گفت‌وگوها در باب دین طبیعی | فصل 3

فصل سوم

کلئانتس پاسخ داد: چگونه است که حتی مبتذل‌ترین استدلال در دستان مردی با ذکاوت و پر نبوغ می‌تواند ظاهری محتمل و باورپذیر پیدا کند! ای فیلو، آیا متوجه نیستید که برای کوپرنیک[1] و نخستین شاگردانش ضرورت داشت تا شباهت میان ماده زمینی و ماده آسمانی را اثبات کنند؛ زیرا برخی فیلسوفان که به واسطه نظام‌های کهن کور شده بودند و بر برخی ظواهر حسی تکیه داشتند، این شباهت را انکار می‌کردند؟ اما این‌که خداباوران بخواهند شباهت آثار طبیعت و مصنوعات بشری را اثبات کنند، به هیچ عنوان ضروری نیست؛ چرا که این شباهت بدیهی و غیرقابل انکار است. همان ماده، همان شکل؛ چه چیز دیگری لازم است تا تمثیل و مشابهت میان عِلَل آنها را نشان دهیم و منشأ تمام چیزها را به طرح و هدفی الهی نسبت دهیم؟ باید صادقانه بگویم که ایرادهای شما چیزی بیش از بهانه‌های پیچیده و کج‌اندیشانه فیلسوفانی نیست که حرکت را انکار می‌کردند؛ و این ایرادها باید به همان شیوه پاسخ داده شوند، با توضیحات، مثال‌ها و نمونه‌ها، نه با بحث‌های جدی فلسفی.

فرض کنید صدایی واضح از میان ابرها شنیده شود، بسیار بلندتر و خوش‌آهنگ‌تر از هر صدایی که تاکنون با هنر انسانی ممکن بوده که ایجاد شود. فرض کنید این صدا در همان لحظه به گوش تمام ملل دنیا برسد و هر ملتی را به زبان و گویش خودش مخاطب قرار دهد. همچنین فرض کنید که این کلمات

نه‌تنها دارای معنایی روشن و منطقی باشند، بلکه حاوی تعالیمی شایسته و درخور یک موجود خیرخواه[2] و برتر از نوع بشر باشند. آیا حتی برای یک لحظه در مورد علت این صدا تردید می‌کردید؟ و آیا فوراً آن را به یک طرح یا هدف نسبت نمی‌دادید؟ با این حال، تا جایی که می‌توانم ببینم، تمام آن ایرادهایی که (اگر شایسته چنین نامی باشند) علیه نظام خداباوری مطرح می‌شوند، می‌توانند به همین استنتاج نیز وارد شوند.

آیا نمی‌توانید بگویید که تمامی استنتاج‌ها درباره‌ی امور واقعی بر اساس تجربه بنا شده‌اند؟ اینکه وقتی در تاریکی صدایی واضح و کلمات مشخص می‌شنویم و نتیجه می‌گیریم که آن از انسانی برخاسته است، تنها شباهت در معلول‌ها ما را به این نتیجه می‌رساند که علت‌ها نیز مشابه هستند. اما این صدای خارق‌العاده با بلندی، گستردگی و انعطاف‌پذیری‌اش برای تمامی زبان‌ها، چنان کم شباهت به صدای انسانی دارد که ما هیچ دلیلی نداریم شباهتی در عِلَل آن فرض کنیم. در نتیجه ممکن است بگویید که این سخن منسجم و عقلانی – که نمی‌دانیم از کجا آمده – تنها نتیجه‌ی وزش تصادفی بادهاست، نه از عقل یا اندیشه‌ی الهی؟ شما خود به‌روشنی می‌بینید که این انتقادات بی‌پایه چقدر به اعتراض‌های خودتان شباهت دارند و امیدوارم به همان وضوح درک کنید که این اعتراض‌ها نمی‌توانند در یک مورد، وزنی بیش از مورد دیگر داشته باشند.

