نقدی بر نامیرایی روح و ؛ آموزهی جهان پس از مرگ؛ و ترس از مرگ
CHAP. XIII.
Of the Immortality of the Soul;—of the Doctrine of a future State;—of the Fear of Death.
تأملاتی که در این اثر پیش روی خواننده گذاشته شدهاند، نشان میدهند که دربارهی روح انسان، و نیز دربارهی کارکردها و قوای آن، چگونه باید اندیشید. همهچیز به قانعکنندهترین شیوه نشان میدهد که روح عمل میکند و حرکت آن تابع قوانینی همانند قوانینی است که بر دیگر موجودات طبیعت حکمفرماست؛ اینکه نمیتوان آن را از بدن جدا دانست؛ با بدن زاده میشود، همراه آن رشد میکند و همگام با دگرگونیهای آن تغییر مییابد. کوتاه سخن آنکه، همهچیز باید انسان را به این نتیجه برساند که روح نیز با بدن نابود میشود.
روح نیز همانند بدن، دوران ضعف و کودکی را از سر میگذراند. در همین مرحله از زندگی است که تحت تأثیر انبوهی از دگرگونیها قرار میگیرد و بیشمار تصور و اندیشه را از اشیای بیرونی و از طریق اندامهای حسی دریافت میکند. واقعیتها را در خود انباشته میسازد و تجربههایی، خواه درست و خواه نادرست، گرد میآورد. بر پایهی همین تجربهها برای خود نوعی نظام رفتاری شکل میدهد؛ نظامی که مطابق آن میاندیشد و عمل میکند و از آن، سعادت یا سیهروزی، عقل یا جنون، فضیلت یا رذیلت او پدید میآید.
هنگامی که روح همراه با بدن به نهایت توان خود میرسد و با آن به دوران بلوغ وارد میشود، حتی برای یک لحظه از مشارکت در احساسات بدن بازنمیایستد؛ خواه این احساسات خوشایند باشند و خواه ناخوشایند. در همهی لذتهای بدن سهیم است و در همهی دردهای آن نیز شریک میشود. از همین رو، همراه با بدن از وضع موجود خشنود یا ناخشنود است؛ همانند آن سالم یا بیمار، فعال یا بیرمق، بیدار یا خفته است. در پیری، انسان رفتهرفته به خاموشی کامل نزدیک میشود. رشتههای بدنش سخت میشوند، اعصابش کشسانی خود را از دست میدهند، حواسش کند میشوند، دیدگانش تار میگردند، گوشهایش تیزی سابق را ندارند، اندیشههایش از پیوستگی میافتند، حافظهاش سست میشود و نیروی تخیلش فروکش میکند. پس در این میان بر سر روح چه میآید؟
افسوس! روح نیز همراه بدن فرو مینشیند. هرچه بدن احساس خود را از دست میدهد، روح نیز کرختتر میشود؛ هرچه فعالیت بدن کاستی میگیرد، روح نیز سستتر میگردد؛ و هنگامی که سالخوردگی بدن را ناتوان میکند، روح نیز وظایف خود را با دشواری انجام میدهد. این جوهری که آن را «روحانی» میپندارند، آن را «نامادی» (immaterial) میخوانند و میکوشند از ماده متمایزش کنند، درست همان انقلابها و دگرگونیها را از سر میگذراند، همان فراز و نشیبها را تجربه میکند و تابع همان تغییراتی است که خود بدن با آنها روبهروست.
با وجود این دلیل روشن بر مادیبودن روح و یگانگی آن با بدن ــ دلیلی که برای ذهنی رها از پیشداوری بسیار قانعکننده است ــ برخی متفکران چنین فرض کردهاند که اگرچه بدن فناپذیر است، روح نابود نمیشود؛ گویی این بخش از وجود انسان از امتیاز ویژهی نامیرایی (immortality) برخوردار است، از فروپاشی مصون میماند و از آن تغییرات شکلی که همهی موجودات طبیعت از سر میگذرانند، مستثناست.
از همین رو، انسان خود را متقاعد کرده است که این روحِ ممتاز نمیمیرد. نامیرایی روح، بهویژه برای کسانی تردیدناپذیر مینماید که آن را موجودی روحانی میپندارند. آنان پس از آنکه روح را موجودی ساده، بیامتداد، فاقد اجزا و کاملاً متفاوت با هر آنچه انسان از آن شناخت دارد فرض کردند، مدعی شدند که روح تابع قوانین تجزیه و فروپاشی نیست؛ همان قوانینی که تجربه، عمل دائمی آنها را در همهی موجودات به انسان نشان میدهد.
انسان در درون خود نیرویی پنهان احساس میکرد؛ نیرویی که بیآنکه دیده شود، او را به عمل وامیداشت و بیآنکه چگونگی کارش آشکار باشد، حرکات دستگاه بدن او را هدایت میکرد. از همین رو گمان کرد که تمامی طبیعت نیز ــ طبیعتی که از نیروهای آن بیخبر و از شیوهی عملش ناآگاه بود ــ حرکت خود را مدیون عاملی همانند روح اوست؛ عاملی که بر جهان بزرگ یا عالم کبیر (macrocosm) همانگونه عمل میکند که روح بر بدن انسان.
انسان چون خود را موجودی دوگانه تصور کرده بود، طبیعت را نیز دوگانه ساخت. طبیعت را از نیروی خاص و ذاتی خودش جدا کرد؛ آن را از محرک خویش تفکیک نمود و این محرک را رفتهرفته موجودی روحانی پنداشت. بدینسان طبیعت، پس از آنکه از خودش جدا انگاشته شد، دارای «روح جهان» گردید و روح انسان نیز چیزی برگرفته یا صادرشده از این روح کلی دانسته شد.
این تصور دربارهی منشأ روح، پیشینهای بسیار کهن دارد. مصریان، کلدانیان، عبرانیان و بسیاری از حکیمان مشرقزمین چنین باوری داشتند. چنین به نظر میرسد که موسی نیز، همچون مصریان، به صدور الهی روحها باور داشته است. بنا بر روایت او:
«خداوند انسان را از خاک زمین سرشت و در بینی او نَفَس حیات دمید، و انسان موجودی زنده شد.»
با این همه، کلیسای کاتولیک امروز نظریهی صدور الهی روح را رد میکند، زیرا چنین نظریهای مستلزم آن است که ذات الهی تقسیمپذیر باشد؛ تصوری که با برداشت کلیسای روم از برزخ و نیز با آموزهی مجازات ابدی سازگار نبود.
هرچند موسی در عبارت بالا ظاهراً چنین القا میکند که روح بخشی از الوهیت است، به نظر نمیرسد که آموزهی نامیرایی روح در هیچیک از کتابهایی که به او نسبت داده شدهاند، بهصراحت تثبیت شده باشد. در دوران اسارت بابلی بود که یهودیان با آموزهی پاداشها و کیفرهای جهان پس از مرگ آشنا شدند؛ آموزهای که زرتشت به ایرانیان تعلیم داده بود، اما قانونگذار عبرانی یا آن را نمیشناخت یا دستکم قوم خود را دربارهی آن در ناآگاهی باقی گذاشته بود.
فرکودس، فیثاغورس و افلاطون نیز از همین مکاتب، آموزهای را برگرفتند که تا این اندازه برای خودپسندی انسان دلپذیر و برای تخیل آدمیان خوشایند بود. بدینگونه انسان باور کرد که خود پارهای از الوهیت است و دستکم در بخشی از وجود خویش، همانند خدا، نامیراست.
