گفت‌وگوها در باب دین طبیعی | فصل 6

فصل ششم

دمیا گفت: ساختمانی که بتواند بر چنین بنیادی لرزان بنا شود، قطعاً ساختاری ضعیف و سست خواهد بود. مادامی که نمی‌دانیم آیا یک خدا وجود دارد یا چند خدا؛ یا اینکه آیا خدایی که به او وجود خود را مدیونیم، کامل است یا ناقص، زیردست است یا برتر، زنده است یا مرده، چه اعتمادی می‌توانیم به او داشته باشیم؟ چه عبادت یا پرستشی می‌توانیم تقدیم او کنیم؟ چه احترام یا اطاعتی می‌توانیم به او ادا کنیم؟ برای تمام اهداف زندگی، نظریه دین کاملاً بی‌فایده می‌شود؛ حتی در مورد پیامدهای نظریِ این عدم قطعیت، بنا به نظر شما، آن را کاملاً متزلزل و غیرقابل‌اطمینان می‌سازد.

فیلو پاسخ داد: برای اینکه این نظریه را حتی بیشتر غیرقابل‌اطمینان کنیم، فرضیه دیگری به ذهنم می‌رسد که از روش استدلالی که کلئانتس به شدت بر آن تأکید می‌کند تاثیر می‌گیرد. این فرضیه می‌گوید که معلول‌های مشابه از علت‌های مشابه ناشی می‌شوند. کلئانتس این اصل را بنیاد تمام دین می‌داند. اما اصل دیگری نیز وجود دارد که از همان نوع است، نه کمتر قطعی و از همان منبع تجربه گرفته شده: « اینکه هرگاه شرایط شناخته‌شده‌ای مشابه باشند، شرایط ناشناخته نیز مشابه خواهند بود.»[1]

مثلاً وقتی اندام‌های یک بدن انسانی را می‌بینیم، نتیجه می‌گیریم که این اندام‌ها به یک سر انسانی متصل هستند، حتی اگر آن سر را نبینیم. یا وقتی از شکاف دیواری قسمتی کوچک از خورشید را می‌بینیم، نتیجه می‌گیریم که اگر دیوار برداشته شود، تمام خورشید را خواهیم دید. خلاصه اینکه این روش استدلال آن‌قدر آشکار و معمول است که هیچ شکی در اعتبار آن راه ندارد.

حال اگر جهان را بررسی کنیم، تا جایی که در حوزه شناخت ما قرار می‌گیرد، شباهت زیادی به یک بدن حیوانی یا ارگانیسم[2] دارد و به نظر می‌رسد که با اصول مشابهی از حیات و حرکت[3] فعال می‌شود. گردش مداوم ماده در آن هیچ اختلالی ایجاد نمی‌کند؛ هر قسمت که به طور مداوم دچار زوال می‌شود، به شکلی مداوم ترمیم می‌شود؛ هماهنگی و هم‌پیوندی کامل در سراسر این سیستم مشاهده می‌شود؛ و هر بخش یا عضوی، در حالی که وظایف خاص خود را انجام می‌دهد، هم برای حفظ خود و هم برای حفظ کل عمل می‌کند. بنابراین نتیجه می‌گیرم که جهان یک موجود زنده[4] است و خداوند، روح جهان[5] است که آن را به حرکت درمی‌آورد و خود نیز از آن تأثیر می‌گیرد.

کلئانتس، شما آن‌قدر دانش دارید که از این عقیده شگفت‌زده نشوید؛ زیرا می‌دانید که این نظر تقریباً توسط تمام خداپرستان دوران باستان مطرح شده و در مباحثات و استدلال‌های آن‌ها غالب بوده است. چراکه هرچند گاهی فیلسوفان باستان از علت‌های غایی استدلال می‌کردند، گویی جهان را به‌عنوان ساخته دست خدا[6] در نظر می‌گرفتند، اما به نظر می‌رسد تصور موردعلاقه آن‌ها این بود که جهان را به‌عنوان بدن خدا در نظر بگیرند که سازمان‌دهی آن جهان را در خدمت خداوند قرار می‌دهد. و باید اعتراف کرد، ازآنجایی‌که جهان بیشتر شبیه به بدن انسان است تا آثار هنری و ابداعات انسانی ، اگر بتوانیم به هر شکلی از قیاس محدود خود به کل طبیعت استفاده کنیم، نتیجه‌گیری به نفع نظریه باستانی عادلانه‌تر از نظریه مدرن به نظر می‌رسد.

