گفت‌وگوها در باب دین طبیعی | فصل 10

فصل دهم

دمیا پاسخ داد: معتقدم که هر انسانی به نوعی حقیقت دین را در درون خود حس می‌کند. این حس بیشتر ناشی از آگاهی نسبت به ضعف و فلاکت‌اش است، نه نتیجه‌ی استدلال. انسان با درک وابستگی خود و کل طبیعت به یک موجود برتر، به دنبال حمایت از او می‌گردد. حتی بهترین لحظات زندگی نیز با اضطراب یا کسالت آمیخته شده؛ به طوری که آینده همواره منبع امیدها و ترس‌های ماست. ما بی‌وقفه به آینده نگاه می‌کنیم و سعی داریم با دعا، پرستش و قربانی کردن، نیروهای ناشناخته‌ای را که تجربه نشان داده، توانایی آزار ما را دارند، آرام کنیم. ای موجودات نگون‌بخت! چه پناهگاهی برای ما، زندگی در میان این همه رنج‌های جانکاه دارند، اگر دین راه‌کاری برای تسکین این ترس‌های دائمی که ما را شکنجه می‌دهند، ارائه نمی‌داد؟

فیلو گفت: باور دارم که بهترین و در واقع تنها روش برای تقویت حس دینی در انسان ها، نمایش واضحی از بدبختی‌ها و فسادهای بشری است. برای این منظور، توانایی بیان رسا و تصویرسازی قدرتمند بیش از استدلال و برهان اهمیت دارد. آیا لازم است چیزی را اثبات کنیم که هر انسانی آن را در درون خود حس می‌کند؟ تنها لازم است این حس را تا حد ممکن قوی‌تر و عمیق‌تر کن

دمیا پاسخ داد: مردم به‌طور کامل به این حقیقت بزرگ و تلخ آگاه‌اند. بدبختی‌های زندگی، نارضایتی انسان، فساد ذاتی طبیعت ما، لذت‌های بی‌دوام، ثروت‌های ناپایدار، و افتخارات زودگذر؛ این مفاهیم تقریباً در همه زبان‌ها به ضرب‌المثل تبدیل شده‌اند. چه کسی می‌تواند به چیزی که همه انسان ها از طریق تجربه و احساس مستقیم خود اذعان دارند، شک کند؟

فیلو گفت: در این مورد عوام و عالمان کاملاً هم‌عقیده‌اند، و در تمام نوشته‌ها، چه مقدس و چه غیرمقدس، موضوع بدبختی انسانی با چنان بلاغتِ تأثیرگذاری که تنها اندوه و افسردگی می‌تواند الهام‌بخش آن باشد، مورد تأکید فراوان قرار گرفته. نغمه‌های شاعران که بدون وابستگی به سیستم‌های فلسفی و تنها از احساسات خود بیان می‌‌شود و به همین دلیل شهادت‌شان وزنی بیشتر دارد، سرشار از تصاویری از این جنس هستند. از هومر تا دکتر یانگ، این گروه الهام‌گرفته همیشه آگاه بوده‌اند که هیچ توصیف دیگری از جهان نمی‌تواند با احساسات و مشاهدات هر فرد انسانی سازگار باشد.[1]

دمیا پاسخ داد : در مورد منابع و مراجع ، نیازی نیست که به دنبال آنان بگردید. نگاهی به این کتابخانه کلئانتس بیندازید. من جرأت می‌کنم ادعا کنم که به‌جز نویسندگان علوم خاص، مانند شیمی یا گیاه‌شناسی، که دلیلی برای پرداختن به زندگی انسانی ندارند، به‌ندرت می‌توان نویسنده‌ای یافت که احساس بدبختی انسانی در بخشی از نوشته‌هایش او را وادار به شکایت یا اذعان به آن نکرده باشد. حداقل می‌توان گفت که تقریباً تمام شواهد به نفع این دیدگاه است، و تا جایی که به خاطر دارم، هیچ نویسنده‌ای آن‌قدر گزافه‌گو نبوده که این دیدگاه را انکار کند.

فیلو: اما مرا ببخشید، لایب‌نیتس آن را انکار کرده است و شاید اولین کسی است که چنین نظریه جسورانه و پارادوکسیکالی را مطرح کرده است؛ یا حداقل، اولین کسی است که آن را به بخشی اساسی از سیستم فلسفی خود تبدیل کرده است.