اما برای اینکه این موضوع را بیش از پیش به مسئله‌ی پیدایش جهان نزدیک کنم، دو فرض را مطرح می‌کنم که هیچ‌گونه تناقض یا امتناعی در آن‌ها نیست. فرض کنید زبانی طبیعی، جهانی و ثابت وجود دارد که برای همه‌ی افراد نوع بشر مشترک است؛ و فرض کنید کتاب‌ها تولیدات طبیعی هستند که مانند حیوانات و گیاهان به‌طور طبیعی از طریق نسل و تولید مثل ادامه پیدا می‌کنند. بسیاری از جلوه‌های احساسی ما زبان مشترک دارند؛ تمام حیوانات زبان طبیعی‌ای دارند که هرچند محدود، برای گونه‌ی خودشان کاملاً قابل فهم است. و چون در بهترین آثار بلاغت و فصاحت به‌مراتب اجزاء کمتر و طرح ساده‌تری نسبت به ابتدایی‌ترین موجود زنده وجود دارد، فرض تولید مثل ایلیاد (اثر هومر)[3] یا آنه‌اید[4](اثر ویرژیل) بسیار آسان‌تر از تولید هر گیاه یا حیوانی خواهد بود.

فرض کنید وارد کتابخانه‌ای شوید که این‌گونه از کتاب‌های طبیعی، سرشار از برترین عقلانیت و ظریف‌ترین زیبایی‌ها، پر شده است؛ آیا می‌توانید یکی از این کتاب‌ها را باز کنید و شک کنید که علت نخستین آن شباهت زیادی به ذهن و خرد[5] داشته است؟ هنگامی که این کتاب استدلال می‌کند و سخن می‌گوید؛ گاه به خِرَد ناب[6] رجوع می‌کند و گاه به عواطف ؛ هنگامی که هر نکته‌ای مناسب با موضوع را گرد می‌آورد، مرتب می‌کند و در قالبی آراسته عرضه می‌دارد؛ آیا باز هم می‌توانید بر این ادعا پافشاری کنید که در اساس همه این‌ها بی‌معناست و این کتاب نخستین‌بار از منشأ اولیه والد اصلی خود ، بدون فکر و طرح[7] به وجود آمده است؟ می‌دانم لجاجت شما هرگز به چنین درجه‌ای نمی‌رسد: حتی بازیگوشی و طنازی شکاکانه[8] شما نیز از این پوچی آشکار شرمنده خواهد شد.

اما اگر تفاوتی بین این مثال فرضی و واقعیت جهان وجود داشته باشد، این تفاوت به نفع واقعیت است. کالبدشناسی یک حیوان، نمونه‌های بسیار قوی‌تری از وجود طرح و هدف را ارائه می‌دهد تا خواندن آثاری چون لیوی[9] یا تاسیتوس[10]. هرگونه اعتراضی که شما در مورد مورد اول مطرح می‌کنید، آن هم با ارجاع به غیرعادی و خارق‌العاده بودن صحنه‌ای مانند شکل‌گیری جهان‌ها، در فرض کتابخانه‌ی روینده[11] ما نیز وجود دارد. پس فیلو، بدون ابهام یا طفره رفتن جایگاه خود را انتخاب کنید، ؛ یا ادعا کنید که یک کتاب عقلانی دلیلی بر وجود علتی عقلانی نیست، یا بپذیرید که همه آثار طبیعت علتی مشابه[12] دارند.

