فصل پنجم
فیلو ادامه داد: اما برای نشان دادن مشکلات بیشتری در خدا-انسانانگاری شما، اجازه دهید اصول شما را بار دیگر مرور کنیم.'معلولهای مشابه نشاندهنده علتهای مشابه هستند.[1]' این اصل یک استدلال تجربی است؛ و شما هم میگویید که این تنها استدلال الهیاتی است. اکنون روشن است که هر چه معلولهایی که مشاهده میشوند مشابهتر باشند و علل استنباطشده نیز مشابهتر باشند، استدلال قویتر خواهد بود. هرگونه انحراف از این شباهت، چه در معلولها و چه در علل، احتمال صدق ادعا را کاهش داده و قطعیت نتیجه را کمتر میکند. شما نمیتوانید در درستی این اصل معلولهای مشابه علتهای مشابه دارند تردید کنید و همچنین نباید از پذیرش نتایج آن سر باز زنید.
تمام اکتشافات جدید در علم نجوم، که عظمت بیپایان و شکوه آثار طبیعت را به اثبات میرسانند، طبق نظام حقیقی تئیسم، گواهیهای افزودهای بر وجود خداوند هستند. اما طبق فرضیهی شما از تئیسم(Theism) تجربی، این اکتشافات به مجموعهای از ایرادات تبدیل میشوند؛ چراکه تأثیرات طبیعت را باز هم از هرگونه شباهت با نتایج هنر و صنعت انسانی دورتر میسازند. زیرا اگر لوکرتیوس[2] که پیرو نظام قدیمی کیهان بود، توانسته بود چنین فریاد برآورد:
«چه کسی قادر است کلیت بیکران جهان را اداره کند و مهار عمیقترین اعماق را با دستانی قوی و مقتدر نگاه دارد؟ چه کسی میتواند همه آسمانها را به گردش درآورد و زمینهای حاصلخیز را با آتشهای آسمانی گرم سازد؟ چه کسی میتواند در همه مکانها و همه زمانها حاضر و ناظر باشد؟»
و اگر سیسرون[3][4] این استدلال را آنقدر طبیعی میدانست که آن را در دهان یک اپیکوری در کتاب درباره طبیعت خدایان[5] قرار میدهد:
«چگونه ممکن بود افلاطون شما با چشمان ذهن خود آن کارخانه عظیم را ببیند که خداوند در آن جهان را میسازد و بنا میکند؟ این طرح چه بود؟ ابزارها چه بودند؟ چه کسانی دستیاران این خدمت عظیم بودند؟ چگونه ممکن بود هوا، آتش، آب و خاک به ارادهی معمار پاسخ دهند و اطاعت کنند؟»
اگر این استدلال در زمانهای گذشته نیرویی داشت، اکنون که حدود و ثغور طبیعت بهطور بیکرانی گسترش یافته و چنین صحنه باشکوهی پیش روی ما گشوده شده است، چه میزان نیروی بیشتری خواهد داشت؟ بسیار غیرمنطقیتر است که تصور خود را از عِلتی بینهایت از طریق تجربه محدود خود در تولیدات کوچک هنر و صنعت بشری شکل دهیم.
علاوه بر این، کشفیات میکروسکوپها که جهانی در ابعاد بسیار کوچک و شگفتانگیز را در برابر ما آشکار میکنند، طبق نظر شما ممکن است ایرادهایی جدید بر استدلال الهیاتی وارد کنند؛ اما از دیدگاه من این کشفیات دلایل قویتری برای اثبات وجود خداوند به شمار میروند. زیرا هرچه تحقیقات خود را در این زمینه عمیقتر کنیم، بیشتر درمییابیم که علت اولیه و جهانیِ تمام پدیدهها بسیار فراتر و متفاوتتر از انسان و هر آن چیزی است که در دایره تجربه و مشاهده ما میگنجد. و در مورد کشفیات آناتومی، شیمی و گیاهشناسی چه میگویید؟
کلئانتس پاسخ داد: اینها بههیچوجه ایراد محسوب نمیشوند؛ بلکه فقط موارد جدیدی از هنر و طراحی را برای ما آشکار میکنند. همچنان این تصویر ذهن است که از میان اشیاء بیشمار به ما بازتابانده میشود.
فیلو گفت: «اضافه کنید: ذهنی شبیه به ذهن انسانی.»
