فصل هشتم
فیلو ادامه : آنچه را که شما به باروریِ تخیل من نسبت میدهید، کاملاً به ماهیت خود موضوع بستگی دارد. در مسائل محدودی که در چارچوب عقل انسانی قرار دارند، معمولاً تنها یک نتیجه منطقی وجود دارد که برای فردی با قضاوت سالم، قانعکننده یا محتمل مینماید. هر فرضیهای غیر از این، کاملاً غیرمنطقی و خیالی به نظر میرسد. اما در پرسشهایی مانند این، صدها دیدگاه متناقض میتوانند نوعی شباهت ناقص داشته باشند، و این به تخیل فضای آزادی برای عمل میدهد. بدون نیاز به تلاش فکری زیادی، فکر میکنم بتوانم بهسرعت سیستمهای دیگری از کیهانشناسی پیشنهاد کنم که شاید ظاهری از حقیقت داشته باشند، گرچه احتمال درست بودن هرکدام از آنها، از جمله فرضیهی شما، بسیار ناچیز است؛ شاید یک در هزار یا حتی یک در میلیون.
برای مثال، اگر فرضیهی قدیمی اپیکور را احیا کنم چه میشود؟ این فرضیه معمولاً، و بهدرستی، بهعنوان یکی از مضحکترین سیستمهای ارائه شده شناخته میشود. بااینحال، نمیدانم که شاید با چند تغییر جزئی بتوان آن را به ظاهری تا حدی معقول تبدیل کرد. بهجای آنکه مانند اپیکور فرض کنیم ماده بینهایت است، فرض کنیم ماده محدود است. تعداد محدودی از ذرات تنها تعداد محدودی از ترکیبها و ترتیبها را میتوانند داشته باشند؛ و در طول زمان بینهایت، باید هر ترکیب یا ترتیب ممکن، بینهایت بار تکرار شود. بنابراین، این جهان، با تمامی رویدادهایش، حتی کوچکترین آنها، پیشتر ایجاد و نابود شده و دوباره ایجاد و
نابود خواهد شد، بدون هیچ محدودیتی. کسی که مفهوم بینهایت را در مقایسه با محدودیت[1]() درک کند، نمیتواند در پذیرفتن این نتیجه دچار تردید شود.
دمیا پاسخ داد: «اما در اینجا فرض گرفته شده که ماده میتواند بدون وجود یک عامل ارادی[2]یا یک محرک اولیه[3]، به حرکت درآید.»
فیلو پاسخ داد: خب چه مشکلی در این فرض وجود دارد؟ پیش از تجربه هر رویدادی به همان اندازه دشوار و غیرقابلفهم است. و پس از تجربه، به همان اندازه آسان و قابلدرک. حرکت در بسیاری از موارد، مانند گرانش، کشسانی، یا الکتریسیته، در ماده بدون هیچ عامل ارادی شناختهشدهای آغاز میشود. اینکه در تمام این موارد، یک عامل ارادی ناشناخته فرض کنیم، تنها یک فرضیه است؛ و فرضیهای که هیچ مزیتی به همراه ندارد. بهطور پیشینی (a priori) آغاز حرکت در خود ماده، به همان اندازه قابلفهم است که انتقال آن از ذهن یا هوش.
علاوه بر این، چرا نمیتوان فرض کرد که حرکت از طریق ضربه یا برخورد در طول ابدیت منتقل شده است و همان مقدار حرکت، یا تقریباً همان، همچنان در جهان باقی مانده است؟ به همان میزانی که حرکت در نتیجه ترکیب نیروها از دست میرود، به همان میزان از طریق تجزیه نیروها به دست میآید. صرفنظر از اینکه علل این روند چه باشند، یک نکته قطعی است: ماده، تا آنجا که تجربه و دانش بشری نشان میدهد، همیشه در حال حرکت بوده و همچنان در حال حرکت است. به احتمال زیاد، در حال حاضر در کل جهان، حتی یک ذره ماده وجود ندارد که در حالت سکون مطلق باشد.