در نظریه نخستین، مزایای دیگری نیز وجود دارد که آن را به متألهان باستانی توصیه کرده است. هیچ چیزی بیش از ذهن بدون بدن، که یک جوهر صرفاً روحانی است و نه در حواس و نه در درک آنها قرار می‌گرفت، با تمامی تصورات آنان و نیز تجربه روزمره‌شان در تضاد نبود. آنها هرگز حتی یک نمونه از چنین چیزی را در تمام طبیعت مشاهده نکرده بودند. آنها ذهن و بدن را می‌شناختند، زیرا هر دو را تجربه می‌کردند؛ و همچنین نظم، هماهنگی، سازمان‌دهی یا سازوکار درونی هر دو را به همان شکل می‌شناختند. بنابراین، منطقی به نظر می‌رسید که این تجربه را به کل جهان تعمیم دهند و فرض کنند که ذهن و بدن الهی نیز هم‌زمان و هم‌سن هستند و هر دو به طور طبیعی و جدایی‌ناپذیر دارای نظم و هماهنگی می‌باشند.

بنابراین، کلئانتس، اینجا نوع جدیدی از خدا-انسان‌وارانگاری مطرح است که می‌توانید درباره آن تأمل کنید؛ نظریه‌ای که به نظر نمی‌رسد با دشواری‌های جدی روبه‌رو باشد. بدون شک، شما بسیار فراتر از تعصبات نظام‌مند هستید تا در فرض اینکه یک بدن حیوانی بتواند در اصل به‌خودی‌خود یا به دلایل ناشناخته دارای نظم و سازمان‌دهی باشد، مشکلی بیشتر از فرض اینکه چنین نظمی به یک ذهن تعلق دارد، ببینید. از طرف دیگر، باید گفت که پیش‌داوری رایج مبنی بر اینکه بدن و ذهن همیشه باید با هم باشند، نباید کاملاً نادیده گرفته شود، زیرا این دیدگاه بر پایه تجربه عمومی استوار است، تجربه‌ای که شما در تمامی بررسی‌های الهیاتی خود آن را تنها راهنمای خود می‌دانید.

اما اگر ادعا کنید که تجربه محدود ما استانداردی نابرابر است برای قضاوت درباره پهنه‌ی نامحدود طبیعت، به‌طور کامل فرضیه خود را کنار گذاشته‌اید و باید به سمت «عرفان‌گرایی[7]» ، همان‌طور که خودتان آن را می‌نامید، حرکت کنید و بپذیرید که ذات یا طبیعت الهی به‌طور مطلق غیرقابل‌درک است.

کلئانتس پاسخ داد: این نظریه هرچند بسیار طبیعی به نظر می‌رسد، تاکنون هرگز به ذهن من نرسیده بود. و من نمی‌توانم پس از چنین بررسی و تأمل کوتاهی، به سرعت نظری قطعی درباره‌ی آن ارائه دهم.

فیلو پاسخ داد: شما به راستی بسیار محتاط هستید. اگر بنا بود که من نظریه‌ای طرح شده از سوی شما را بررسی کنم، هیچگاه با این حد از دقت و تردید برای مطرح کردن ایرادات و مشکلات پیش نمی‌رفتم. با این حال، اگر چیزی به ذهنتان خطور کرد، خوشحال می‌شویم که آن را با ما به اشتراک بگذارید.

کلئانتس ادامه داد: به نظر من اگرچه جهان در برخی جنبه‌ها شبیه به بدن یک حیوان است، اما این تمثیل در بسیاری از جنبه‌های مهم‌اش ناقص است: هیچ اندام حسی، هیچ مکانی برای تفکر یا فهم، و هیچ نقطه‌ی شروع مشخصی برای حرکت و عمل در آن وجود ندارد. به طور خلاصه، جهان به نظر می‌رسد شباهت بیشتری به یک گیاه داشته باشد تا به یک حیوان؛ و نتیجه‌گیری شما به نفع وجود یک «روح جهانی[8]» در اینجا قطعی نخواهد بود.

اضافه می‌کنم که نظریه‌ی شما به نظر می‌رسد بر فرضیه‌ی جاودانگی جهان استوار است؛ و این اصلی است که به باور من می‌توان با قوی‌ترین دلایل و احتمالات آن را رد کرد. من دلیلی در این زمینه پیشنهاد خواهم کرد، به باورم هیچ نویسنده‌ای تاکنون از آن استفاده نکرده است. کسانی که از پیدایش متأخر هنرها و علوم نتیجه‌گیری می‌کنند، هرچند استدلال آن‌ها بی‌اثر نیست، ممکن است با دلایلی که از طبیعت متغیر جامعه انسانی برداشت می‌شود، رد شود. جامعه انسانی همواره میان جهل و آگاهی، آزادی و بردگی، ثروت و فقر در حال تغییر است؛ بنابراین، بر اساس تجربه محدود خود نمی‌توانیم با اطمینان پیش‌بینی کنیم که کدام رویدادها قابل انتظار هستند و کدام نیستند.