دمیا: دقیقاً به همین دلیل، آیا او نباید به اشتباه خود پی برده باشد که اولین کسی بوده که چنین نظری را مطرح کرده است؟ زیرا آیا این موضوعی است که فیلسوفان بتوانند انتظار کشف حقایق تازه‌ای در آن داشته باشند، آن‌هم در دوره‌ای این‌قدر دیرهنگام؟ و آیا هیچ انسانی می‌تواند امیدوار باشد که با یک انکار ساده (زیرا این موضوع به سختی جای اثبات منطقی دارد)، بتواند شهادت متحد و یکپارچه بشریت را که بر احساس و آگاهی شخصی استوار است، رد کند؟

او اضافه کرد، چرا باید انسان گمان کند که مستثنی از سرنوشت دیگر حیوانات است ؟ باور کن، فیلو، تمام زمین نفرین‌شده و آلوده است. جنگی دائمی میان تمام موجودات زنده شعله‌ور است. نیاز، گرسنگی، و فقر، قدرتمندان و شجاعان را تحریک می‌کند؛ در حالی که ترس، اضطراب، و وحشت، ضعیفان و ناتوانان را به ستوه می‌آورد. نوزادان تازه متولد شده‌ای که پا به عرصه زندگی می‌گذارند و والدین درمانده آنان که سرشار از رنج و اندوه‌اند. ضعف، ناتوانی، و مصیبت، هر مرحله از زندگی را همراهی می‌کند و در نهایت با رنج و وحشت به پایان می‌رسد.

فیلو گفت: به علاوه، به این ترفندهای عجیب طبیعت دقت کن که چطور زندگی هر موجود زنده را تلخ می‌کند. قوی‌ترها بر ضعیف‌ترها غلبه می‌کنند و آن‌ها را در وحشت و اضطراب مداوم نگه می‌دارند. در مقابل، ضعیف‌ترها هم اغلب به قوی‌ترها حمله می‌کنند و بی‌وقفه آن‌ها را آزار می‌دهند. به این گونه‌های بی‌شمار حشرات فکر کن که یا بر بدن هر حیوانی زندگی می‌کنند یا در اطراف آن پرواز کرده و نیش خود را فرو می‌کنند. این حشرات نیز به نوبه خود دشمنانی کوچک‌تر دارند که آن‌ها را عذاب می‌دهند. و به این ترتیب، هر حیوانی از هر جهت، از جلو و عقب، از بالا و پایین، توسط دشمنانی محاصره شده است که بی‌وقفه به دنبال ایجاد رنج[2] و نابودی[3]او هستند.

دمیا گفت: اما به‌نظر می‌رسد که انسان تا حدی استثنایی بر این قاعده باشد. زیرا با اتحاد در جوامع، به‌راحتی بر شیرها، ببرها، و خرس‌ها غلبه می‌کند، حیواناتی که قدرت و چالاکی بیشترشان به طور طبیعی آن‌ها را قادر می‌سازد تا از او شکار بسازند.

فیلو فریاد زد:

برعکس، اینجا است که یکنواختی و اصول ثابت طبیعت به‌روشنی آشکار می‌شوند. درست است که انسان با اتحاد می‌تواند بر تمام دشمنان واقعی خود غلبه کند و به فرمانروای تمام موجودات زنده تبدیل شود؛ اما آیا او بلافاصله دشمنانی خیالی برای خود نمی‌آفریند؟ شیاطین زاده‌ی تخیل او، که با ایجاد وحشت‌های خرافی او را آزار می‌دهند و هرگونه لذت را از زندگی‌اش سلب می‌کنند. لذت‌هایش، به گمان او، در نظر این شیاطین جرم تلقی می‌شود؛ خوراک و آرامشش برای آن‌ها مایه‌ی سوءظن و ناراحتی است؛ حتی خوابش، برای ترس‌های بی‌پایان او موضوعات جدیدی فراهم می‌کند؛ و حتی مرگ، که باید پناهگاهی از تمام رنج‌های دیگر باشد، تنها وحشتی از دردهای بی‌پایان و غیرقابل‌توصیف را به همراه دارد. همچون گرگ، گله‌ی هراسان را کمتر از آنچه خرافات سینه‌ی نگران و مضطرب انسان های بی‌نوا را می‌آزارد، تهدید نمی‌کند.