با این همه، ادیان بعدی از این امتیازات دست کشیدند، زیرا آنها را با دیگر اجزای نظام اعتقادی خود ناسازگار یافتند. آنان گفتند فرمانروای طبیعت یا آفرینندهی آن، روح انسان نیست؛ بلکه او به نیروی قدرت مطلق خود، همزمان با پدید آوردن بدنهایی که باید جان یابند، روحهای انسانی را نیز میآفریند. سپس تعلیم دادند که این روحها، پس از آنکه آفریده شدند، باز به موجب همان قدرت مطلق الهی، از نامیرایی برخوردار میشوند.
اما هر اندازه هم که دیدگاهها دربارهی منشأ روح متفاوت باشند، کسانی که روحها را صادرشده از ذات الهی میدانستند، باور داشتند که پس از مرگ بدن ــ بدنی که همچون پوششی برای روح عمل میکرد ــ روح بار دیگر به سرچشمهی نخستین خویش بازمیگردد و در آن مستحیل میشود.
از سوی دیگر، کسانی که نظریهی صدور الهی را نمیپذیرفتند اما همچنان روح را موجودی روحانی و نامیرا میدانستند، ناچار بودند قلمرو یا مکانی برای این روحها در نظر بگیرند؛ جایگاهی که تخیل هرکس، متناسب با ترسها، امیدها، خواستهها و پیشداوریهایش، تصویری متفاوت از آن ترسیم میکرد.
هیچ آموزهای به اندازهی «نامیرایی روح (immortality of the soul) » در میان مردم رواج ندارد؛ و هیچ انتظاری نیز به اندازهی امید به زندگیای دیگر، چنین گسترده و همگانی نیست. طبیعت در انسان عشق شدیدی به هستی خویش نهاده است؛ از همین رو، میل به حفظ خود برای همیشه، پیامدی ناگزیر بود. این میل خیلی زود به یقین بدل شد: انسان از همان میل طبیعی به زندگی ابدی که در وجودش نهاده شده، دلیلی ساخت تا اثبات کند که هرگز از هستی بازنخواهد ایستاد.
آبادی (Abady) میگوید:
«روح ما هیچ میل بیهودهای ندارد؛ روح بهطور طبیعی خواهان زندگی ابدی است.»
و سپس با منطقی بسیار شگفتانگیز نتیجه میگیرد که چنین میلی ناگزیر باید تحقق یابد. پیش از آبادی، سیسرون نیز نامیرایی روح را اندیشهای فطری در انسان دانسته بود؛ با این همه، شگفت آنکه در بخش دیگری از آثار خود، فرکودس را ابداعکنندهی این آموزه معرفی میکند.
هرچه حقیقت این موضوع باشد، انسان که از پیش چنین تمایلی در خود داشت، با اشتیاق فراوان به سخنان کسانی گوش سپرد که نظامهایی چنین هماهنگ با آرزوهایش به او عرضه میکردند. با این حال، نباید میل به ادامهی هستی را چیزی فراطبیعی دانست؛ میلی که همواره بخشی از سرشت انسان بوده و خواهد بود. جای شگفتی نیست که انسان فرضیهای را با شوق پذیرفته باشد که امیدهایش را نوازش میکرد و به او وعده میداد روزی این خواستهاش برآورده خواهد شد. اما باید سخت مراقب بود که از خود این میل، دلیلی تردیدناپذیر بر واقعیت زندگی آینده ساخته نشود؛ همان زندگیای که ذهن انسان اکنون تا این اندازه بدان مشغول است.
عشق به هستی در انسان چیزی جز پیامد طبیعی گرایش موجودی حسمند به حفظ خویشتن نیست؛ موجودی که در سرشت خود میخواهد بقا یابد. در انسان، شدت این میل با نیروی روح او افزایش مییابد و با قدرت تخیلش پیش میرود؛ تخیلی که همواره آماده است آنچه را انسان شدیداً آرزو میکند، واقعیت پندارد.
انسان خواهان بقای بدن خویش است، اما این خواسته برآورده نمیشود؛ پس چرا میل به بقای روح نیز نتواند مانند آن میل دیگر ناکام بماند؟ هواداران آموزهی نامیرایی روح چنین استدلال میکنند:
«همهی انسانها میخواهند برای همیشه زندگی کنند؛ پس همهی انسانها برای همیشه زندگی خواهند کرد.»
حال اگر همین استدلال را علیه خود آنان به کار بریم، آیا آن را خواهند پذیرفت؟ اگر گفته شود:
«همهی انسانها بهطور طبیعی خواهان ثروتمند شدن هستند؛ پس همهی انسانها روزی ثروتمند خواهند شد»
،چنین آموزهای چند هوادار خواهد یافت؟
اندکی تأمل دربارهی طبیعت روح باید انسان را متقاعد سازد که تصور نامیرایی آن چیزی جز توهمی ساختهی مغز نیست. به راستی روح او چیست، جز اصل یا منشأ احساسمندی (sensibility)؟ اندیشیدن، لذت بردن و رنج کشیدن چیست، جز احساس کردن؟ و زندگی چیست، جز مجموعهای از دگرگونیها و حرکاتی که ویژهی یک موجود سازمانیافته است؟
بنابراین، همین که بدن از زندگی بازمیایستد، دیگر حسمندی آن نیز نمیتواند به فعالیت ادامه دهد؛ و هنگامی که احساس از میان رفت، دیگر نه تصوری میتواند وجود داشته باشد و نه در نتیجه، اندیشهای. همانگونه که پیشتر اثبات کردیم، تصورات انسان تنها از راه حواس به او میرسند. پس چگونه میتوان پذیرفت که انسانی که دیگر از حواس خود محروم شده، همچنان قادر به دریافت احساسات، ادراک امور یا ساختن تصورات باشد؟ آنان که روح انسان را موجودی جدا از بدن زنده ساختهاند، چرا خود «زندگی» را نیز موجودی جدا از بدن زنده در نظر نگرفتهاند؟
زندگی در بدن عبارت است از مجموع تمامی حرکات آن؛ احساس و اندیشه نیز بخشی از همین حرکتاند. بنابراین معقول است فرض کنیم که در انسان مرده، این حرکات نیز همانند دیگر حرکات بدن متوقف میشوند.
به راستی با چه استدلالی میتوان اثبات کرد روحی که جز با یاری اندامهای انسان قادر به احساس کردن، اندیشیدن، خواستن یا عمل کردن نیست، پس از تجزیه یا نابودی همین اندامها همچنان میتواند درد بکشد، لذت ببرد یا حتی از وجود خود آگاه باشد؟
آیا آشکار نیست که روح به آرایش اجزای گوناگون بدن وابسته است؟ به نظمی که بر اساس آن این اجزا در انجام وظایف خود با یکدیگر همکاری میکنند؟ و به حرکت هماهنگ تمامی اجزای بدن؟
اگر ساختار آلی (organic structure) بدن نابود شود، آیا میتوان به شیوهای معقول تردید داشت که روح نیز همراه آن نابود خواهد شد؟
آیا در سراسر زندگی انسان نمیبینیم که روح تحت تأثیر تمامی تغییراتی است که اندامهای بدن تجربه میکنند؛ تحریک میشود، تغییر مییابد، آشفته و مختل میشود؟ و با وجود همهی اینها باز هم اصرار میشود که همین روح، هنگامی که تمامی این اندامها بهکلی از میان رفتهاند، همچنان عمل میکند، میاندیشد و به هستی خود ادامه میدهد!