کلئانتس ادامه داد: اجازه دهید اینجا نکته‌ای را نیز متذکر شوم، ، که این استدلال دینی، به‌جای آنکه تضعیف شود توسط آن شک‌گرایی که شما به آن چنگ زده‌اید، در واقع قدرت بیشتری می‌یابد و استوارتر و بی‌چون و چرا می‌شود. رد کردن هرگونه استدلال و برهان، یا نشانه‌ای از تظاهر است یا از دیوانگی نتیجه شده. وظیفه اصلی هر شک‌گرای معقول، تنها این است که استدلال‌های پیچیده، دور از دسترس و ظریف را کنار بگذارد؛ به عقل سلیم و غرایز طبیعی وفادار بماند؛ و هر کجا که دلایل با چنان نیرویی بر او اثر کنند که نتواند بدون سخت‌ترین مقاومت آن‌ها را رد کند، تسلیم شود. حال، استدلال‌های مربوط به دین طبیعی آشکارا از همین جنس‌اند؛ و تنها متافیزیک‌دانانی که لجوج و مغرض‌اند می‌توانند آن‌ها را نادیده بگیرند. چشم را در نظر بگیرید و ساختار آن را بررسی و تجزیه کنید؛ ساختمان و طرح پیچیده‌اش را بنگرید و از خود بپرسید که آیا تصور یک طراح بلافاصله، با نیرویی همچون حس مستقیم به ذهن شما هجوم نمی‌آورد؟ نتیجه‌گیری بدیهی بی‌شک به نفع وجود یک نیت و طرح است؛ و برای طرح کردن آن ایرادهای بی‌اساس، هرچند پیچیده و ظریف که بتوانند به بی‌دینی کمک کنند، به زمان، تأمل و مطالعه نیاز داریم. چه کسی می‌تواند به نر و ماده هر گونه‌ نگاه کند؛ انطباق اندام‌ها و غرایز آن‌ها با یکدیگر؛ احساسات و رفتار کامل آن‌ها پیش و پس از تولید مثل را در نظر بگیرد، و متوجه نشود که بقای نسل هدفی است که طبیعت دنبال می‌کند؟ میلیون‌ها و میلیون‌ها نمونه از این قبیل در سراسر کیهان یافت می‌شود؛ و هیچ زبانی نمی‌تواند معنایی واضح‌تر و قانع‌کننده‌تر از این تنظیم دقیق علل غایی[13] ارائه دهد. بنابراین، انسان تا چه اندازه باید در تعصب کور باشد تا چنین استدلال‌های طبیعی و قانع‌کننده‌ای را رد کند؟

گاهی زیبایی‌هایی در نوشتار می‌بینیم که به نظر می‌رسند خلاف قواعد باشند؛ با این حال، قلب‌ها را تسخیر و خیال را برمی‌انگیزند، حتی در برابر تمام اصول نقد و اقتدار استادان صاحب فن. اگر چنان‌که شما ادعا می‌کنید، استدلال برای خداباوری[14] خلاف اصول منطق باشد، تأثیر فراگیر و غیرقابل مقاومت آن به‌وضوح نشان می‌دهد که ممکن است استدلال‌هایی از این دست با ماهیتی غیرعادی وجود داشته باشند. هرچه هم که ایراد بگیرید، جهانی منظم، درست مانند یک سخن منطقی و منسجم، همچنان به عنوان مدرکی غیرقابل انکار برای وجود طرح و غایت پذیرفته خواهد شد. می‌پذیرم که گاهی پیش می‌آید که استدلال‌های دینی بر یک وحشی نادان و بربر اثر شایسته خود را نمی‌گذارد؛ نه به این دلیل که این استدلال‌ها پیچیده و دشوار فهم هستند، بلکه به این دلیل که او هرگز چنین پرسش‌هایی را از خود نمی‌پرسد. ساختار شگفت‌انگیز یک حیوان از کجا ناشی می‌شود؟ از جفت‌گیری والدینش. و والدینش از کجا آمده‌اند؟ از والدین خودشان. چند مرحله پیش‌تر، این پرسش‌ها برای او چنان دور و محو می‌شوند که در تاریکی و سردرگمی گم می‌شوند، همچنین هیچ کنجکاوی‌ای او را برنمی‌انگیزد که بیشتر پیگیری کند. اما این حالت نه «دگماتیسم»[15] است و نه شک‌گرایی، بلکه ساده‌لوحی و نادانی است؛ وضعیتی ذهنی که بسیار متفاوت است از حالت کنجکاوانه و کاوشگرانه شما، دوست هوشمندم. شما می‌توانید علت‌ها را از معلول‌ها نتیجه بگیرید؛ می‌توانید دورترین و ناآشناترین پدیده‌ها را مقایسه کنید؛ و بزرگ‌ترین خطاهای شما نه از کمبود فکر و تخیل، بلکه از فراوانی بیش از حد آن سرچشمه می‌گیرد؛ که عقل سلیم شما را زیر بار سیلی از شک‌ها و اعتراض‌های بی‌مورد سرکوب می‌کند.