علاوه بر این، دمیای عزیز، بیندیش که همین جامعه، که با آن بر جانوران وحشی، دشمنان طبیعی‌مان، غلبه می‌کنیم، چه دشمنان جدیدی که برای ما ایجاد نمی‌کند؟ چه اندوه‌ها و مصیبت‌هایی را به ما تحمیل نمی‌کند؟ انسان، بزرگ‌ترین دشمن انسان است. ظلم، بی‌عدالتی، تحقیر، توهین، خشونت، شورش، جنگ، بدگویی، خیانت، فریب؛ از طریق این‌ها، آن‌ها یکدیگر را شکنجه می‌دهند. و اگر ترس از رنج‌های بسی بزرگ‌تر، که جدایی آن‌ها به همراه خواهد داشت، نبود، این جامعه‌ای که ساخته‌اند به سرعت فرو می‌پاشید.

دمیا گفت :

اما با این حال، این حملات بیرونی از جانب حیوانات، انسان‌ها و همه عناصر طبیعت که به ما یورش می‌آورند، هرچند فهرستی هولناک از رنج‌ها را تشکیل می‌دهند، اما در مقایسه با آن رنج‌هایی که از درون خود ما و از شرایط ناسالم ذهن و بدن ما برمی‌خیزند، هیچ‌اند. چه تعداد از انسان ها تحت عذاب کشنده بیماری‌ها قرار دارند؟ به این توصیف عاطفی شاعر بزرگ گوش دهید:

«زخم‌های درونی و سنگ کلیه، درد شدید معده،

جنون شیطانی، افسردگی عمیق،

دیوانگی ماه‌زده[4]، لاغری دردناک،

تحلیل رفتن و طاعونی که به‌طور گسترده مرگ می‌پراکند.

وحشتناک بود تقلای بیمار، عمیق بود ناله‌های آن؛ ناامیدی

از تختی به تخت دیگر می‌رفت، فعال‌ترین مراقب.

و مرگ، فاتحانه، نیزه‌اش را بر بالای آن‌ها

می‌چرخاند، اما از ضربه زدن پرهیز می‌کرد، هرچند اغلب

با دعا به‌عنوان بزرگ‌ترین خیر و آخرین امید فراخوانده می‌شد.»

(میلتون، بهشت گمشده، کتاب یازدهم، 484 به بعد)

دمیا ادامه داد:

اختلالات ذهنی اگرچه پنهان‌تر هستند، اما کمتر از اختلالات آشکار، وحشتناک و آزاردهنده نیستند. پشیمانی، شرم، اضطراب، خشم، ناامیدی، نگرانی، ترس، افسردگی، ناامیدی؛ چه کسی تا به حال بدون مواجهه با حملات بی‌رحمانه این شکنجه‌گران از زندگی عبور کرده است؟ چه تعداد از افراد هستند که تقریباً هرگز فرصت تجربه احساسات مثبت یا شادی‌آور را نداشته‌اند؟ کار و فقر، که هرکسی از آن بیزار است، سرنوشت قطعی اکثریت عظیمی از مردم است؛ و آن معدود افراد برگزیده که از آسایش و رفاه برخوردارند، هرگز به رضایت یا خوشبختی واقعی دست نمی‌یابند. همه خوبی‌های زندگی اگر با هم جمع شوند، نمی‌توانند انسانی را واقعاً خوشحال کنند؛ اما همه بدی‌های زندگی اگر با هم جمع شوند، انسانی را به طور کامل بیچاره می‌کنند. حتی یکی از این بدی‌ها (و چه کسی می‌تواند از همه آن‌ها در امان باشد؟) و گاهی حتی غیاب یکی از خوبی‌ها (و چه کسی می‌تواند همه خوبی‌ها را داشته باشد؟) برای ناخوشایند کردن زندگی کافی است.

اگر یک بیگانه ناگهان به این دنیا قدم بگذارد، برای نشان دادن نمونه‌ای از بدی‌های آن، من او را به بیمارستانی پر از بیماران، زندانی مملو از جنایتکاران و بدهکاران، میدان جنگی پر از اجساد، ناوگانی در حال غرق شدن در اقیانوس، یا مردمانی درگیر با استبداد، قحطی یا طاعون هدایت می‌کنم. اگر بخواهم جنبه شاد زندگی را به او نشان دهم و تصوری از لذت‌های آن به او بدهم، او را به کجا باید ببرم؟ به یک جشن، به یک اپرا، به دربار؟ شاید او به درستی فکر کند که من فقط گونه‌ای دیگر از رنج و اندوه را به او نشان داده‌ام.