دست‌آوردهای دانش و تاریخ کهن، به نظر می‌رسد که پس از حمله‌ی اقوام بربر در خطر نابودی کامل بودند. و اگر این آشفتگی‌ها و نابسامانی‌ها کمی بیشتر ادامه می‌یافت یا شدیدتر می‌بود، احتمالاً امروز از وقایعی که چند قرن پیش در جهان رخ داده بود، هیچ اطلاعی نمی‌داشتیم. حتی، اگر خرافات پاپ‌ها نبود که زبان لاتین را به‌عنوان نمادی از یک کلیسای قدیمی و جهانی حفظ کرد، این زبان کاملاً از بین می‌رفت؛ در چنین صورتی، جهان غرب، که کاملاً بربر شده بود، آمادگی نمی‌داشت که زبان و دانش یونانی که پس از سقوط قسطنطنیه به آن منتقل شده بود را بپذیرد.

اگر دانش و کتاب‌ها از میان می‌رفتند، حتی هنرهای مکانیکی[9]مهارت های فنی همچون نجاری، آهنگری و معماری نیز به شدت زوال می‌یافتند؛ و به‌راحتی می‌توان تصور کرد که افسانه‌ها یا سنت‌ها منشأ این هنرها را بسیار متأخرتر از زمان واقعی آن‌ها معرفی می‌کردند. بنابراین، این استدلال رایج علیه جاودانگی جهان، به نظر می‌رسد که چندان مستحکم نیست.

اما در اینجا به نظر می‌رسد که پایه‌ی یک استدلال بهتر وجود دارد.

لوکولوس[10][11] اولین کسی بود که درختان گیلاس را از آسیا به اروپا آورد، اگرچه این درخت در بسیاری از اقلیم‌های اروپایی به‌خوبی رشد می‌کند و حتی بدون مراقبت در جنگل‌ها می‌روید. آیا ممکن است که در طول یک ابدیت کامل، هیچ اروپایی هرگز به آسیا نرفته باشد و به فکر انتقال چنین میوه‌ی لذیذی به کشور خود نیفتاده باشد؟ یا اگر این درخت یک‌بار منتقل و کشت شد، چگونه ممکن است دوباره از بین برود؟ امپراتوری‌ها ممکن است برآیند و سقوط کنند، آزادی و بردگی به‌طور متناوب جایگزین یکدیگر شوند، نادانی و دانش نیز پیوسته تغییر کنند؛ اما درخت گیلاس همچنان در جنگل‌های یونان، اسپانیا و ایتالیا باقی خواهد ماند و هیچ تغییری در جامعه‌ی انسانی بر آن تأثیری نخواهد داشت.

کمتر از دو هزار سال است که تاک‌ها به فرانسه منتقل شده‌اند، اگرچه هیچ اقلیمی در جهان برای آن‌ها مناسب‌تر از اینجا نیست. کمتر از سیصد سال است که اسب‌ها، گاوها، گوسفندها، خوک‌ها، سگ‌ها و ذرت در آمریکا شناخته شده‌اند. آیا ممکن است که در طول یک ابدیت کامل، هرگز کریستُف کُلُمب دیگری پیدا نشود که ارتباط بین اروپا و آن قاره را برقرار کند؟ همین‌قدر می‌توان تصور کرد که تمام انسان ها برای ده هزار سال جوراب بپوشند، بدون آنکه به این فکر بیفتند که با کش جوراب آن‌ها را ببندند. همه‌ی این موارد به نظر دلایلی قانع‌کننده برای جوانی یا بهتر بگوییم کودکی جهان هستند؛ زیرا بر اساس اصولی بنا شده‌اند که نسبت به آنچه جامعه‌ی انسانی را اداره می‌کند، ثابت‌تر و پایدارترند. تنها یک انقلاب کامل در عناصر طبیعی می‌تواند تمام حیوانات و گیاهان اروپایی را که اکنون در جهان غرب وجود دارند، نابود کند.و چه دلیلی علیه چنین تحولاتی دارید؟

فیلو پاسخ داد: شواهد قوی و تقریباً غیرقابل انکاری در سراسر زمین وجود دارد که نشان می‌دهد هر بخش از این کره برای دوره‌های طولانی کاملاً زیر آب بوده است. حتی اگر نظم به‌عنوان ویژگی جدایی‌ناپذیر ماده تلقی شود، ماده همچنان ممکن است در دوره‌های بی‌پایان زمان ابدی، دستخوش تحولات بزرگ و متعدد شود. تغییرات مداوم که هر بخش از ماده تجربه می‌کند، به چنین دگرگونی‌های کلی اشاره دارد، اگرچه هم‌زمان باید توجه داشت که تمام تغییرات و فسادهایی که ما تجربه کرده‌ایم، تنها گذار از یک حالت نظم به حالت دیگر بوده است؛ و ماده هرگز نمی‌تواند در بی‌نظمی و آشفتگی کامل باقی بماند. آنچه در اجزاء مشاهده می‌کنیم، می‌توانیم برای کل نتیجه بگیریم؛ حداقل این همان روش استدلالی است که تمام نظریه شما بر آن استوار است. و اگر مجبور شوم از یک نظام خاص جهان دفاع کنم (چیزی که هرگز با اختیار انجام نمی‌دهم)، هیچ نظریه‌ای را معقول‌تر از آن نمی‌دانم که برای جهان یک اصل ذاتی و جاودانه نظم قائل باشد، حتی اگر با تغییرات و تحولات بزرگ و مداوم همراه باشد. این نظریه تمام مشکلات را یک‌جا حل می‌کند؛ و اگر این راه‌حل به دلیل عمومی بودن آن کاملاً کامل و رضایت‌بخش نباشد، هر نظام نظری‌ای را که بخواهیم بپذیریم. این نظریه‌ای است که ناچاراً دیر یا زود به آن بازخواهیم گشت.