هرمپیوس، در اینجا من متوجه شدم که فیلو اندکی دستپاچه و مضطرب شد. اما هنگامی که در ارائه پاسخی تردید داشت، از خوش‌شانسی او، دمیا وارد گفتگو شد و آبروی او را حفظ کرد.

دمیا گفت: کلئانتس، می‌پذیرم مثالی که از زبان و کتاب‌ها بر گرفتید به دلیل آشنایی‌اش، قانع‌کننده‌تر به نظر می‌رسد، اما آیا در همین موضوع این خطر نهفته نیست، که ما را جسور و مغرور کند و چنین تصور کنیم که می‌توانیم ذات الهی را درک کنیم و تصوری دقیق و کامل از طبیعت و صفات او داشته باشیم؟ وقتی کتابی می‌خوانم، به درون ذهن و نیت نویسنده راه می‌یابم؛ در لحظه‌ای کوتاه، گویی خود او می‌شوم و به شکلی مستقیم، اندیشه‌هایی را که در زمان نگارش اثر از ذهنش گذر میکرده را درک می‌کنم. اما ما هرگز نمی‌توانیم تا این حد به ذات الهی نزدیک شویم. راه‌های او راه‌های ما نیستند؛ صفات او کامل‌اند، اما درک‌ناپذیر. این کتاب طبیعت معمایی بزرگ و غیرقابل توضیح در خود دارد که فراتر از هر گفتار یا استدلال فهم‌پذیری می‌رود.

فیلسوفان باستانیِ «مکتب افلاطون»[16]، چنان‌که می‌دانید از مذهبی‌ترین و پرهیزکارترین فیلسوفان مشرک[17] بودند. بااین‌حال بسیاری از آن‌ها، به‌ویژه پلوتینوس[18][19] ، به‌صراحت بیان می‌کنند که عقل یا فهم نباید به ذات الهی نسبت داده شود و کامل‌ترین شکل پرستش او، نه در اعمالی چون ستایش، احترام، شکرگزاری و محبت، بلکه در نوعی خودفراموشی رازآمیز[20] یا محوِ کامل تمامی قوای انسانی نهفته است. این دیدگاه‌ها ممکن است بیش از حد افراطی به نظر برسند؛ بااین‌حال، باید اعتراف کرد که وقتی خداوند را این‌گونه قابل درک و شبیه به ذهن انسان معرفی می‌کنیم، به بارزترین و محدودترین شکل از خودخواهی و جانبداری دچار می‌شویم و خود را الگوی کل عالم قرار می‌دهیم.