و با همین ملاحظه، که در جریان استدلال به آن مواجه شدیم، یک فرضیه جدید در مورد کیهانزایی[4] ارائه میدهد که کاملاً غیرمنطقی یا غیرقابلقبول نیست. آیا سیستمی، نظمی یا سازمانی در امور وجود دارد که ماده بتواند در آن، حرکت دائمیای که به نظر میرسد ذاتاً برای آن ضروری است را حفظ کند و در عین حال، پایداری در اشکالی که ایجاد میکند را نیز حفظ نماید؟ بدون شک چنین سیستمی وجود دارد، زیرا این همان چیزی است که در دنیای کنونی ما واقعیت دارد. بنابراین، حرکت دائمی ماده باید، در کمتر از تعداد نامتناهی تغییرات، این سازمان یا نظم را به وجود آورده باشد. و وقتی این نظم یکبار برقرار شد، به دلیل ذات خود، میتواند برای دورههای طولانی، اگر نه برای همیشه خود را حفظ کند.
اما هرگاه ماده به گونهای تنظیم و متوازن شده باشد که بتواند در حرکت دائمی بماند و در عین حال، ثبات اشکال را تضمین کند، این تنظیم، ناگزیر همان ظاهر هنر و طراحی هدفمندی را به خود میگیرد که ما در حال حاضر در جهان مشاهده میکنیم. هر بخش از یک شکل باید با دیگر اجزا و با کل مرتبط باشد؛ و خود کل نیز باید با سایر بخشهای جهان، با عنصری که شکل در آن وجود دارد، با موادی که برای جبران فرسودگی و بازسازی آن لازم است، و با هر شکل دیگری که ممکن است در نقش دشمن یا دوست عمل کند، در ارتباط باشد. هرگونه نقص یا عدم توازن در هر یک از این جنبهها، منجر به فروپاشی و نابودی آن شکل میشود. مادهای که آن شکل از آن ساخته شده بود، دوباره آزاد میشود و به حرکات و آشفتگیهای بینظم و پراکنده بازمیگردد،تا زمانی که دوباره در قالب شکلی منظم و هماهنگ سازماندهی شود.
اگر هیچ شکلی آماده پذیرش این ماده نباشد و اگر حجم زیادی از این ماده در جهان به حالت ناپایدار یا فاسد درآید، کل جهان ممکن است نظم خود را از دست بدهد. این بینظمی ممکن است به دلیل نابودی یک جهان تازهمتولد شده، یا به خاطر فرسودگی و پوسیدگی بقایای جهانی که در پیری و ضعف از بین رفته است، رخ دهد. در هر دو حالت، آشفتگی یا هرجومرجی فراگیر رخ خواهد داد، تا زمانی که سرانجام، پس از تعداد محدودی اما بیشمار از تغییرات و دگرگونیها، اشکالی ظهور کنند که اجزا و اندامهای آنها چنان دقیق و هماهنگ تنظیم شده باشند که بتوانند در میان این جریان مداوم تغییرات، بقای خود را تضمین نمایند.
فرض کنیم (برای تنوع در بیان)، که ماده توسط نیرویی کور و بدون هدایت به هر وضعیتی درآید. به وضوح مشخص است که این اولین وضعیت، احتمالاً آشفتهترین و بینظمترین حالتی خواهد بود که قابل تصور است، بدون هیچ شباهتی به آنچه در آثار طراحیهای انسانی دیده میشود، که علاوه بر تقارن اجزا، نشاندهنده تنظیم ابزارها برای دستیابی به اهداف و تمایلی به حفظ خود است. اگر نیروی محرکه پس از این عمل از کار بیفتد، ماده برای همیشه در این بینظمی باقی میماند و به عنوان یک آشفتگی عظیم و بیتناسب و بدون فعالیت ادامه پیدا میکند.
اما فرض کنیم که نیروی محرکه، هرچه که باشد، همچنان در ماده باقی بماند. در این صورت، وضعیت اول فوراً جای خود را به وضعیت دوم میدهد که آن نیز به احتمال زیاد به همان اندازه وضعیت اول بینظم است، و این روند از میان دنبالهای طولانی از تغییرات و تحولات ادامه خواهد داشت. هیچ نظمی یا حالتی هرگز حتی برای لحظهای بدون تغییر باقی نمیماند. نیروی اولیه که همچنان فعال است، به ماده یک بیقراری دائمی میبخشد. هر وضعیتی ممکن است به وجود آید و بلافاصله نابود شود. اگر لحظهای پرتویی یا نشانهای از نظم ظاهر شود، بلافاصله توسط آن نیروی بیوقفه که هر بخشی از ماده را به حرکت در میآورد، نابود و دچار آشفتگی میشود.