فیلو گفت: چنین نمونه‌های برجسته‌ای غیر قابل انکارند، مگر با دفاعیاتی که اتهام را حتی سنگین‌تر می‌کنند. چرا می‌پرسم تمام انسان‌ها در تمام اعصار، به‌طور مداوم از مصائب زندگی شکایت کرده‌اند؟... «هیچ دلیل موجهی ندارند،» یکی می‌گوید ؛ «این شکایات تنها از طبیعتِ نارضایتی، ناخشنودی، و روحیه مضطرب آن‌ها سرچشمه می‌گیرد.»... خودم پاسخ می‌دهم: آیا می‌توان برای چنین سرشت ناخوشایند، مضطرب و بدبختی پایه‌ای واضح‌تر و مطمئن‌تر یافت ؟

اما اگر آن‌ها واقعاً به همان اندازه‌ای که ادعا می‌کنند بدبخت باشند، منتقد من می‌گوید: چرا همچنان به زندگی ادامه می‌دهند؟ در پاسخ من خواهم گفت:

«همه زندگی سنگینی‌ست ،و مرگ سراسر هراس است.»[5]

این زنجیر پنهانی‌ست که ما را نگاه داشته. ما به‌خاطر وحشت، نه پاداش، به ادامه وجودمان ترغیب شده‌ایم.

ممکن است او ادعا کند که این تنها نوعی نازک‌سرشتی [6] که چند روحیه حساس‌تر به آن دچار شده‌اند و این شکایات را در میان کل نسل بشر گسترش داده‌اند. ... و پرسش اینجاست که این نازک‌سرشتی که شما آن را سرزنش می‌کنید به راستی چیست؟ آیا چیزی جز حساسیت بیشتر نسبت به تمام لذت‌ها و رنج‌های زندگی؟ اگر انسان دارای طبیعتی ظریف‌تر و حساس‌تر، به‌خاطر اینکه بسیار بیشتر از سایر افراد جهان زنده و آگاه است، تنها به همین دلیل بدبخت‌تر باشد، می‌بایست چه حکمی کلی درباره زندگی آدمی صادر کنیم؟

مخالفان ما می‌گویند، بگذارید انسان‌ها در آرامش بمانند و آنگاه احساس آسودگی خواهند کرد. آنها میل دارند که با دست خویش بدبختیشان را بسازند . ... در پاسخ، می‌گویم نه! نوعی کسالت و بی‌قراری مضطربانه به دنبال آرامش آنها می‌آید؛ ناامیدی، رنج، و مشقت، به‌دنبال فعالیت و جاه‌طلبی آنان می‌آید.

کلئانتس ادامه داد: من چیزی شبیه به آنچه که شما می‌گویید در برخی دیگر مشاهده می‌کنم، ؛ اما اعتراف می‌کنم که خودم چنین چیزی را کم یا اصلاً احساس نمی‌کنم، و امیدوارم که به گستردگی‌ای که شما توصیف می‌کنید، وجود نداشته باشد.

دِمیا فریاد زد، اگر شما شخصاً بدبختی‌های انسانی را احساس نمی‌کنید، برای چنین استثنایی خوشایندی به شما تبریک می‌گویم. دیگران، حتی آنهایی که به ظاهر بسیار موفق و خوشبخت هستند، از ابراز شکایت‌های خود به تلخ‌ترین شیوه‌ها دریغ نکرده‌اند. به امپراتور بزرگ و خوش‌اقبال، چارلز پنجم توجه کنیم، هنگامی که از عظمت انسانی خسته شد و تمام قلمروهای وسیعش را به دست پسرش سپرد. در آخرین سخنرانی که او در آن مناسبت تاریخی ایراد کرد، به‌صراحت اعتراف کرد:

«بزرگ‌ترین کامیابی‌هایی که تا به حال از آن برخوردار بوده‌ام، با چنان دشواری‌های بسیاری آمیخته بود که می‌توانم با اطمینان بگویم هرگز رضایت یا خشنودی حقیقی را تجربه نکرده‌ام.»

اما آیا زندگی بازنشستگی‌ای که او برای یافتن پناه به آن روی آورد، خوشبختی بیشتری برایش به همراه داشت؟ اگر به روایت پسرش اعتماد کنیم، پشیمانی او از همان روزی آغاز شد که از سلطنت کناره‌گیری کرد.

سیسرون با تلاش‌های کوچک به بالاترین مرتبه‌ی درخشش و شهرت دست یافت؛ با این حال، در نامه‌های شخصی و همچنین مباحث فلسفی او، شکایات تأثر برانگیزی از سختی‌های زندگی دیده می‌شود. و بر اساس تجربه‌ی خودش، او کاتو، آن بزرگ و خوش‌بخت کاتو [7]را در دوران کهنسالی معرفی می‌کند که با اعتراض می‌گوید: اگر زندگی تازه‌ای به او پیشنهاد شود، آن را نخواهد پذیرفت. از خودتان یا از هرکسی از آشنایانتان بپرسید، آیا مایلند ده یا بیست سال گذشته‌ی زندگی‌شان را دوباره زندگی کنند؟ پاسخشان معمولاً این است: نه؛ اما می‌گویند که بیست سال آینده بهتر خواهد بود:

"با امید به اینکه باقی‌مانده‌ی عمر ببخشد،

آنچه حتی شور و نشاط آغازین نیز نداد."

