد خود را بهوضوح بر اساس این اصل مطرح میکند. او استدلال کلئانتس را عجولانه میداند، زیرا ما تنها بخش کوچکی از جهان را میشناسیم و از بسیاری از سازوکارهای آن بیاطلاعیم. به همین دلیل، هرگونه نتیجهگیری درباره علت جهان بر پایه دانش محدود ما، قابل توجیه نیست.
فیلو در ادامه تأکید میکند که این ادعا که یک جهان منظم باید نتیجه تفکر و طراحیای شبیه به تفکر انسانی باشد، به پیشفرضهایی متکی است که خودشان نیازمند اثباتاند. او میگوید برای نتیجهگیری از نظم جهان به یک طراحی هوشمند، لازم است تجربهای مستقیم از منشأ جهانها داشته باشیم. اما ما چنین تجربهای نداریم و بهجای آن، تنها از دادههای محدود و ناقصی که در دسترس ماست.
او همچنین به این نکته اشاره میکند که اندیشه یا هوش، آنگونه که ما آن را در مصنوعات انسانی میفهمیم، تنها یکی از اصول موجود در جهان است. فیلو با تکیه به این نکته میپرسد:چگونه میتوان از این جزء محدود، بهتمامیت کل جهان پی برد؟ آیا این انتقال از اجزا به کل، با توجه به تفاوتهای عمیق میان ماشینها و جهان، قابل دفاع است؟ عدم تناسب عظیم میان یک ساعت یا ماشین با عظمت و پیچیدگی جهان، مانع هرگونه مقایسه و استنتاج معتبری نمیشود؟
فیلو در بخش سوم گفتوگو، نقدهای گستردهتری را بر برهان نظم وارد میکند و استدلال کلئانتس را از جنبههای مختلف به چالش میکشد. ↑