کلئانتس پاسخ داد: «من ذهن دیگری نمیشناسم.»
فیلو ادامه داد: «و هرچه شبیهتر، بهتر.»
کلئانتس گفت: «بیشک.»
فیلو با شور و شوق پیروزمندانه ادامه داد: «حالا کلئانتس، به پیامدهای این استدلال توجه کن.
اولاً، با این شیوه استدلال، شما تمام ادعاها درباره بینهایت بودن هر یک از صفات الهی را کنار میگذارید. زیرا علت باید متناسب با معلول باشد و معلول، تا آنجا که ما آن را درک میکنیم، محدود و متناهی است[6] ؛ بنابراین بر اساس فرضهای شما، چه حقی داریم که این صفت را به ذات الهی نسبت دهیم؟ شما همچنان اصرار خواهید داشت که اگر خدا را تا این حد از شباهت با انسان دور کنیم، درگیر فرضهایی کاملاً بیپایه و اختیاری خواهیم شد و در عین حال تمام براهین اثبات وجود او را تضعیف میکنیم.
ثانیاً، طبق نظریه شما، هیچ دلیلی وجود ندارد که خداوند را حتی در وجود محدود خود کامل بدانیم یا فرض کنیم که در کارهایش عاری از هرگونه خطا، اشتباه یا ناسازگاری است. در آثار طبیعت، مشکلات و دشواریهای غیرقابل توضیح فراوانی وجود دارد که اگر بتوان یک خالق کامل را بهگونه پیشینی[7]اثبات کنیم، این مشکلات بهسادگی قابل حل خواهند بود و فقط بهنظر میرسند که ناشی از محدودیت فهم بشر در درک روابط بینهایت باشند. اما طبق روش استدلال شما، این دشواریها همه واقعی هستند و شاید بهعنوان نمونههای جدیدی از شباهت به هنر و طراحی انسانی تلقی شوند. لااقل شما باید اذعان کنید که از دیدگاه محدود ما، غیرممکن است که بگوییم این نظام (جهان) در مقایسه با دیگر نظامهای ممکن یا حتی واقعی، دارای نقصهای بزرگ است یا مستحق ستایش قابلتوجهی از ما. آیا میتواند یک دهقان که آنهاید[8] برای او خوانده میشود، قضاوت کند که این شعر کاملاً بینقص است؟ یا حتی قادر است جایگاه واقعی آن را در میان دیگر آثار ذهن انسانی تعیین کند، در حالی که هرگز اثر دیگری را ندیده است؟
اما حتی اگر این جهان آفرینشی کاملاً بینقص باشد، همچنان نامعلوم خواهد ماند که آیا تمام کمالات این اثر را میتوان به درستی به سازنده آن نسبت داد. اگر کشتیای را بررسی کنیم، چه تصور شگرف و والایی از نبوغ نجاری خواهیم داشت که چنین ماشینی پیچیده، سودمند و زیبا را ساخته است! اما چه شگفتیای به ما دست خواهد داد، هنگامی که درمییابیم او کارگری کمهوش و بیابتکار است که تنها از دیگران تقلید کرده و هنری را کپی کرده که در طول قرون متمادی، از طریق آزمایشهای بیشمار، اشتباهات، اصلاحات، تأملات و اختلافنظرها بهتدریج بهبود یافته است.