و سرانجام درمی‌یابند (بدبختی انسانی چنان عمیق است که حتی تناقض‌ها را نیز توجیه می‌کند)، که در یک‌زمان از کوتاهی زندگی و از پوچی و اندوه آن شکایت دارند.

فیلو گفت ،ای کلئانتس آیا ممکن است، که پس از همه این تأملات، و بی‌شمار موارد دیگر که می‌توان مطرح کرد، همچنان در انسان‌انگاری خود پافشاری می‌کنید و ادعا دارید که ویژگی‌های اخلاقی خداوند یعنی عدالت، خیرخواهی، رحمت، و درستکاری او، از همان نوعی هستند که این فضایل در میان انسان‌ها یافت می‌شوند؟ ما قبول داریم که قدرت او نامحدود است: هرچه اراده کند، انجام می‌شود؛ اما نه انسان و نه هیچ حیوان دیگری خوشبخت نیستند: بنابراین، او اراده نمی‌کند که آن‌ها خوشبخت باشند. حکمت او بی‌نهایت است: او هرگز در انتخاب وسایل برای رسیدن به هدف اشتباه نمی‌کند؛ اما جریان طبیعت به سوی سعادت انسان یا حیوان میل نمی‌کند: پس طبیعت برای این هدف طراحی نشده. در تمام گستره دانش انسانی، نتیجه‌گیری‌هایی قطعی‌تر و انکارناپذیرتر از این‌ها وجود ندارد. بنابراین، خیرخواهی و رحمت او در چه چیزی شبیه به خیرخواهی و رحمت انسان هاست؟

سؤالات قدیمی اپیکور هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند:

آیا او می‌خواهد از شر جلوگیری کند و نمی‌تواند؟ پس او ناتوان است.

آیا می‌تواند و نمی‌خواهد؟ پس او بدخواه است.

آیا هم می‌خواهد و هم می‌تواند؟ پس شر از کجا آمده؟

اما از شما می‌پرسم کلئانتس، هدف و قصدی را به طبیعت نسبت می‌دهید (و من معتقدم این کار شما تا حدی درست است). اما پرسش اینجاست که هدف این ساختار پیچیده و شگفت‌انگیز، و این ماشین‌واره‌ای[8] که طبیعت در همه‌ی حیوانات به نمایش گذاشته، چیست؟ تنها حفظ بقای افراد و تکثیر گونه‌ها. به نظر می‌رسد که هدف او تنها این است که چنین نظمی صرفاً در جهان حفظ شود، بدون هیچ نگرانی یا توجهی به خوشبختی اعضای تشکیل‌دهنده‌اش. هیچ منبعی برای این منظور در نظر گرفته نشده ؛ هیچ سازوکاری صرفا برای ایجاد لذت یا آسایش وجود ندارد؛ هیچ منبعی از شادی خالص یا رضایت؛ و هیچ لذتی وجود ندارد که بدون همراهی نیازی فوری یا ضرورتی همراه باشد.

دست‌کم، پدیده‌های معدودی از این نوع، به‌وضوح تحت‌الشعاع پدیده‌های متضاد و مهم‌تری قرار می‌گیرند.

احساس ما نسبت به موسیقی، هارمونی، و زیبایی از هر نوع، لذتی فراهم می‌کند که برای بقای فرد یا تولیدمثل ضروری نیست. اما در مقابل، چه دردهای کشنده‌ای از نقرس، سنگ کلیه، میگرن، دندان‌درد و روماتیسم ناشی می‌شود، در حالی که آسیبِ واردشده به سازوکار بدنی حیوان یا ناچیز است یا درمان‌ناپذیر؟ شادی، خنده، بازی، و نشاط به نظر می‌رسند لذت‌هایی باشند که نیازی را برآورده نمی‌کنند و هدف دیگری ندارند؛ در مقابل، افسردگی، مالیخولیا، نارضایتی، و خرافات دردهایی از همین نوع هستند. پس به تعبیر شما انسان‌انگارها، خیرخواهی الهی چگونه در این میان ظاهر می‌شود؟ تنها ما عرفان‌گرایان (چنان‌که شما لطف کرده و ما را نامیده‌اید) می‌توانیم این ترکیب عجیب از پدیده‌ها را توجیه کنیم، آن هم با ارجاع آن به ویژگی‌هایی که بی‌نهایت کامل، اما غیرقابل‌فهم هستند.