یک موجود سازمانیافته را میتوان با ساعتی مقایسه کرد که وقتی درهم شکسته شود، دیگر برای کاری که به منظور آن ساخته شده بود مناسب نیست. اینکه بگوییم روح پس از مرگ بدن همچنان احساس خواهد کرد، خواهد اندیشید، لذت خواهد برد و رنج خواهد کشید، همان اندازه نامعقول است که ادعا کنیم ساعتی که به هزار تکه خرد شده، همچنان زنگ خواهد زد و هنوز توانایی نشان دادن گذر زمان را خواهد داشت.
کسانی که میگویند روح انسان با وجود نابودی بدن قادر است همچنان به هستی خود ادامه دهد، در واقع از این مدعا دفاع میکنند که حالتی یا کیفیتی از یک جسم میتواند پس از نابودی خود آن جسم همچنان باقی بماند؛ ادعایی که اگر در هر زمینهی دیگری مطرح میشد، بیدرنگ کاملاً پوچ و نامعقول تلقی میگردید.
گفته خواهد شد که بقای روح پس از مرگ بدن، اثری از قدرت مطلق الهی (Divine Omnipotence) است؛ اما این چیزی جز دفاع از یک امر نامعقول به یاری فرضیهای بیدلیل نیست. مسلماً از «قدرت مطلق الهی»، هر معنایی هم که برای آن در نظر گرفته شود، نمیتوان این را مراد کرد که چیزی در آنِ واحد هم موجود باشد و هم موجود نباشد. مگر آنکه چنین تناقضی را بپذیریم؛ وگرنه اثبات اینکه روح میتواند بدون واسطههایی که برای اندیشیدن ضروریاند احساس کند و بیندیشد، کار چندان آسانی نخواهد بود.
پس دستکم نباید ادعا کنند که آموزهی نامیرایی روح یا انتظار زندگی پس از مرگ هیچ آسیبی به عقل وارد نمیکند. این تصورات، که برای خوشایند انسان ساخته شدهاند و تخیل افراد ناآگاهی را که اهل استدلال نیستند به اضطراب میاندازند، برای ذهنهای روشن نه قانعکنندهاند و نه حتی محتمل.
عقلی که خود را از توهمات پیشداوری رها کرده باشد، بیتردید از این فرض آزرده میشود که روحی بتواند بدون داشتن هیچ اندامی احساس کند، بیندیشد، اندوهگین شود، شادمان گردد و دارای تصور باشد؛ یعنی بدون تنها واسطهای که ما برای تحقق این اعمال میشناسیم و بدون تمامی ابزارهای طبیعیای که، تا آنجا که میتوانیم بفهمیم، احساس، ادراک و شکلگیری تصورات تنها از طریق آنها ممکن است.
اگر پاسخ دهند که شاید ابزارهای دیگری، فراطبیعی یا ناشناخته، وجود داشته باشند، میتوان گفت کسانی که وجود چنین ابزارهایی را فرض میکنند، خود نیز از شیوهای که این ابزارهای ناشناخته قرار است پس از جدایی روح از بدن، تصورات را به آن منتقل کنند، بیش از دیگران آگاهی ندارند.
دستکم یک نکته کاملاً قطعی است و حتی جای مناقشه ندارد: تمام کسانی که نظریهی «تصورات فطری» (innate ideas) را رد میکنند، نمیتوانند بدون آنکه با اصول خود دچار تناقض شوند، آموزهی نامیرایی روح را بپذیرند.
با وجود همهی تسلیای که بسیاری مدعیاند در تصور زندگی ابدی مییابند، و با وجود یقین محکمی که شمار فراوانی از انسانها ادعا میکنند دربارهی بقای روح پس از مرگ بدن دارند، همین افراد چنان از فروپاشی بدن خود به هراس میافتند که پایان زندگی را ــ پایانی که میبایست آن را خاتمهی این همه رنج و مصیبت بدانند ــ تنها با شدیدترین اضطراب تصور میکنند.
این خود بهخوبی نشان میدهد که امر واقعی و حاضر، حتی هنگامی که با درد همراه است، نفوذی بسیار بیشتر بر انسان دارد تا زیباترین خیالپردازیهای مربوط به آینده؛ خیالهایی که انسان همواره آنها را از پشت ابرهای عدم قطعیت مشاهده میکند.
حتی مذهبیترین انسانها نیز، با وجود اطمینانی که نسبت به برخورداری از ابدیتی سعادتمند ابراز میکنند، این امیدهای دلفریب را به اندازهای تسلیبخش نمییابند که ترسشان را فرو بنشاند یا مانع لرزیدنشان شود، هنگامی که به فروپاشی ناگزیر بدن خود میاندیشند.
مرگ همواره برای آدمیان هولناکترین چشمانداز بوده است. آنان مرگ را پدیدهای عجیب، خلاف نظم امور و ناسازگار با طبیعت دانستهاند؛ کوتاه سخن آنکه، آن را نتیجهی انتقام آسمانی و کیفر گناه تلقی کردهاند.
با آنکه همهچیز به انسان نشان میدهد که مرگ گریزناپذیر است، او هرگز نمیتواند با تصور آن کاملاً خو بگیرد. هیچگاه به مرگ نمیاندیشد بیآنکه لرزه بر اندامش افتد؛ و اطمینان از داشتن روحی نامیرا تنها اندکی میتواند اندوه ناشی از محروم شدن از بدن فناپذیرش را جبران کند.
دو علت در تقویت این ترس و تداوم اضطراب انسان نقش دارند:
نخست آنکه مرگ، که معمولاً با درد همراه است، هستیای را از او میگیرد که برایش خوشایند است، آن را میشناسد و به آن خو گرفته است.
دوم، عدم قطعیت دربارهی وضعی است که قرار است پس از این زندگی کنونی در انتظار او باشد.
فرانسیس بیکن، آن اندیشمند نامدار، گفته است:
«انسانها به همان دلیلی از مرگ میترسند که کودکان از تنها ماندن در تاریکی میهراسند.»
انسان بهطور طبیعی نسبت به هر آنچه نمیشناسد بدگمان و بیمناک است. او میخواهد تا پایان راه را بهروشنی ببیند، تا بتواند خود را در برابر چیزهایی که ممکن است امنیتش را تهدید کنند حفظ کند و در عین حال، آنچه را برایش سودمند است به دست آورد. انسانی که وجود دارد، نمیتواند تصور روشنی از «عدم وجود (non-existence)» برای خود بسازد. از آنجا که این وضعیت به سبب نداشتن هیچ تجربهای از آن، ذهنش را آشفته میکند، تخیل وارد میدان میشود و این حالت نامعلوم را، خواه درست و خواه نادرست، برای او تصویر میکند.
انسان به اندیشیدن، احساس کردن، فعالیت داشتن و معاشرت با دیگران خو گرفته است؛ بنابراین، نابودیای را که همهی این امور را از او خواهد گرفت و او را از احساساتی محروم خواهد ساخت که طبیعت کنونیاش برایش ضروری کرده، بزرگترین بدبختی میپندارد. با وحشت به وضعیتی میاندیشد که در آن دیگر هیچ چیز وجود خودش را به او یادآوری نمیکند؛ وضعیتی که او را از لذتهایش محروم میسازد و در نیستی فرو میبرد.