بدین ترتیب، جهان برای دورههای طولانی در دنبالهای مداوم از هرجومرج و بینظمی باقی میماند. اما آیا ممکن نیست که در نهایت به حالتی پایدار دست یابد، بدون اینکه حرکت و نیروی فعال خود را از دست بدهد (زیرا فرض کردهایم که این ویژگیها به ذات آن تعلق دارند)، اما در عین حال، ظاهری یکنواخت را در میان حرکت و تغییر مداوم اجزایش حفظ کند؟ این دقیقاً همان چیزی است که در جهان کنونی مشاهده میکنیم. هر فرد یا موجودی به طور مداوم در حال تغییر است، و هر بخش از هر موجود نیز چنین است؛ اما در ظاهر، کل سیستم ثابت و پایدار باقی میماند.
آیا نباید امیدوار باشیم، یا حتی مطمئن باشیم که چنین وضعیتی از طریق انقلابهای دائمی ماده بیهدایت به دست آید؟ و آیا نمیتوان این را توضیحی برای تمام حکمت و طرحی که به ظاهر در جهان وجود دارد، دانست؟ اگر کمی بیشتر به این موضوع بیندیشیم، خواهیم یافت که این تنظیم، اگر توسط ماده به دست آید، به گونهای که ثبات ظاهری در اشکال را حفظ کند، در حالی که اجزا به صورت واقعی و دائمی در حال تغییر و حرکت هستند، راهحلی قابل قبول، اگر نگوییم واقعی، برای این دشواری ارائه میدهد.
بنابراین، تأکید بر فایده بخشهای حیوانات یا گیاهان و تنظیم دقیق آنها با یکدیگر بیهوده است. میخواهم بدانم چگونه یک حیوان میتواند ادامه حیات دهد، اگر اجزایش به این صورت تنظیم نشده باشند؟ آیا نمیبینیم که بلافاصله پس از برهم خوردن این تنظیم، حیوان نابود میشود و مادهاش دچار فساد شده و به دنبال شکلی جدید میگردد؟ در واقع، این اتفاق رخ میدهد که اجزای جهان آنچنان هماهنگ شدهاند که برخی از اشکال منظم بلافاصله ماده فاسد را در اختیار میگیرند؛ و اگر چنین نبود، آیا جهان میتوانست پابرجا بماند؟ آیا نباید، همانند حیوان، تجزیه شود و از موقعیتها و حالتهای جدید عبور کند، تا اینکه پس از یک دگرگونی طولانی اما محدود، سرانجام به نظم کنونی یا نظمی مشابه برسد؟
کلئانتس پاسخ داد: خیلی خوب است که به ما گفتید این فرضیه بهطور ناگهانی و در جریان استدلال به ذهن شما رسیده است. اگر فرصتی برای بررسی آن داشتید، بهزودی متوجه اعتراضات غیرقابلحل آن میشدید. شما میگویید هیچ شکلی نمیتواند پایدار بماند، مگر اینکه قدرتها و اندامهای لازم برای بقای خود را داشته باشد: یک نظم یا ساختار جدید باید آزمایش شود و این روند بیوقفه ادامه یابد، تا در نهایت به نظمی برسد که بتواند خود را حفظ کند. اما طبق این فرضیه، این همه تسهیلات و مزایایی که انسان ها و همه حیوانات از آن برخوردارند، از کجا ناشی شده است؟ دو چشم، دو گوش، برای بقای گونهها کاملاً ضروری نیستند. نسل انسان میتوانست بدون اسبها، سگها، گاوها، گوسفندها و آن همه میوهها و محصولات بیشمار که به رضایت و لذت ما خدمت میکنند، ادامه پیدا کند. اگر شتری برای استفاده انسان در بیابانهای شنی آفریقا و عربستان خلق نشده بود، آیا جهان از هم میپاشید؟ اگر سنگ مغناطیس برای ایجاد جهتدهی شگفتانگیز و مفید به سوزن قطبنما ساخته نمیشد، آیا جامعه بشری و نوع انسان بلافاصله از بین میرفت؟
هرچند اصول طبیعت در کل بسیار صرفهجویانه هستند، اما نمونههایی از این قبیل بههیچوجه نادر نیستند؛ و هر یک از این نمونهها برای اثبات وجود طراحی، و طراح خیرخواهی که منشأ نظم و ترتیب جهان بوده، کفایت میکند.