کلئانتس لبخندزنان گفت: آیا فیلو، در نهایت نیت خود را فاش کردید؟ همراهی طولانی‌مدت شما با دمیا حقیقتاً مرا کمی شگفت‌زده کرد؛ اما اکنون متوجه می‌شوم که در تمام این مدت، مشغول ساختن یک "سنگر مخفی"[9] علیه من بوده‌اید. و باید اعتراف کنم که اکنون به موضوعی پرداخته‌اید که شایسته‌ی روح بلند شما در مخالفت و مباحثه است. اگر بتوانید این نکته را اثبات کنید و نشان دهید که بشریت ذاتاً بدبخت و فاسد است، در همان لحظه تمام دین و مذهب پایان می‌یابد. زیرا چه نیازی به اثبات صفات طبیعیِ خداوند است، مادامی که صفات اخلاقی او همچنان مشکوک و نامطمئن باقی مانده است؟

دمیا پاسخ داد: شما به‌آسانی به بی‌ضررترین و حتی رایج‌ترین عقایدی که از سوی افراد مذهبی و دیندار پذیرفته شده‌اند، سوءظن پیدا می‌کنید.

و حیرت‌آور است که موضوعی همچون شرارت و بدبختی انسان را به الحاد و بی‌دینی[10] نسبت می‌دهید. آیا تمام روحانیان و واعظان دینی که سخنوری خود را بر این موضوع غنی و پربار استوار کرده‌اند، نگفته‌اند که تمام مشکلات مربوط به این موضوع به آسانی قابل حل است؟ این دنیا چیزی جز نقطه‌ای کوچک در مقایسه با کل جهان نیست؛ و این زندگی نیز لحظه‌ای بیش در مقایسه با ابدیت نیست.

بنابراین، پدیده‌های بد و شرورانه‌ی کنونی در مناطق دیگر، یا در دوره‌ای آینده از هستی، جبران یا اصلاح می‌شوند. زمانی که دیدگان انسان به بینش‌های وسیع‌تر گشوده شوند، می‌توانند تمامی زنجیره قوانین عمومی[11] را مشاهده کنند و با تحسین، آثار خیرخواهی[12] و درستی[13] خداوند را از میان تمام پیچ‌وخم‌ها و دشواری‌های تدبیر او دنبال کنند.

کلئانتس پاسخ داد: نه! این فرضیاتِ خودسرانه که با واقعیت‌های آشکار و غیرقابل‌انکار در تضاد هستند، نمی‌توانند پذیرفته شوند. از کجا می‌توان علتی را شناخت، جز از اثرات آشکار و معلوم آن؟ از کجا می‌توان یک فرضیه را اثبات کرد، جز از طریق پدیده‌های آشکار؟ بنا کردن یک فرضیه بر اساس فرضیه‌ای دیگر، همچون خشت بر دریا زدن است[14]، و نهایت آنچه می‌توانیم با چنین حدس‌ها و تخیلاتی به دست آوریم، تأیید امکان ساده نظریه‌مان است، اما هرگز نمی‌توانیم به این روش، واقعیت آن را تثبیت کنیم.

تنها روش برای دفاع از خیرخواهی الهی، که من با اشتیاق آن را می‌پذیرم، انکار قاطع بدبختی و شرارت انسان است. توصیفات شما اغراق‌آمیز است؛ دیدگاه‌های مالیخولیایی شما تخیلی است؛ و استنتاج‌های شما با واقعیت و تجربه در تضاد است. سلامت عمومی‌تر از بیماری است، لذت از درد فراوان‌تر است، و خوشبختی از بدبختی بیشتر است. برای هر رنجی که با آن روبرو می‌شویم، می‌توانم تخمین بزنم که صد لذت در مقابل آن تجربه می‌کنیم.