چگونه ممکن بود اشیاء همان‌گونه که هستند وجود داشته باشند، اگر جایی، در تفکر یا در ماده، یک اصل ذاتی نظم وجود نداشت؟ و اصلا اهمیت ندارد که کدام یک را ترجیح دهیم. تصادف در هیچ فرضیه‌ای، چه شکاکانه و چه مذهبی، جایی ندارد. هر چیز قطعاً تحت قوانین ثابت و غیرقابل‌تخلف اداره می‌شود. و اگر جوهر درونی اشیاء برای ما آشکار می‌شد، ما صحنه‌ای را می‌دیدیم که در حال حاضر نمی‌توانیم هیچ تصوری از آن داشته باشیم. به‌جای تحسین نظم موجودات طبیعی، ما به‌وضوح می‌دیدیم که تغییر شکل به کوچک‌ترین بخش آن‌ها مطلقاً غیرممکن است.

اگر کسی تمایل داشته باشد که به الهیات مشرکانه قدیمی بازگردد، که طبق گفته هزیود[12] [13] ادعا می‌کرد این کره توسط ۳۰,۰۰۰ خداوند اداره می‌شود که از نیروهای ناشناخته طبیعت نشأت گرفته‌اند، قطعاً شما، کلئانتس، اعتراض می‌کردید که این فرضیه چیزی به ما نمی‌افزاید و می‌توان به همان سادگی فرض کرد که تمام انسان ها و حیوانات، که البته فراوان‌تر اما تکامل کمتری برخوردار هستند، مستقیماً از همان منشأ به وجود آمده‌اند. این استدلال را یک قدم جلوتر ببرید و خواهید دید که یک جامعه گسترده از خدایان به همان اندازه قابل‌توضیح است که یک خدای واحد و عمومی که در خود قدرت‌ها و کمالات کل جامعه را دارد. بنابراین، باید بپذیرید که تمام این سیستم‌ها—شکاکیت، چندخدایی و یکتاپرستی—در یک سطح قرار دارند و هیچ‌کدام نسبت به دیگری مزیتی ندارند. از اینجا می‌توانید به مغالطه اصول خود پی ببرید.

---------------------------------------------------------------------

  1. That where several known circumstances are observed to be similar, the unknown will also be found similar".

    آقای اسکندری این جمله را اینگونه ترجمه کردند:

    «هر گاه مشاهده شود که چندین موردِ شناخته­شده مشابه­اند، مواردِ ناشناخته نیز مشابه یافت خواهند شد.»

    این ایده بر یک اصل منطقی و تجربی بنا شده است که از شباهت میان موارد مشاهده‌شده نتیجه می‌گیرد که ویژگی‌های نادیده و ناشناخته نیز احتمالاً مشابه خواهند بود. ↑

  2. organised body ↑

  3. principle of life and motion ↑

  4. Animal

    گمان می­کنم که "موجود زنده" معادل بهتری برای این واژه است ↑

  5. soul of the world ↑

  6. workmanship of God ↑

  7. Mysticism ↑

  8. World Soul ↑

  9. mechanical arts ↑

  10. به لوسیوس لیکینیوس لوکولوس (Lucius Licinius Lucullus) اشاره دارد، یک سیاستمدار و ژنرال رومی در دوران جمهوری روم (118–57 قبل از میلاد) که به خاطر دستاوردهای نظامی و علاقه به زندگی لوکس و خوش‌گذران شناخته می‌شود. ↑

  11. Lucullus ↑

  12. هزیود (فعالیت او حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد) یکی از نخستین شاعران یونانی بود که اغلب به عنوان "پدر شعر دیداری یونانی" خوانده می‌شود. دو حماسه­ی کامل از او باقی مانده است، "تئوگونی" که اساطیر خدایان را روایت می‌کند و "کارها و روزها" که زندگی روستاییان را توصیف می‌کند. ↑

  13. Hesiod ↑