فیلو گفت : حداقل میتوان این نتیجه را گرفت که این فرضیه ارائهشده تا حدی ناقص و ناتمام است، و من از پذیرفتن این موضوع ابایی ندارم. اما آیا میتوانیم بهطور منطقی انتظار موفقیت بیشتری در تلاشهایی از این دست داشته باشیم؟ یا امیدوار باشیم سیستمی کیهانزایی ایجاد کنیم که به هیچ استثنایی دچار نشود و هیچ شرایطی در بر نداشته باشد که با تجربه محدود و ناقص ما از شباهتهای طبیعت ناسازگار باشد؟ قطعاً نظریه خود شما نمیتواند چنین ادعایی داشته باشد، حتی با وجود اینکه شما تا حد خدا-انسانانگاری پیش رفتهاید تا هماهنگی بیشتری با تجربه عمومی به دست آورید. بیایید بار دیگر آن را بررسی کنیم. در تمام مواردی که تاکنون دیدهایم، ایدهها از اشیاء واقعی کپی شدهاند، آنها اکتایپی[5](الگوی ثانویه یا کپی شده) هستند نه آرکتایپی[6] (الگوی اولیه) ؛ تا به زبان دانشمندان سخن بگویم. شما این ترتیب را معکوس میکنید و تفکر را مقدم میدانید. در همه مواردی که تاکنون مشاهده کردهایم، تفکر بر ماده تأثیری نداشته است، مگر زمانی که ماده چنان با آن مرتبط باشد که بتواند تأثیری برابر و متقابل بر آن بگذارد. هیچ حیوانی نمیتواند چیزی را بهطور مستقیم حرکت دهد، مگر اعضای بدن خود را؛ و بهراستی، برابری عمل و عکسالعمل به نظر میرسد که قانونی کلی در طبیعت است. اما نظریه شما با این تجربه در تضاد است.
این مثالها، همراه با بسیاری موارد دیگر که بهراحتی میتوان آنها را گردآوری کرد. بهویژه فرض وجود ذهن یا سیستمی از تفکر که ابدی است، یا به عبارت دیگر، حیوانی که ذاتاً غیرقابل خلق و جاودان، میتواند ما را به احتیاط در محکوم کردن یکدیگر وادارد و به ما نشان دهد که همانطور که هیچ سیستم از این دست نباید صرفاً بر اساس یک شباهت سطحی پذیرفته شود، هیچ سیستمی هم نباید به دلیل ناسازگاریهای کوچک رد شود. چراکه هیچ سیستمی را نمیتوان بهدرستی کاملاً خالی از این نقص دانست.
بنا به قول اکثریت، همه نظامهای دینی با مشکلات بزرگ و غیرقابلحل مواجه هستند. هر مباحثهگری در نوبت خود پیروز میشود؛ زمانی که جنگی تهاجمی را پیش میبرد و به افشای تناقضات، بربریتها و اصول زیانبار طرف مقابل میپردازد. اما در نهایت، همه اینها صرفا پیروزی کاملی برای شکاک فراهم میآورد؛ کسی که به آنها میگوید هیچ نظامی نباید در چنین موضوعاتی پذیرفته شود: به این دلیل ساده که هیچ تناقضی نباید در مورد هیچ موضوعی پذیرفته شود. در اینجا، تنها راهحل منطقی این است که داوری را به تعویق و تعلیق بیاندازیم. و اگر همانطور که معمولاً مشاهده میشود، همه حملات و هیچ دفاعی در میان الهیدانان موفق باشد؛ چقدر باید پیروزی کسی کامل باشد که همیشه، همراه با همه بشریت، در حالت تهاجم باقی میماند و خود، هیچ موضع ثابت یا اقامتگاه دائمیای ندارد که هرگز مجبور به دفاع از آن شود.[7]
----------------------------------------------------
finite ↑
voluntary agent ↑
first mover ↑
Cosmogony/Kosmogonie ↑
Ectypal ↑
Archetypal ↑
در بخش پنجم، فیلو برای ادامهی بحث، موقتاً استدلال کلئانتس را که از نظم جهان به وجود یک طراحی هوشمند میرسید، پذیرفت. با این حال، نقدهای او نشان داد که حتی اگر این استدلال موفق باشد، نمیتواند بنیان محکمی برای باور یا عمل دینی فراهم کند. در بخشهای ششم تا هشتم، فیلو پا را فراتر میگذارد و شکهای عمیقتری را مطرح میکند. او با استفاده از همان روش کلئانتس، تلاش میکند تا مجموعهای از احتمالات جایگزین و فرضیههایی را معرفی کند که نظم جهان را بدون نیاز به طراحی هوشمند توضیح دهند.