تمامی احساسات انسانی مانند شکرگزاری، خشم، محبت، دوستی، تأیید، سرزنش، دلسوزی، رقابت و حسادت، به‌وضوح مربوط به وضعیت و شرایط زندگی انسان هستند و به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که وجود این موجود را در این شرایط حفظ و فعالیت او را تقویت کنند. بنابراین به نظر غیرمنطقی می‌آید که این احساسات را به وجودی متعال[21] () منتقل کنیم یا تصور کنیم او با چنین احساساتی عمل می‌کند؛ علاوه بر این، پدیده‌های جهان هستی هم چنین فرضیه‌ای را تأیید نمی‌کنند. همه مفاهیم ما که از حواس خارجی به دست می‌آیند، به‌صراحت کاذب و فریبنده هستند و نمی‌توان فرض کرد که در یک عقل مطلق[22] وجود داشته باشند؛ و چون مفاهیم ناشی از احساسات درونی در کنار مفاهیم حواس خارجی، کل محتوای ذهن انسان را تشکیل می‌دهند، می‌توان نتیجه گرفت که مواد سازنده‌ی فکر در عقل انسانی هیچ شباهتی به عقل الهی ندارند.

حال، از نظر شیوه تفکر، چگونه می‌توان میان آنها مقایسه‌ای انجام داد یا فرض کرد که شبیه به هم هستند؟ تفکر ما ناپایدار، متزلزل، گذرا، پی‌درپی و مرکب است و اگر این ویژگی‌ها را حذف کنیم، اساساً جوهره‌ی تفکر را از بین می‌بریم؛ و در چنین شرایطی، استفاده از واژه‌هایی مانند تفکر یا عقل برای آن کاملاً نادرست خواهد بود. دست‌کم اگر به نظر برسد که مؤمنانه‌تر و محترمانه‌تر است که هنگام اشاره به وجود متعال این اصطلاحات را همچنان به کار ببریم، باید اذعان کنیم که معنای آنها در این مورد کاملاً غیرقابل درک است و ناتوانی طبیعت انسانی‌مان به ما اجازه نمی‌دهد به هیچ مفهومی دست پیدا کنیم که حتی اندکی با عظمتِ وصف‌ناپذیر صفات الهی[23] مطابقت داشته باشد.[24]

-------------------------------------------------------------------

  1. Copernicus ↑

  2. Benevolent / wohlwollend ↑

  3. Iliad ↑

  4. Aeneid ↑

  5. mind and intelligence ↑

  6. pure intellect ↑

  7. thought and design ↑

  8. sceptical playfulness ↑

  9. Livy ↑

  10. Tacitus ↑

  11. vegetating library ↑

  12. similar cause ↑

  13. final causes ↑

  14. Theism ↑

  15. Dogmatismus ↑

  16. Ancient Platonists ↑

  17. Pagan ↑

  18. فلسفه‌ی فلوطین از برجسته‌ترین دستاوردهای فکری دوره‌ای است که امروز به‌عنوان «عصر باستان متأخر» شناخته می‌شود. او غالباً به‌عنوان بنیان‌گذار افلاطونی‌گرایی متأخر، که گاهی با عنوان «نوافلاطونی‌گرایی» شناخته می‌شود، معرفی می‌گردد. این مکتب فکری در حالی که خود را میراث‌دار سنت عظیم عقل‌گرایی یونان باستان می‌داند، ریشه‌هایش به دوران پیشاسقراطی بازمی‌گردد و در عین حال برخی از تحولات فرهنگی آینده، به‌ویژه در قرون وسطی و رنسانس، را پیش‌بینی می‌کند.(SEP) ↑

  19. Plotinus ↑

  20. Mystical Self-annihilation ↑

  21. Supreme Being ↑

  22. Supreme Intelligence ↑

  23. Divine Attributes ↑

  24. در پایان بخش دوم، کلئانتس تلاش می‌کند به ادعای فیلو پاسخ دهد که اثبات این موضوع که یک جهان منظم باید از یک موجود هوشمند ناشی شود، نیازمند تجربه‌ی مستقیم از منشأ جهان‌هاست. کلئانتس با بهره‌گیری از روش کوپرنیک سعی دارد به ایرادات فیلو پاسخ دهد. او می‌پرسد: «آیا ما زمین دیگری دیده‌ایم که حرکت کند؟» فیلو با هیجان پاسخ می‌دهد: «ما زمین‌های دیگری داریم که حرکت آن‌ها را مشاهده کرده‌ایم، یعنی تمام سیارات و اقمار موجود در نیمکره ما.» او با اشاره به گالیله توضیح می‌دهد که هیچ تفاوت اساسی میان زمین و سایر اجرام آسمانی وجود ندارد. سپس فیلو از کلئانتس می‌پرسد: «آیا می‌توانی مثالی به همان اندازه قوی برای نشان دادن نظم و طرح در طبیعت بیاوری که بتوان از آن به وجود طراح نتیجه گرفت؟»