حتی اگر فرض کند که این نیستی هیچ دردی در بر ندارد، باز هم آن را همچون تنهاییای دردناک و تاریکیای ژرف تصور میکند. خود را در حالتی از ویرانی کامل میبیند، بیبهره از هرگونه یاری، و از همین حالا تمامی سختیهای آن وضعیت هراسانگیز را در ذهن خود احساس میکند.
اما مگر خواب عمیق تصویری حقیقی از همین نیستی در اختیار او نمیگذارد؟ آیا خواب همهچیز را از او نمیگیرد؟ آیا در هنگام خواب، جهان برای او و او برای جهان گویی نابود نمیشود؟
مرگ مگر چیزی بیش از خوابی عمیق و همیشگی است؟
انسان از آن رو از مرگ میترسد که قادر نیست تصوری روشن از آن بسازد. اگر میتوانست تصویری حقیقی از این وضعیتِ نابودی در ذهن خود شکل دهد، دیگر دلیلی برای ترسیدن از آن نمییافت. اما چون نمیتواند حالتی را تصور کند که در آن هیچ احساسی وجود ندارد، چنین میپندارد که وقتی دیگر وجود نداشته باشد، همچنان همان احساسات و همان آگاهی از امور را خواهد داشت؛ همان آگاهیای که اکنون مرگ را برای ذهنش چنین اندوهناک میسازد و تخیلش آن را با رنگهایی چنین تیره نقاشی میکند.
تخیل، مراسم تشییع جنازهاش را پیش چشم او میآورد؛ قبری را که برایش میکنند؛ نالهها و اشکهایی را که او را تا آخرین منزل همراهی خواهند کرد؛ و مرثیهای را که شاید دوستان بازماندهاش در سوگ او بسرایند. او خود را متقاعد میکند که همهی این صحنههای غمانگیز حتی پس از مرگ نیز همان اندازه بر او اثر خواهند گذاشت و رنجش خواهند داد که اکنون، در حالی که زنده است و تمامی حواس خود را در اختیار دارد.[1]
ای انسان فانی که ترس گمراهت ساخته است! پس از مرگ، چشمانت دیگر نخواهند دید و گوشهایت دیگر نخواهند شنید. در ژرفای گور، دیگر شاهد آن صحنههایی نخواهی بود که اکنون تخیلت با چنین رنگهای تیرهای پیش چشمت میآورد. دیگر در آنچه در جهان میگذرد سهمی نخواهی داشت؛ و سرنوشت بقایای بیجان پیکرت نیز همان اندازه برایت بیاهمیت خواهد بود که یک روز پیش از آنکه در شمار موجودات نوع خود قرار گیری، برایت اهمیتی نداشت.
مردن یعنی بازایستادن از اندیشیدن؛ یعنی از دست دادن احساس؛ دیگر لذت نبردن؛ و پایان یافتن رنج. اندیشههایت همراه تو از میان خواهند رفت و غمهایت تو را تا گور خاموش دنبال نخواهند کرد.
به مرگ بیندیش، نه برای آنکه ترست را بیشتر کنی و نه برای آنکه اندوهت را پرورش دهی، بلکه برای آنکه خود را عادت دهی با آرامش به آن نگاه کنی؛ برای آنکه در برابر آن هراسهای دروغینی که دشمنان آسایش تو میکوشند در وجودت برانگیزند، استوارتر شوی.
ترس از مرگ چیزی جز توهمی پوچ نیست؛ توهمی که همین که بیاموزیم این رویداد ناگزیر را از منظر حقیقیاش بنگریم، باید از میان برود. مردی بزرگ فلسفه را «تأمل در باب مرگ» تعریف کرده است. مقصود او از این سخن آن نیست که انسان باید با اندوه پیوسته به پایان خویش بیندیشد و بر ترسهایش بیفزاید؛ برعکس، میخواهد او را فراخواند تا با چیزی که طبیعت برایش ضروری ساخته، آشنا شود و خود را عادت دهد که با چهرهای آرام در انتظار آن باشد.
اگر زندگی نعمتی است و باید آن را دوست داشت، ترک کردن آن نیز به همان اندازه ضروری است. عقل باید به انسان بیاموزد که در برابر احکام سرنوشت با آرامش تسلیم شود. سعادت او اقتضا میکند که عادت کند رویدادی را که سرشتش آن را گریزناپذیر ساخته، با آرامش بنگرد و بدون وحشت پیش چشم آورد.
مصلحت او نیز ایجاب میکند که مدام بر بدبختی خویش مویه نکند؛ و زندگی را با ترسی همیشگی تلخ نسازد. زیرا اگر نتواند پایان زندگی را جز با لرزش و هراس تصور کند، ناگزیر جذابیتهای خود زندگی را نیز نابود خواهد کرد.
پس عقل و منفعت انسان هر دو با یکدیگر همداستاناند تا او را در برابر آن ترسهای مبهمی که تخیلش در این باب برمیانگیزد، ایمن سازند. اگر انسان این دو را به یاری فراخواند، با چیزی آشتی خواهد کرد که تنها از آن رو مایهی وحشت اوست که آن را نمیشناسد؛ و از آن رو که مرگ را فقط همراه با آن جلوههای هولناکی به او نشان دادهاند که خرافه بر تنش پوشانده است.
پس بکوش مرگ را از این توهمات بیهوده عریان کنی؛ آنگاه خواهی دید که مرگ چیزی جز خواب زندگی نیست؛ خوابی که هیچ رؤیای ناخوشایندی مزاحمش نخواهد شد و هیچ بیداری دردناکی نیز پس از آن در کار نخواهد بود.
مردن یعنی خوابیدن؛ یعنی بازگشتن به همان حالت بیاحساسی که پیش از تولدت در آن بودی؛ پیش از آنکه حواسی داشته باشی، پیش از آنکه از وجود کنونی خود آگاه باشی.
همان قوانینی که به ضرورت تو را به هستی آوردند، بار دیگر تو را به آغوش طبیعت بازخواهند گرداند؛ همان طبیعتی که از آن بیرون آمدهای. سپس شاید تو را در شکلی تازه بازآفریند؛ شکلی که دانستن آن برای تو هیچ سودی ندارد. طبیعت بیآنکه از تو اجازه بخواهد، مدتی تو را در شمار موجودات سازمانیافته قرار داده است؛ و باز بیرضایت تو، وادارت خواهد کرد این جایگاه را ترک کنی و در نظمی دیگر قرار گیری.
پس شکایت مکن که طبیعت بیرحم است؛ طبیعت فقط قانونی را دربارهی تو اجرا میکند که هیچ موجودی را از آن مستثنا نساخته است. انسان از کوتاهی زندگی و از شتابی که زمان با آن میگذرد شکایت میکند؛ حال آنکه بیشتر آدمیان نه میدانند چگونه از زمان استفاده کنند و نه چگونه زندگی کنند.
اگر همه زاده میشوند و میمیرند؛ اگر هر چیز دگرگون میشود و از میان میرود؛ اگر تولد هر موجود چیزی جز نخستین گام به سوی پایان آن نیست، چگونه ممکن است انتظار داشته باشیم که انسان، با دستگاهی چنین شکننده، با اجزایی چنین پیچیده و با کلیتی چنین متحرک، از قانون عمومی طبیعت مستثنا باشد؟ قانونی که حکم میکند حتی زمین سخت و استواری که بر آن زندگی میکند نیز تغییر کند، دگرگون شود و شاید روزی نابود گردد.