فیلو پاسخ داد: اگر چه موضع شما را بپذیریم، که همچنان به شدت محل تردید است، اما باید بپذیرید که اگر درد کمتر از لذت رخ می‌دهد، بی‌نهایت شدیدتر و پایدارتر است. یک ساعت درد غالباً می‌تواند یک روز، یک هفته، یا یک ماه از لذت‌های عادی و بی‌مزه ما را جبران کند؛ و چند روز، هفته یا ماه را بسیاری در شدیدترین عذاب‌ها می‌گذرانند؟ لذت به ندرت می‌تواند حتی در یک مورد به شور و هیجان برسد، و در هیچ موردی نمی‌تواند مدت طولانی در اوج خود باقی بماند. انرژی‌های حیاتی تحلیل می‌روند، اعصاب شل می‌شوند، ساختار بدن مختل می‌شود، و لذت به‌سرعت به خستگی و ناراحتی تبدیل می‌شود. اما درد، ای خدای بزرگ، چه بسیار اوقات به شکنجه و عذاب می‌رسد! و هرچه بیشتر ادامه یابد، بیشتر به عذاب واقعی تبدیل می‌شود. صبر تمام می‌شود، شجاعت تحلیل می‌رود، افسردگی ما را فرا می‌گیرد، و تنها چیزی که به رنج ما پایان می‌دهد، یا با برطرف شدن علت آن پایان می‌یابد، یا با رخداد دیگری که تنها درمان همه دردهای ما است، اما با این حال، به دلیل حماقت طبیعی‌مان، آن را با ترس و وحشت بیشتری می‌نگریم.

فیلو ادامه داد :

اما برای اصرار نکردن بر این موضوعات، با وجود اینکه این نکات کاملاً آشکار، قطعی و مهم هستند، کلئانتس باید اجازه دهید که آزادی عمل داشته باشم تا شما را، به خطر بزرگی که در این بحث ایجاد کرده‌اید، متوجه کنم. شما، بدون اینکه خودتان متوجه باشید، یک شکاکیت کامل را در اساسی‌ترین اصول الهیات طبیعی و وحیانی وارد کرده‌اید. چگونه می‌توان هیچ روشی برای ایجاد یک پایه مطمئن برای دین وجود داشته باشد، مگر اینکه بپذیریم که زندگی انسان ذاتاً خوشبختی است و ادعا کنیم که ادامه داشتن وجود در این دنیا، با تمام دردها، ضعف‌ها، رنج‌ها، و نادانی‌های کنونی، امری انتخابی ست و حتی مطلوب است؟

اما این ادعا مقابل همه احساسات و تجربیات قرار گرفته؛ برخلاف یک مرجعیت چنان مستحکم که هیچ چیز نمی‌تواند آن را سست کند. هیچگونه دلیل قطعی نمی‌تواند علیه این مرجعیت ارائه. کرد. همچنین، امکان ندارد که شما بتوانید تمام دردها و لذت‌های زندگی تمام انسان‌ها و حیوانات را به طور کامل محاسبه، تخمین و مقایسه کنید. بنابراین، با متکی کردن کل نظام دین بر موضوعی که ذاتاً همیشه نامشخص باقی می‌ماند، به طور ضمنی اعتراف می‌کنید که خود این سیستم نیز به همان اندازه نامشخص است.

اما حتی اگر به شما چیزی عرضه شود که هرگز باورپذیر نیست و حداقل نمی‌توانید هرگز آن را اثبات کنید، یعنی این که خوشبختی حیوانات، یا دست‌ کم انسان‌ها، در این زندگی از بدبختی‌شان بیشتر است، باز هم چیزی به دست نیاورده‌اید: زیرا این به هیچ وجه آن چیزی نیست که ما از قدرت بی‌نهایت، حکمت بی‌نهایت، و خیرخواهی بی‌نهایت انتظار داریم. چرا اصلاً بدبختی‌ای در جهان وجود دارد؟ مطمئناً این امر نمی‌تواند تصادفی باشد. پس باید علتی داشته باشد. آیا این علت ناشی از قصد خداوند است؟ اما او خیر مطلق است. آیا برخلاف قصد او است؟ اما او قادر مطلق است.

هیچ چیزی نمی‌تواند بنیان این استدلال، که بسیار کوتاه، روشن و قاطع است را تضعیف کند؛ مگر ادعا شود این مسائل فراتر از ظرفیت انسان‌هاست و معیارهای معمول ما برای فهم درستی و نادرستی آن در اینجا قابل اعمال نیستند؛ موضعی که من همیشه بر آن پافشاری کرده‌ام، اما شما از ابتدا به‌وسیله تمسخر و بیزاری آن را رد کرده‌اید.