هدف فیلو در اینجا مشخص است: او نمیخواهد اثبات کند که این فرضیههای رقیب درست یا حتی محتملتر هستند. بلکه میخواهد نشان دهد که این فرضیهها نمیتوانند به سادگی رد شوند. هرچه تعداد این احتمالات جایگزین بیشتر شود، استدلال کلئانتس مبنی بر وجود یک طراح هوشمند، سستتر و پرسشبرانگیزتر میشود.
فیلو با این روش، بهآرامی ولی با دقت، پایههای استنتاج کلئانتس را متزلزل میکند و ذهن خواننده را به سوی شک و تأمل بیشتر هدایت میکند.
مسئله اصلی فیلو در بهرهگیری از روش تجربی نهفته است. او معتقد است که اگر از تجربه آغاز کنیم و از طریق تمثیل استدلال کنیم، شباهت میان جهان و بدن یک حیوان ما را شگفتزده خواهد کرد. فیلو بر این نکته تأکید دارد که مفهوم ذهن بدون بدن با تجربهی انسانی و طبیعی سازگاری ندارد و نباید بهعنوان یک فرض بدیهی پذیرفته شود. او میگوید: «هر جا که ذهنی دیدهایم، بدنی نیز در کنار آن مشاهده کردهایم.»
در بخش ششم، فیلو با اتخاذ موضعی طبیعتگرایانه، بر این باور است که نظم در طبیعت میتواند نتیجهی ویژگیهای ذاتی خود طبیعت باشد، نه لزوماً محصول یک طراحی هوشمند. او به جای فرض وجود یک طراح خارجی، نظم طبیعت را به درون خود طبیعت ارجاع میدهد.
نقطه قوت استدلال فیلو در اینجاست که او برهان نظم را به شیوهای متفاوت تقریر میکند. بهجای آنکه طبیعت را با مصنوعات ساخت دست بشر، مانند ساعت یا خانه، مقایسه کند، طبیعت را با موجودات طبیعی، مانند بدن حیوانات، قیاس میکند. این تغییر زاویه دید، استدلال کلئانتس را به چالش میکشد و نشان میدهد که نظم در طبیعت میتواند ذاتی و خودانگیخته باشد، نه وابسته به یک طراحی خارجی.
«من ادعا میکنم که بخشهای دیگری از جهان وجود دارند (غیر از ماشینهای ابداعشده توسط انسان) که شباهت بیشتری به ساختار جهان دارند و بنابراین دلیلی بهتر برای حدس زدن دربارهی منشأ کلی این سیستم ارائه میدهند. این بخشها حیوانات و گیاهان هستند. جهان آشکارا بیشتر شبیه یک حیوان یا گیاه است تا یک ساعت یا دستگاه بافندگی.»
فیلو در بخشهای ششم تا هشتم چالشی چنان سنگین برای کلئانتس مطرح میکند که تا پایان این بخشها کلئانتس عملاً حرفی برای گفتن ندارد و صرفاً فیلو را به مغالطه متهم میکند. فیلو بر اساس تجربه، چهار «اصل» متمایز در طبیعت معرفی میکند که میتوانند منبع نظم و سازماندهی باشند: عقل، غریزه، تولیدمثل، و رشد گیاهی. او میگوید تجربه نشان میدهد که عقل منبع ساخت یک خانه یا ساعت است، غریزه منبع ایجاد تار عنکبوت یا لانه پرنده، تولیدمثل باعث شکلگیری بدن حیوان میشود و رشد گیاهی منبع نظم در گیاهان است. فیلو تأکید میکند که این اصطلاحات صرفاً برچسبهایی هستند برای «برخی قدرتها و انرژیهای موجود در طبیعت» که اثراتشان برای ما آشناست، اما ماهیت آنها همچنان ناشناخته باقی مانده است.