ای موجود ناتوان و شکنندهی فانی! تو میخواهی برای همیشه وجود داشته باشی؟ آیا انتظار داری که فقط برای خاطر تو، طبیعت جاودان مسیر تغییرناپذیر خود را عوض کند؟ آیا در آن دنبالهدارهای شگفتی که گاه چشمانت را خیره میکنند، نمیبینی که حتی خود سیارات نیز تابع مرگاند؟
پس تا زمانی که طبیعت به تو اجازهی زندگی داده است، در آرامش زندگی کن؛ و اگر ذهنت با نور عقل روشن شده باشد، بدون وحشت خواهی مرد.
با وجود سادگی این تأملات، بهندرت میتوان انسانی را یافت که واقعاً خود را در برابر ترس از مرگ استوار ساخته باشد. حتی انسان خردمند نیز هنگام نزدیک شدن مرگ رنگ میبازد و ناچار است همهی نیروی ذهنش را گرد آورد تا بتواند با آرامش در انتظار آن بماند.
پس نباید شگفتزده شد که تصور مرگ تا این اندازه برای بیشتر آدمیان نفرتانگیز باشد. مرگ جوان را به وحشت میاندازد؛ اندوه انسان میانسال را دوچندان میکند؛ و حتی بر غم پیرانی میافزاید که بیماریها و ناتوانیها آنان را فرسوده ساخته است.
در واقع پیران، با آنکه زمان نیرویشان را تحلیل برده، گاه بسیار بیش از جوانانی که در اوج توانایی زندگیاند از مرگ میترسند. انسانی که سالهای بسیاری را پشت سر گذاشته، بیشتر به زندگی خو گرفته است؛ سالهایی که یکی پس از دیگری از بالای سرش گذشتهاند، دلبستگی او را به هستی استوارتر کردهاند.
با این همه، تلاشهای طولانی و مداوم نیروهای ذهنیاش را فرسوده میکنند؛ کار، بیماری و درد، توان جسمانی او را تحلیل میبرند؛ انرژی کمتری در او باقی میماند؛ ارادهاش سستتر میشود و هراسهای خرافی آسانتر او را از پای درمیآورند.
سرانجام بیماری او را میفرساید، و گاه با دردهایی جانکاه. این انسان نگونبخت که چنین در رنج و فلاکت فرو رفته است، با همهی اینها تقریباً هرگز جرئت نمیکند به مرگ بیندیشد؛ همان مرگی که باید آن را پایان تمامی رنجهایش بداند[2].
اگر در پی سرچشمهی این بزدلی و ضعفِ دل باشیم، آن را از یک سو در طبیعت انسان خواهیم یافت؛ طبیعتی که او را سخت به زندگی وابسته میکند، و از سوی دیگر در ضعف نیروی روحی او؛ نیرویی که تقریباً هیچ چیز در پی استوار ساختنش نیست، حال آنکه همهچیز در جهت تضعیف آن عمل میکند و خرافه نیز به جای آنکه به تقویتش یاری رساند، بیشتر آن را درهم میشکند.
تقریباً تمامی نهادهای بشری و بیشتر باورهای انسان دست به دست هم میدهند تا بر ترسهایش بیفزایند؛ تصور مرگ را در ذهن او هولناکتر سازند و آن را هرچه بیشتر برای احساساتش نفرتانگیز جلوه دهند. در حقیقت، خرافه از آن لذت میبرد که مرگ را با وحشتناکترین چهره ممکن به انسان نشان دهد؛ آن را با زشتترین رنگها پیش چشم او میآورد: لحظهای هراسانگیز که نهتنها به لذتهایش پایان میدهد، بلکه او را بیهیچ پناهی تسلیم سختگیری عجیبِ حکمی بیرحم میکند؛ حکمی که هیچ چیز قادر به نرم کردن آن نیست.
بنا بر این خرافه، حتی بافضیلتترین انسان نیز حق دارد از شدت سرنوشتی که در انتظارش است بلرزد، زیرا هرگز نمیتواند اطمینان داشته باشد که سعادتمند خواهد شد. دردناکترین شکنجهها و مجازاتهایی بیپایان در انتظار قربانیِ ضعفهایی است که خود آنها را اختیار نکرده است؛ خطاهایی که لازمهی زندگی کوتاه و محدود او بودهاند؛ ناتوانیهایش، لغزشهای گذرایش، تمایلاتی که در قلبش نهاده شدهاند، خطاهای ذهنیاش، عقایدی که در جامعهای پذیرفته است که بیآنکه خود انتخاب کرده باشد در آن زاده شده، تصورات و اندیشههایی که در ذهن خود ساخته و شورهایی که بدانها مجال داده است.
و از همه بدتر، حتی ناتوانی او در فهم تمامی آن عقاید عجیب و نامعقولی که برای پذیرش پیش رویش گذاشتهاند، باید با سختترین و بیپایانترین مجازاتها انتقام گرفته شود.
ایکسـیون تا ابد به چرخ خود بسته است؛ سیزیف ناچار است تا ابد صخرهی خود را به بالا بغلتاند، بیآنکه هرگز بتواند آن را به قلهی کوه برساند؛ کرکس باید بیوقفه جگر پرومتئوس نگونبخت را بدرد.
و آنان که جرئت کردهاند خودشان بیندیشند؛ آنان که نخواستهاند به راهنمایان شوریدهحال و متعصب خود گوش بسپارند؛ آنان که در برابر سخنان پیشگویان سر تعظیم فرود نیاوردهاند؛ آنان که جسارت کردهاند عقل خویش را به داوری بخوانند؛ آنان که با شهامت پرده از چهرهی فریبکاران برداشتهاند؛ آنان که در رسالت الهی پیتونیسّا تردید کردهاند؛ آنان که باور دارند ژوپیتر در دیدار خود با دانائه حرمت و نجابت را زیر پا گذاشت؛ آنان که آپولون را چیزی بیش از نوازندهای دورهگرد نمیدانند؛ و آنان که محمد را شیادی بزرگ میشمارند، همگی باید تا ابد در اقیانوسهایی شعلهور از گوگرد بسوزند؛ تا ابد بر دریاهایی از گوگرد مذاب در دردناکترین عذابها شناور باشند، زاری کنند و دندان بر هم بسایند.
پس چه جای شگفتی است اگر انسان از افتادن در چنین ورطههای دهشتناکی به وحشت افتد؟ اگر ذهنش از چنین تصویر هولناکی بیزار شود؟ اگر بخواهد دستکم مدتی این مجازاتهای وحشتناک را به تأخیر اندازد؟ و اگر، هرچقدر هم که زندگیاش دردناک باشد، باز به آن بچسبد تا مجبور نباشد با چنین بیرحمیهای نفرتانگیزی روبهرو شود؟
اینها همان تصاویر دردناکیاند که خرافه ذهن پیروان نگونبخت و زودباور خود را با آنها مشغول میکند؛ اینها همان ترسهاییاند که این فرمانروای اندیشههای انسانی آنها را برای آدمیان «سودمند» و «نجاتبخش» جلوه میدهد.