بسیاری از جهانها ممکن است در طول ابدیت، ناقص و ناکامل خلق شده باشند، پیش از آنکه این نظام کنونی شکل بگیرد؛ کارهای زیادی ممکن است هدر رفته باشد، تلاشهای بیثمری انجام شده باشد، و پیشرفتی آهسته اما پیوسته در هنرِ جهانآفرینی طی زمانهای بیپایان صورت گرفته باشد. در چنین مباحثی، چه کسی میتواند بهطور قطعی مشخص کند که حقیقت کجاست؟ بلکه چه کسی حتی میتواند حدس بزند که احتمال در کدام سمت قرار دارد، در میان تعداد زیادی از فرضیههایی که ممکن است مطرح شوند و تعداد بسیار بیشتری که میتوان در خیال پردازش کرد؟
ادامه داد فیلو:
چه نشانهای میتوانید در راستای فرضیه خود، از دلایل اثبات یگانگی خداوند ارائه دهید؟ گروهی از انسان ها با هم متحد میشوند تا خانه یا کشتیای بسازند، شهری برپا کنند یا جامعهای را تشکیل دهند؛ چرا نباید چندین خدا با هم متحد شوند تا جهانی را طراحی و خلق کنند؟ این فقط شباهت بیشتری به امور انسانی دارد. با تقسیم کار میان چندین خدا، میتوانیم ویژگیها و تواناییهای هر یک را محدودتر کنیم و از قدرت و دانشی گسترده که باید در یک خدای یگانه فرض شود و به گفته شما تنها باعث تضعیف اثبات وجود او میگردد، رها شویم. و اگر موجودات احمق و فاسدی مانند انسان میتوانند غالباً در طراحی و اجرای یک طرح واحد با هم همکاری کنند، چرا نباید آن خدایان یا نیروهایی که میتوان فرض کرد چندین درجه کاملتر هستند، چنین کنند؟
بیشک این خلاف فلسفه حقیقی است که تعداد علتها را بدون ضرورتی افزایش دهیم؛ اما این اصل در این مورد خاص کاربردی ندارد. اگر براساس نظریه شما وجود یک خداوند اثبات شده باشد که همه ویژگیهای لازم برای خلق جهان را داراست، آنگاه پذیرفتن وجود خدای دیگری بیهوده (هرچند نه غیرمنطقی) خواهد بود. اما وقتی که همچنان این پرسش مطرح است که آیا همه این صفات در یک وجود یگانه گرد آمد هاند یا میان چند موجود مستقل تقسیم شدهاند، بر اساس کدام پدیدههای طبیعت میتوانیم این اختلاف را حل کنیم؟
وقتی میبینیم جسمی در یک کفه ترازو بالا میرود، یقین داریم که در کفه مقابل، هرچند که از دید ما پنهان باشد، وزنهای برابر با آن وجود دارد؛ اما همچنان میتوان شک کرد که آیا این وزنه مجموعهای از چندین جسم مجزا است یا یک توده یکپارچه و متحد. و اگر وزنِ لازم بسیار بیشتر از هر چیزی باشد که تاکنون در یک جسم واحد مشاهده کردهایم، فرض نخست (چندین جسم) معقولتر و طبیعیتر به نظر میرسد.
یک موجود هوشمند با چنان قدرت و تواناییِ عظیمی که برای خلق جهان ضروری است، یا به تعبیر فلسفه باستان، یک حیوان شگفتانگیز و عظیم، از هرگونه قیاس و حتی فهم فراتر میرود. علاوه بر این، انسان ها فانی هستند و نسل خود را از طریق تولید مثل ادامه میدهند؛ این ویژگی نیز میان همه موجودات زنده مشترک است. میلتون میگوید: "دو جنس عظیم نر و ماده، جهان را زنده نگه میدارند." چرا باید این ویژگی، که چنین عام و اساسی است، از آن خدایان بسیار و محدود حذف شود؟ بنگرید که چگونه تبارنامه عهد باستان[9] بار دیگر به ما بازمیگردد.
چرا به یک خدا-انسانانگار کامل تبدیل نشویم؟ چرا نگوییم که خدا یا خدایان جسمانی هستند و چشم، بینی، دهان، گوش و... دارند؟ اپیکور استدلال میکرد که هیچکس هرگز عقل را جز در قالب انسانی ندیده است؛ بنابراین خدایان هم باید شکلی انسانی داشته باشند. و این استدلال، که سیسرون به درستی آن را به سخره گرفته است، مطابق نظر شما، کلئانتس، معتبر و فلسفی جلوه میکند.