حملهی فیلو در این سه بخش عمدتاً متمرکز به نتیجهگیری از هوش بهعنوان نیروی اصلی نظم در جهان است. او اعتبار بیشتری به غریزه، تولیدمثل، و رشد گیاهی میدهد و میگوید:
« اگر من نظام کیهانشناسی خود را ترجیحاً بر پایه اصول رشد و تولیدمثل بنا کنم، نه بر اساس عقل، این انتخاب من است. این موضوع کاملاً دلبخواهی به نظر میرسد. و اگر کلئانتس از من بپرسد علت این نیروی بزرگ تولیدمثل یا رشد چیست، من نیز به همان اندازه حق دارم که از او علت این اصل بزرگ عقلانیاش را بپرسم. ما هر دو توافق کردهایم که این نوع پرسشها را مطرح نکنیم، و در این مورد خاص، به نفع اوست که به این توافق پایبند بماند.»
فیلو با این استدلال نشان میدهد که اگر او نظام کیهانشناسی خود را بر پایهی رشد و تولیدمثل بنا کند، کلئانتس نمیتواند دربارهی علت این دو نیرو پرسشی مطرح کند، زیرا خود او از پاسخ به این سؤال که ذهن طراح هوشمند چگونه به نظم دست یافته، طفره رفته است.
در بخش هشتم، به نظر میرسد هیوم از زبان فیلو اوج رویکرد طبیعتگرایانهی خود را به نمایش میگذارد. او بهجای توسل به فلسفهی محض، با روشی علمی به مسئلهی پیدایش کیهان میپردازد. فیلو اشاره میکند که اپیکور ماده را نامحدود فرض کرد، اما میتوان بهجای آن ماده را محدود و زمان را نامحدود در نظر گرفت. از ترکیب این دو فرض، تعداد محدودی از حالتهای ممکن برای ترکیبات ماده به دست میآید، اما در زمان نامحدود، هر ترکیب میتواند بینهایت بار تکرار شود. بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که جهان با تمام رویدادهایش بینهایت بار ایجاد شده و نابود شده است.
این دیدگاه شباهت زیادی به نظریهی مدل چرخهای (Cyclic Models) در کیهانشناسی مدرن دارد. در این نظریه، جهان در یک چرخهی مداوم از انقباض و انبساط قرار دارد. پس از انفجار بزرگ (Big Bang)، گستردگی جهان تا جایی ادامه مییابد که فروپاشی گرانشی رخ میدهد. پدیدهای که به مهرُمب (Big Crunch) یا فروپاشی بزرگ معروف است.دمیا با رویکرد مذهبی خود این سناریو را نقد میکند و به فیلو میگوید: «ایدهی تو فرض کرده که ماده بدون یک عامل ارادی یا محرک اولیه میتواند به حرکت درآید.» اما پاسخی که فیلو میدهد بسیار دقیق و هوشمندانه است. او میگوید: «این فرضیه که ماده بدون عامل ارادی بتواند حرکت کند، چه ایرادی دارد؟ ما بارها در تجربه دیدهایم که حرکت ماده در گرانش، کشسانی، و الکتریسیته بدون هیچ عامل ارادی رخ میدهد. اضافه کردن فرض وجود یک عامل ارادی (مثلاً ارادهی الهی) هیچ چیزی به فرضیهی ما اضافه نمیکند.»
فیلو با این استدلال نشان میدهد که نظم در طبیعت میتواند بدون نیاز به یک طراح هوشمند توضیح داده شود. او بهجای افزودن پیچیدگیهای اضافی به فرضیه، بر شواهد تجربی تکیه میکند و تعصبات موجود در برهان نظم را به چالش میکشد. میتوان گفت که تا بخش هشتم، هیوم از زبان فیلو تقریباً تمامی نقدهایی را که میتوان به برهان نظم و فرض وجود یک طراحی هوشمند وارد کرد، به شکلی دقیق و جامع مطرح میکند. او با استدلالهای ظریف و هوشمندانه، پایههای این برهان را از جنبههای مختلف به چالش میکشد و تلاش میکند تا ناکارآمدی آن را به اثبات برساند.
هیوم با بهرهگیری از تجربهگرایی و تحلیلهای منطقی، نشان میدهد که این برهان بیش از آنکه به شواهد متکی باشد، بر تعصبات و پیشفرضهای انسانمحور استوار است. نتیجهگیری او تا این مرحله از گفتوگوها بهوضوح بیانگر این است که برهان نظم نهتنها نمیتواند بهعنوان یک دلیل قاطع برای اثبات وجود خدا به کار رود، بلکه بسیاری از استنتاجهای آن فاقد اعتبار فلسفی و منطقی هستند. ↑