با وجود آنکه اثر واقعی این باورها حتی بر بسیاری از کسانی که میگویند بدانها اعتقاد دارند یا خود را قانعشده میپندارند، بسیار ناچیز است، باز هم آنها را نیرومندترین دژی معرفی میکنند که میتوان در برابر بینظمیها و کجرویهای انسان بنا کرد.
اما همانگونه که بهزودی خواهیم دید، این نظامها ــ یا بهتر است بگوییم این خیالهای هولناک ــ بر بخش بزرگی از آدمیان تقریباً هیچ اثری ندارند. انسانها به ندرت بدانها میاندیشند و درست در همان لحظاتی که شور، منفعت، لذت یا پیروی از دیگران آنان را با خود میبرد، بهکلی آنها را از یاد میبرند.
اگر این ترسها اثری هم داشته باشند، معمولاً بر کسانی اثر میگذارند که اساساً چندان نیازی ندارند از بدی بازداشته شوند. دلهای درستکار را میلرزانند، اما بر انسانهای فاسد بیاثرند. روحهای حساس را شکنجه میکنند، اما آنانی را که دلشان سخت شده در آرامش رها میسازند. ذهنهای نرم و فرمانپذیر را آشفته میکنند، اما روحهای سرکش را هیچ زحمتی نمیدهند.
پس در عمل فقط کسانی را میترسانند که از پیش نیز به اندازه کافی هراساناند؛ و تنها کسانی را مهار میکنند که از قبل نیز مهار شدهاند. بنابراین، این تصورات تأثیر چندانی بر انسان شرور ندارند. حتی هنگامی که بهطور اتفاقی بر او اثر میگذارند، نتیجهشان اغلب چیزی جز تشدید شرارت طبیعی او نیست؛ او را در چشم خودش تبرئه میکنند، بهانههایی در اختیارش میگذارند تا بدون ترس به شرارت خود ادامه دهد و بدون هیچ عذاب وجدانی تمایلاتش را دنبال کند.
در حقیقت، تجربهی قرنهای بسیار بهروشنی نشان داده است که شورهای انسانی تا چه اندازه میتوانند او را به نهایت شرارت بکشانند، هنگامی که دستگاه روحانیت بدانها مشروعیت بخشیده باشد؛ هنگامی که خرافه زنجیر از دستوپای آنها گشوده باشد؛ یا دستکم وقتی که انسان توانسته باشد اعمال خود را زیر ردای خرافه پنهان سازد.
انسان هیچگاه جاهطلبتر، آزمندتر، مکارتر، سنگدلتر و آشوبطلبتر از زمانی نبوده است که خود را قانع کرده باشد خرافه چنین رفتاری را برای او مجاز دانسته یا حتی بدان فرمان داده است.
بدین ترتیب، خرافه چیزی بیش از این نکرده است که نیرویی شکستناپذیر به شورهای طبیعی انسان ببخشد؛ هیجاناتی که انسان زیر حمایت مقدس آن میتوانست بیهیچ مجازاتی به کار گیرد و بیهیچ پشیمانیای از آنها پیروی کند.
از این هم فراتر، بزرگترین تبهکاران، هنگامی که تحت تأثیر خرافه آزادانه میدان را برای پلیدترین تمایلات طبیعی خود باز گذاشتهاند، گمان کردهاند که با نشان دادن غیرتی آتشین و افراطی، نزد آسمان شایستهی پاداشاند؛ و حتی تصور کردهاند با ارتکاب جنایتهای تازه میتوانند خود را از مجازاتی برهانند که رفتارهای پیشینشان، به باور خود آنان، سزاوار آن بوده است.
اینها، پس، آثاریاند که آنچه «باورهای سودمند» خرافه نامیده میشود، بر آدمیان بر جای میگذارد. همین تأملات پاسخی است به کسانی که میگویند:
«اگر بهشت به همان اندازه که به نیکان وعده داده شده، به بدکاران نیز وعده داده میشد، دیگر هیچکس نسبت به زندگی پس از مرگ بیایمان نمیماند.»
در پاسخ باید گفت که در واقع، خرافه به بدکاران نیز بهشت میبخشد؛ زیرا بارها بیفایدهترین و فاسدترین انسانها را در این اقامتگاه سعادت جای داده است. مگر خود محمد به دست همین خرافه بر عرش آسمان نشانده نشده است؟ اگر تقویم قدیسان کلیسای روم را بررسی کنیم، آیا در آن جز انسانهای درستکار و نیکوکار کسی نخواهیم یافت؟ مگر آیین محمدی نیمی از نوع بشر، یعنی زنان، را از هرگونه امید به زندگی آینده و در نتیجه از امید رسیدن به بهشت محروم نساخته است؟ آیا یهودیان هیچکس جز انسانهای بافضیلت را به قلمرو آسمانی راه دادهاند؟
وقتی یهودیای به شعلههای آتش سپرده میشود، آیا کسانی که این انسان نگونبخت را شکنجه میکنند ــ انسانی که تنها جرمش پایبندی به دین نیاکان خویش است ــ انتظار ندارند که در ازای این عمل، به سعادت ابدی دست یابند؟ مگر به آنان وعده داده نشده که به سبب «درستکیشی» (orthodoxy) خویش به رستگاری جاودان خواهند رسید؟
آیا کنستانتین، قدیس سیریل، قدیس آتاناسیوس و قدیس دومینیک حقیقتاً شایستهی تقدیس و مقام قدیسی بودند؟ آیا ژوپیتر، ثور، مرکوری، وودن و هزاران خدای دیگر شایستهی تاجهای آسمانی بودند؟
آیا انسان خطاپذیر و ناتوان، با همهی ضعفها و نارساییهایش، اصلاً صلاحیت آن را دارد که دربارهی شایستگی آسمانی همنوعان خود داوری کند؟ آیا با دیدگان کمنور و افق محدود شناختش میتواند به ژرفای قلب انسان راه یابد؟ آیا قادر است پیچوخمهای آن را دنبال کند و به تاریکترین زوایای درون آدمی چنان دقیق نفوذ کند که تعیین نماید چه کسی از نوع بشر شایستهی برخورداری از ابدیتی سعادتمند است و چه کسی نیست؟
بدینگونه، خرافه انسانهای شرور را بهعنوان الگو پیش چشم دیگران قرار میدهد؛ و همانطور که خواهیم دید، شور و میل انسانهای بدسرشت را تیزتر میکند، زیرا جنایتهایی را مشروعیت میبخشد که اگر چنین تأییدی در کار نبود، شاید خود آنان نیز از ارتکابش میلرزیدند، از انجامش بیم داشتند، یا دستکم از آن شرمسار میشدند و دچار عذاب وجدان میگشتند.
کوتاه سخن آنکه، خدمتگزاران خرافه به فاسدترین انسانها امکان میدهند تا آزادانه شورهای برافروختهی خود را ارضا کنند، و سپس ابزارهایی نیز در اختیارشان میگذارند تا صاعقهای را که باید بر سر جنایتشان فرود آید، از خود دور سازند؛ آن هم با گشودن راههای تازهای برای آزار و تعقیب دگراندیشان، همراه با وعدهی سعادتی که هرگز زوال نمیپذیرد.