خلاصه آنکه کسی که از فرضیه شما پیروی میکند، شاید بتواند ادعا یا حدس بزند که جهان روزگاری از چیزی شبیه به طرح و هدف به وجود آمده است؛ اما فراتر از این موضوع نمیتواند حتی یک نکته را اثبات کند و پس از آن، در تعیین جزئیات الهیات خود آزاد است که به هر شکلی خیالش اجازه دهد پیش رود. چه بسا این جهان در مقایسه با معیاری برتر، بسیار ناقص و معیوب باشد؛ شاید تنها اولین تلاش خامِ یک خدای نوزاد باشد که از کار نیمهکارهاش شرمنده شد و آن را رها کرد؛ یا ساختهی یک خداوند وابسته و فرودست باشد که مایه تمسخر خدایان برتر شده است؛ یا شاید این محصولِ ضعف و پیری یک خدای فرتوت باشد که از زمان مرگ او، جهان بر اثر نخستین نیرویی که از او دریافت کرده، بهطور بینظم و تصادفی پیش رفته است. دمیا؛ شما بهحق از این فرضیههای عجیب وحشت میکنید، اما این فرضیهها، و هزاران مورد مشابه دیگر، فرضیههای کلئانتس هستند، نه من. از لحظهای که صفات الهی را محدود فرض کنیم، تمامی این احتمالات مجال بروز پیدا میکنند. و من به سهم خود نمیتوانم باور کنم که چنین نظام الهیاتی بیپایه و پریشانی به هیچ طریقی از نبودِ کاملِ یک نظام برتر باشد.
کلئانتس با فریاد گفت: من این فرضیهها را بهطور کامل رد میکنم؛ هرچند که این فرضیهها، بهویژه با شیوه پراکنده و نامنظمی که شما آنها را بیان میکنید، برای من هیچگونه ترس یا اضطرابی ایجاد نمیکنند. برعکس، این فرضیهها برایم خوشایندند، چراکه میبینم شما با وجود رها کردن عنان خیال خود، باز هم نمیتوانید از فرضیه وجود طرح و هدف در جهان خلاص شوید و ناچارید هر بار به آن بازگردید. من بر این ایده استوار میمانم و این را بنیانی کافی برای دین
میدانم.[10]
---------------------------------------------------------
Like effects prove like cause ↑
Lucretius ↑
مارکوس تولیوس سیسرو (۱۰۶–۴۳ پیش از میلاد)، بیشتر بهعنوان یکی از سیاستمداران برجسته و سخنوران چیرهدست در دورهی پرتلاطم جمهوری اواخر روم شناخته میشود. اما سیسرو علاوه بر نقش سیاسی، نویسندهای پرکار و اندیشمندی جدی نیز بود. از میان آثار متعدد او، حدود دوازده اثر فلسفی تا امروز به دست ما رسیده است. فلسفه برای سیسرو چیزی فراتر از علاقهای گذرا بود؛ این موضوع در تمام آثار او، از جمله سخنرانیها، رسالههای بلاغی و نامههای گستردهاش، بهوضوح قابل مشاهده است.
تا مدتها پژوهشگران مدرن بر این باور بودند که ارزش آثار فلسفی سیسرو عمدتاً در اطلاعاتی نهفته است که او درباره مکاتب برجستهی فلسفی زمان خود، همچون رواقیگری، اپیکوریسم و شکگرایی آکادمیک، ارائه میدهد. اما در سالهای اخیر، به دلیل نگاه خلاقانه و شیوهی منحصربهفرد او در مواجهه با اندیشههای پیشینیان، سیسرو بهعنوان فیلسوفی مستقل و اندیشمندی که شایستهی توجه است، بیشتر مورد مطالعه قرار گرفته است.(SEP) ↑
Cicero ↑
De Natura Deorum ↑
منظور در اینجا اشاره استدلال تمثیل کلئانتس است که معلول های طبیعی و مصنوعی را با یکدیگر قیاس میکند. به توضیح این فصل در قسمت یادداشتها رجوع کنید. ↑
a priori ↑
Aeneid ↑
theogony of ancient
میتوان به زایش خدایان عصر باستان هم ترجمه شود ↑
فیلو، بهعنوان یک شکاک، که در فصل سوم سکوت کرده بود، در فصل پنجم این سکوت را میشکند و با استدلالهایی کوبنده به مقابله با فرضیات کلئانتس میرود. شاید بتوان گفت که اساسیترین بخش این کتاب در نقد برهان نظم در همین فصل نهفته است. فیلو بار دیگر به اصل تمثیل بازمیگردد و با حملهای به اولین خاکریز، اصل«معلولهای مشابه علتهای مشابه دارند» را زیر سؤال میبرد. او به استدلال کلئانتس اشاره میکند: اگر در بیابان ساعتی پیدا کنیم، طراحی آن بهوضوح نشاندهندهی وجود سازندهای هوشمند است.