اما حتی از این موضع هم عقب‌نشینی می‌کنم، زیرا باور ندارم که شما بتوانید مرا وادار کنید به آنجا بازگردم. می‌پذیرم که درد و رنج انسان با قدرت و خیرخواهی بی‌نهایت خداوند، حتی با برداشت شما از این ویژگی‌ها، سازگار است. اما با همه این امتیازاتی که داده شده، چه چیزی به دست می‌آورید؟ یک سازگاری صرفاً ممکن، کافی نیست. شما باید این ویژگی‌های پاک، خالص، و مطلق را از پدیده‌های فعلی که درهم و برهم‌اند و صرفا از طریق این پدیده‌ها اثبات کنید. چه تلاشی امیدوارکننده! حتی اگر این پدیده‌ها کاملاً خالص و بی‌آلایش بودند، باز هم به دلیل محدودیت‌شان، برای این هدف کافی نبودند. چه برسد به اینکه این پدیده‌ها چنین ناسازگار و متناقض‌اند!

ای کلئانتس، با این حال من احساس راحتی در استدلال خود می‌کنم. اینجا پیروزم. پیش‌تر زمانی که درباره ویژگی‌های طبیعی هوش و طراحی بحث می‌کردیم، به تمام ظرافت‌های شکاکانه و متافیزیکی خود نیاز داشتم تا از استدلال‌های شما بگریزم. زیبایی و تناسب علل‌غایی در بسیاری از جنبه‌های جهان و اجزای آن، به‌ویژه در جزئیات، چنان با نیرویی غیرقابل مقاومت به ما می‌رسند، به نظر می‌آید تمام اعتراضات به آنها (و من باور دارم که این واقعاً درست است) چیزی جز بهانه‌جویی‌ها و سفسطه‌ها نیستند؛ و در آن لحظات حتی نمی‌توانیم تصور کنیم که چگونه ممکن بود به آنها وزن یا اهمیتی بدهیم.

اما در مورد زندگی انسان و وضعیت بشر، هیچ دیدگاهی وجود ندارد که بتوان بدون توسل به بزرگ‌ترین تحریف‌ها یا فشار‌ها، از آن به ویژگی‌های اخلاقی خداوند یا آن خیرخواهی بی‌انتها که با قدرت و حکمت بی‌پایان او همراه‌اند، دست یافت. این ویژگی‌ها تنها با چشم ایمان قابل کشف هستند. اکنون نوبت شماست که پارویِ سنگین‌ات را به دست بگیرید و با پیچیدگی‌های فلسفیِ خود، بر خلاف جریانِ دستورات عقل و تجربه‌یِ روشن مقاومت کنید.

----------------------------------------------------------

تحلیل‌های بخش دهم و یازدهم را باهم نگارش کردم

  1. دکتر یانگ (Dr. Edward Young) شاعر و نویسنده انگلیسی قرن هجدهم بود که بیشتر به خاطر اثر معروف خود "شب‌نگاره‌ها" (Night Thoughts) شناخته می‌شود. این اثر یکی از برجسته‌ترین آثار ادبی دوره روشنگری است که به شکل شعر نوشته شده و به موضوعاتی مانند مرگ، جاودانگی، و بی‌ثباتی زندگی انسانی می‌پردازد. یانگ در این اثر، با لحنی عمیق و فلسفی، بدبختی‌ها و سرنوشت انسان را بررسی می‌کند و به شدت بر ناپایداری زندگی تأکید دارد.

    این کتاب به سبب سبک عمیق خود، تأثیر زیادی بر ادبیات و فلسفه غرب داشت و یکی از منابع الهام برای نویسندگان رمانتیک قرن نوزدهم به‌شمار می‌آید. یانگ همچنین به دلیل دیدگاه‌های مذهبی و اخلاقی در آثارش، به عنوان یکی از چهره‌های برجسته ادبیات دینی و اخلاق‌گرای انگلیسی شناخته می‌شود. ↑

  2. misery ↑

  3. destruction ↑

  4. moon-struck madness ↑

  5. Not satisfied with life, afraid of death ↑

  6. Delicacy / Verzärtelung ↑

  7. کاتو کوچک‌تر (Cato the Younger)یک سیاستمدار جمهوری‌خواه سرسخت و فیلسوف رواقی بود. او به دلیل پایبندی شدید به اصول اخلاقی، صداقت، و مخالفت با فساد شهرت داشت. یکی از بزرگ‌ترین مخالفان ژولیوس سزار بود و در جریان جنگ داخلی روم، از جناح جمهوری‌خواهان به رهبری پومپیوس حمایت کرد.

    او در نهایت، پس از شکست جناح جمهوری‌خواه، خودکشی کرد تا از تسلیم شدن به سزار جلوگیری کند. ↑

  8. machinery ↑

  9. concealed battery ↑

  10. profaneness ↑

  11. general laws ↑

  12. benevolence ↑

  13. rectitude ↑

  14. building entirely in the air ↑