در باب بیایمانان یا شکاکان، بیتردید ممکن است در میان آنان نیز انسانهای شرور یافت شوند، همانگونه که در میان باورمندان بسیار متعصب و زودباور نیز چنین کسانی وجود دارند. اما بیایمانی به همان اندازه دلالت بر شرارت ندارد که زودباوری دلالت بر درستکاری. برعکس، انسانی که میاندیشد و تأمل میکند، انگیزههای واقعیِ نیکوکاری را بسیار بهتر از کسی میشناسد که اجازه میدهد کورکورانه به وسیلهی انگیزههایی نامطمئن یا منافع دیگران هدایت شود.
انسانهای خردمند بیش از دیگران از این امتیاز برخوردارند که باورهایی را بررسی کنند که ادعا میشود سعادت ابدی آنان به آنها وابسته است. اگر این باورها را نادرست بیابند، اگر آنها را برای زندگی کنونی خود زیانبار بدانند، از این امر نتیجه نخواهند گرفت که پس هیچ زندگی دیگری برای ترس یا امید وجود ندارد، یا اینکه مجازند بدون هیچ پیامدی خود را به رذیلت بسپارند؛ رذیلتی که نخست به خود آنان آسیب میرساند، سپس تحقیر همنوعان را متوجهشان میکند و سرانجام خشم جامعه را علیه آنان برمیانگیزد.
کسی که انتظار زندگی دیگری را ندارد، اتفاقاً منفعت بیشتری در طولانی کردن همین زندگی دارد؛ بیشتر مایل است با پرورش فضیلت خود را نزد همنوعانش عزیز سازد و در تنها زندگیای که از آن شناخت دارد، وظایفش را با دقت بیشتری انجام دهد. چنین انسانی با رها ساختن خویش از آن ترسهایی که دیگران را میآزارند و گاه آنان را از عمل بازمیدارند، گامی بزرگ به سوی سعادت برداشته است.
چنین انسانی چیزی برای ترسیدن ندارد و همهچیز برای امید داشتن. اگر برخلاف آنچه عقل او اکنون قادر به داوری دربارهاش است، زندگی دیگری پس از مرگ وجود داشته باشد، آیا کردار او که بر پایهی فضیلت سامان یافته، و رفتارش در زندگی کنونی، این امکان را برایش فراهم نمیکند که از سعادتهایی که برای نوع بشر مهیا شدهاند، به کاملترین شکل بهرهمند شود؟
خرافه در حقیقت به این میبالد که انسان را تنبل سازد، او را در قالب زودباوری شکل دهد و روحیهای ترسو و ضعیف در او پدید آورد. اصل خرافه این است که انسان را بیوقفه گرفتار رنج کند و هراس او از مرگ را دوچندان سازد.
خرافه که همواره در یافتن شیوههای تازه برای شکنجهی انسان نبوغ به خرج داده، اضطراب او را حتی به آن سوی زندگیاش کشانده است. خدمتگزاران خرافه برای آنکه در این جهان سلطهی مطمئنتری بر انسان داشته باشند، در جهان آینده مجموعهای از پاداشها و کیفرها ابداع کردهاند و امتیاز تقسیم این پاداشهای آسمانی را نیز برای خود نگه داشتهاند: پاداش برای کسانی که بیچونوچرا در برابر قوانین خودسرانهی آنان تسلیم شوند، و مجازات برای کسانی که در برابر قدرتشان سرکشی کنند.
بدین ترتیب، بنا بر این منطق، تانتالوس چون اسرار آنان را آشکار کرده است باید تا ابد، در میان گوگرد سوزان، از سنگی که هر لحظه ممکن است بر سرش فرود آید بهراسد؛ اما رومولوس به مقام قدیسی و خدایی رسیده و با نام کویرینوس پرستیده میشود. همین نظام خرافی سبب شد فیلسوفی چون کالیستنس به سبب مخالفت با پرستش اسکندر به قتل برسد، در حالی که راهبی چون آتاناسیوس به مقام قدیسی در آسمان ارتقا یافت.
خرافه، به جای آنکه آدمیان را تسلی دهد، به جای آنکه عقل آنان را پرورش دهد، و به جای آنکه به انسان بیاموزد در برابر ضرورتهای طبیعت سر تسلیم فرود آورد، در بسیاری از کشورها تلاش میکند مرگ را برای او تلختر سازد؛ بار آن را سنگینتر کند؛ پیرامونش انبوهی از اشباح هولناک گرد آورد؛ آن را با ترسناکترین رنگها نقاشی کند و نزدیک شدنش را وحشتآور سازد.
به همین وسیله، جهان را از متعصبانی پر کرده که با وعدههای مبهم فریبشان میدهد، و از بردگان حقیری که با ترس از شرور و بلاهای خیالی در بند نگهشان میدارد.
سرانجام خرافه انسان را متقاعد کرده است که زندگی کنونی او چیزی جز سفری کوتاه نیست که از طریق آن به زندگی مهمتری خواهد رسید. این آموزه، خواه عقلانی باشد خواه نامعقول، او را از پرداختن به سعادت حقیقی خویش بازمیدارد؛ حتی مانع از آن میشود که به اصلاح نهادهای اجتماعی، بهبود قوانین، پیشرفت علوم و بهتر ساختن اخلاق خود بیندیشد.
اندیشههای پوچ و تیره تمامی توجه او را به خود مشغول ساختهاند. از همین رو رضایت میدهد زیر یوغ استبداد متعصبانه ناله کند؛ زیر فشار مجازاتهای سیاسی به خود بپیچد؛ در خطا زندگی کند و در بدبختی فرسوده شود، تنها به این امید که هنگامی که دیگر وجود نخواهد داشت، روزی سعادتمند گردد.
او با اطمینانی راسخ باور کرده است که پس از نابودیاش، همین مصیبتها و همین صبوری او را به سعادت بیپایانی خواهند رساند. چنین انسانی خود را تسلیم روحانیان بیرحمی کرده که میخواهند رفاه آیندهاش را به بهای هر آنچه برای آرامش او عزیز و برای زندگی اینجهانیاش ارزشمند است، به او بفروشند. آنان آسمان را چنان برایش تصویر کردهاند که گویی از او خشمگین است و آماده است هر تلاشی را که برای رهایی از قدرت آنان انجام دهد، با مجازاتی ابدی پاسخ دهد.
بدینگونه، آموزهی زندگی پس از مرگ برای نوع بشر به آموزهای زیانبار بدل شده است. این عقیده ملتهای بسیاری را در تنبلی فرو برد، آنان را سست و بیرمق ساخت و نسبت به سعادت کنونیشان بیاعتنا کرد؛ یا برعکس، آنان را به تعصبی دیوانهوار کشاند، تا آنجا که برای به دست آوردن بهشتی که به آنان وعده داده شده بود، یکدیگر را پارهپاره کردند.
شاید پرسیده شود انسان از چه راهی به این تصورات بیدلیل دربارهی جهانی دیگر رسیده است؟ پاسخ من این است که در حقیقت، انسان هیچ تصوری از زندگی آینده ندارد؛ بلکه این تصوراتِ گذشته و حالاند که مواد خام لازم را در اختیار تخیل او میگذارند تا با آنها بنای جهان آینده را بسازد.
هابز میگوید: «ما باور داریم آنچه اکنون هست، همواره خواهد بود، و علتهای یکسان، معلولهای یکسان به بار خواهند آورد.»