    کلئانتس در بخش سوم تلاش می‌کند با ارائه دو آزمون ذهنی نشان دهد که در طبیعت، همانند مصنوعات انسانی، طرح و طراحی وجود دارد. او اشاره می‌کند که کپرنیک تلاش کرد شباهت اجرام آسمانی به زمین را اثبات کند، زیرا برخی این شباهت را انکار کرده بودند. با این حال، او ادعا دارد که نیازی به اثبات شباهت آثار طبیعت به ماشین‌های انسانی نیست، زیرا «این شباهت بدیهی و غیرقابل‌انکار است.»

    کلئانتس دو مثال برای تقویت استدلال خود مطرح می‌کند: صدای آگاه و کتابخانه‌ی زنده‌ی گیاهی. در آزمون ذهنی نخست، صدای آگاه، او تأکید می‌کند که اگر صدایی از آسمان شنیده شود که با هر ملت به زبان خود سخن بگوید، ذهن ما به طور طبیعی به وجود یک شعور یا طراح پی می‌برد. او بر این اصل پافشاری دارد: «تنها شباهت در معلول‌ها ما را به این نتیجه می‌رساند که علت‌ها نیز مشابه هستند.» بنابراین، اگر کسی ادعا کند که این صدا صرفاً نتیجه وزش تصادفی بادهاست، او به‌کلی به خطا رفته است.

    در آزمون فکری دوم، کلئانتس از کتابخانه‌ای صحبت می‌کند که در آن کتاب‌ها می‌توانند مانند موجودات زنده بازتولید کنند. برای مثال، یک شاهنامه بزرگ دو شاهنامه کوچک و یک رباعیات خیام بزرگ دو رباعیات خیام کوچک تولید می‌کند (تولیدمثل غیرجنسی). او می‌پرسد: «اگر چنین کتاب‌هایی را در دست بگیرید، آیا می‌توانید تصور کنید که فکر و طرحی در پدید آمدن آن‌ها وجود نداشته است؟»

    پس از طرح این آزمون، کلئانتس به کالبدشناسی موجودات زنده و اندام‌هایی مثل چشم اشاره می‌کند. او می‌گوید: «چشم را در نظر بگیرید؛ ساختار و طرح پیچیده‌اش را بنگرید. آیا تصور یک طراح بلافاصله، با نیرویی همچون حس مستقیم به ذهن شما هجوم نمی‌آورد؟» کلئانتس نتیجه می‌گیرد که اگر در کتاب‌هایی که بازتولید شده‌اند طرح و هدف می‌بینیم، چرا در چشم، که طراحی‌ای به‌مراتب پیچیده‌تر دارد، طراح نبینیم؟

    البته باید گفت که کلئانتس در پایان بخش سوم تمام استدلال‌های خود را ارائه کرده و مواردی که او بعدها مطرح می‌کند، ارزش قابل‌توجهی به قوت ادعاهای اصلی‌اش نمی‌افزاید.

    پامفیلیوس، در پایان این بخش، به وضعیت فیلو اشاره می‌کند و می‌گوید: « اینجا بود که متوجه شدم، فیلو کمی دچار سردرگمی و خجالت شده بود؛ اما در حالی که در ارائه پاسخی تردید می‌کرد، خوشبختانه دمیا وارد بحث شد و او را از این وضعیت نجات داد.» ↑