به همین ترتیب، اگر گربهای را کالبدشکافی کنیم و ببینیم که اندامهای آن با نظم و ترتیبی کنار هم قرار گرفتهاند، باید نتیجه بگیریم که این گربه نیز طراحی هوشمندانهای داشته است. اما فیلو با این جمله ورق را برمیگرداند:
«با این شیوه استدلال، شما تمام ادعاها درباره بینهایت بودن هر یک از صفات الهی را کنار میگذارید. زیرا علت باید متناسب با معلول باشد و معلول، تا آنجا که ما آن را درک میکنیم، محدود و متناهی است.»
اگر بخواهیم اصل «معلولهای مشابه علتهای مشابه دارند» را به این شکل بپذیریم، باید نتیجه بگیریم که صفات خدا نیز بهمانند انسان محدود است، زیرا میان علت و معلول تناسبی وجود دارد. اما ما صفات خدا را بینهایت فرض میکنیم، که این تناقضی آشکار در استدلال کلئانتس است.
«طبق نظریه شما، هیچ دلیلی وجود ندارد که خداوند را حتی در وجود محدود خود کامل بدانیم یا فرض کنیم که در کارهایش عاری از هرگونه خطا، اشتباه یا ناسازگاری است.»
با این اصل تجربی نمی توان ادعا کرد که وجود خدا کامل است و هیچ اشتباهی در فعل صادر شده از سوی خدا وجود ندارد. جهان از جهات مختلفی ناقص است و این نقصها آشکار و غیرقابلانکارند. حتی اگر بخواهید ادعا کنید که این جهان کامل است، باید توجه کنید که ما این جهان را با هیچ جهان دیگری مقایسه نکردهایم که بتوانیم به چنین نتیجهای برسیم. همانطور که اگر فردی بیسواد شاهنامه را بشنود، نمیتواند به بینقص بودن اشعار آن پی ببرد، زیرا شاعران دیگر را بررسی نکرده فیلو ادامه می دهد و اشاره می کند حتی اگر جهان کامل باشد، نمیتوان این کمال را به سازندهی آن نسبت داد.
درست مانند زمانی که کشتیای را میبینیم و از نبوغ سازندهاش تعریف میکنیم، اما بعد متوجه میشویم که او صرفاً یک کارگر کمهوش بوده که طراحیاش را از دیگران تقلید کرده است. جهان نیز میتواند چنین باشد؛ ساختهی خدایانی که بهخوبی از پس کار خود برنیامدهاند. با توجه به این استدلال هیچ راهی برای اثبات خدای یگانه وجود ندارد . زیرا انسان های زیادی در ساخت خانه و کشتی دخالت دارند، می توان فرض کرد که خدایانی دست به دست هم دارند تا جهان را خلق کنند. هیوم از قول فیلو اینگونه سوال را مطرح می کند:
«اگر موجودات احمق و فاسدی مانند انسان میتوانند غالباً در طراحی و اجرای یک طرح واحد با هم همکاری کنند، چرا نباید آن خدایان یا نیروهایی که میتوان فرض کرد، چندین درجه کاملتر هستند، چنین کنند؟»
فیلو بهخوبی آگاه است که نمیتوان بدون هیچ توجیهی تعداد علل را برای توضیح یک پدیده افزایش داد. اما او برای توجیه این فرضیه که ممکن است خدایان متعددی در خلق جهان دخیل بوده باشند. او خطاب به کلئانتس می گوید: اگر یک جسمی سنگین روی آن کفه ترازو باشد که بالا رفته و ما نتوانیم جسمی که این کفه را بالا برده است را ببینیم؛ می توانیم نتیجه بگیریم که یک جسم واحد بوده مثلا یک وزنه صد کیلویی. اما اگر وزن کفه بالا رفته بیشتر از این باشد، می توانیم بگوییم چندین جسم در کفته دیگر قرار که گرفتند که ما توان دیدن آنرا نسانها زاد و ولد میکنند، پس چرا نباید فرض کنیم که خدایان نیز توانایی تولیدمثل دارند؟ اگر چنین باشد، میتوانیم به دوران اساطیری یونان باستان بازگردیم، جایی که خدایان متعددی با روابط پیچیده و نسلهای گوناگون تصور شدهاند. یا شاید جهان نتیجه فعالیتهای خدای نوزاد بوده باشه که کارش را در نیمه راه رها کرده یا حتی اثر یک خدای پیر و فرسوده که در میانهی کار جان خود را از دست داده است. ↑