انسان در وضع کنونی خود دو شیوهی احساس کردن دارد: یکی را میپسندد و دیگری را ناخوشایند مییابد. از همین رو، چون خود را متقاعد کرده است که این دو شیوهی احساس حتی پس از پایان زندگی کنونی نیز همراه او خواهند بود، در قلمرو ابدیت دو جایگاه جداگانه ساخت: یکی ویژهی سعادت و دیگری مخصوص رنج و بدبختی. جایگاه نخست باید کسانی را در خود جای دهد که به ندای خرافه گوش میسپارند و به اصول و عقاید آن ایمان دارند؛ و جایگاه دوم زندانی است برای انتقام گرفتن به نام آسمان از همهی کسانی که آموزههایی را که خدمتگزاران انواع گوناگون خرافه اعلام کردهاند، با وفاداری کامل نپذیرفتهاند.
اما آیا به نتیجهای که بهطور ضروری از این استدلال به دست میآید توجه کافی شده است؟ اگر این مسئله را دقیق بررسی کنیم، خواهیم دید که همین کثرت و تناقض میان نظامهای گوناگون دینی، جایگاه نخست، یعنی بهشت، را تقریباً بیفایده میکند. زیرا انسان هر دینی را که برگزیند و هر اندازه هم که صادقانه از آن پیروی کند، باز بنا بر باور ادیان دیگری که بدانها ایمان ندارد، کافر و شورشی علیه خدا شمرده خواهد شد. انسان نمیتواند به همهی این نظامها همزمان ایمان داشته باشد؛ و هرکدام از آنهایی که ردشان میکند، مطابق اصول خودشان، او را محکوم به همان زندان ابدی خواهند کرد.
این است منشأ تصورات مربوط به زندگی پس از مرگ که چنین در میان نوع بشر گسترده شدهاند. همهجا میتوان الیزیوم و تارتاروس، بهشت و جهنم، و در یک کلام دو جایگاه مجزا یافت؛ دو قلمرویی که بر اساس تخیل متعصبانی ساخته شدهاند که آنها را ابداع کردهاند و سپس متناسب با پیشداوریهای خود و نیز امیدها و ترسهای مردمی که بدانها باور دارند، شکلشان دادهاند.
هندی، نخستینِ این دو جایگاه را قلمروی بیعملی و آرامش دائمی تصور میکند؛ زیرا در سرزمینی گرم زندگی میکند و از همین رو آموخته است که استراحت را نهایت سعادت بداند. مسلمان برای خود لذتهای جسمانیای را وعده میدهد که شبیه همان لذتهاییاند که در این زندگی نیز در پی آنهاست. هرکس در جهان دیگر همان چیزی را تصور میکند که در این جهان آموخته بیشترین ارزش را برای آن قائل شود.
هرچه ماهیت این لذتها باشد، انسان چنین پنداشت که برای آنکه روحش بتواند از لذتهای وعده دادهشده بهرهمند شود یا دردهای ذخیرهشده برایش را احساس کند، به بدن نیاز دارد. از همین جا آموزهی «رستاخیز بدن» (resurrection) پدید آمد.
اما از آنجا که انسان میدید بدن پس از مرگ میگندد، از هم میپاشد و اجزای آن تجزیه میشوند، نمیدانست چگونه باید دوباره چیزی را بازسازی کند که در نظام اعتقادی خود آن را ضروری میپنداشت. بنابراین بار دیگر به «قدرت مطلق الهی» متوسل شد و باور کرد خدا با دخالت خود این بازسازی را ممکن خواهد ساخت.
گفته میشود این عقیدهی فهمناپذیر نخست در ایران و در میان مغان پدید آمده و سپس پیروان فراوانی یافته است؛ پیروانی که هرگز آن را بهطور جدی بررسی نکردهاند. با این همه، آموزهی رستاخیز برای تمام کسانی که باور دارند روح پس از جدایی از بدن همچنان احساس میکند، میاندیشد، رنج میکشد و لذت میبرد، کاملاً بیفایده به نظر میرسد.
در واقع، هماکنون نیز فرقههایی هستند که مدعیاند بدن اساساً ضرورتی ندارد و بنابراین در آینده نیز رستاخیزی برای آن در کار نخواهد بود. آنان مانند برکلی تصور میکنند که «روح برای احساس کردن یا داشتن تصور، نه به بدن نیاز دارد و نه به هیچ موجود بیرونی».
پیروان مالبرانش نیز بهویژه باید چنین فرض کنند که روحهای راندهشده همهچیز را در خدا خواهند دید و حتی سوختن خود را احساس خواهند کرد، بیآنکه برای این کار نیازی به بدن داشته باشند. اما کسان دیگری که قادر نبودند خود را به چنین تصورات والایی برسانند، باور کردند انسان در شکلهای گوناگون، یکی پس از دیگری، بدن حیوانات مختلف را جان میبخشد و هرگز از ساکنان زمین بودن بازنمیایستد. این همان باور کسانی بود که آموزهی «تناسخ (Metempsychosis)» را پذیرفته بودند.
اما دربارهی جایگاه هولناک ارواح، تخیل متعصبانی که میخواستند بر مردم حکومت کنند، کوشید هراسآورترین تصاویر ممکن را گرد آورد تا آن را هرچه وحشتناکتر سازد. در میان همهی موجودات و عناصر، آتش شدیدترین احساس درد را در انسان ایجاد میکند؛ و چون چیزی بیرحمانهتر از آن نیافتند، دشمنانِ هر یک از عقاید و اصول دینی میبایست تا ابد به وسیلهی همین عنصر شکنجه شوند. از همین رو، آتش آخرین نقطهای بود که تخیل آنان میتوانست بدان برسد.
خدمتگزاران نظامهای گوناگون دینی تقریباً همگی بر این نکته توافق کردند که روزی آتش انتقام خدایان آزردهشان را خواهد گرفت. بنابراین قربانیان خشم خدایان ــ یا بهتر است بگوییم کسانی که عقاید خود آنان را زیر سؤال برده بودند ــ به صورت انسانهایی تصویر شدند که در سیاهچالهایی آتشین محبوساند، پیوسته در گردابی از شعلههای قیری میغلتند، در ژرفناهای بیپایان گوگرد مذاب فرو رفتهاند و غارهای جهنمی را با نالههای بیثمر و دندانقروچههای بیفایدهی خود پر میکنند.
اما شاید پرسیده شود انسان چگونه توانسته است خود را با این باور آشتی دهد که وجودی همراه با شکنجههای ابدی در انتظار اوست؛ بهویژه آنکه بسیاری از آدمیان بنا بر اصول همان خرافههایی که بدان ایمان دارند، خود نیز باید از چنین سرنوشتی بترسند؟ عوامل متعددی دست به دست هم دادهاند تا انسان چنین عقیدهی نفرتانگیزی را بپذیرد.
نخست آنکه شمار بسیار اندکی از انسانهای اهل اندیشه، هرگاه واقعاً از عقل خود استفاده کردهاند، چنین امر نامعقولی را باور کردهاند؛ و حتی اگر آن را پذیرفته باشند، تصور کیفر ابدی همواره با تصور نیکی و رحمت خدایی که بدان ایمان داشتهاند تعدیل شده است.
دوم آنکه کسانی که ترس چشمانشان را کور کرده بود، هرگز از خود نپرسیدند این آموزههای عجیب دقیقاً چه معنایی دارند. آنان یا این عقاید را با هراس و احترام از قانونگذاران خود پذیرفتند، یا بیهیچ بررسیای از پدرانشان به ارث بردند.
سوم آنکه هرکس موضوع ترس خود را در فاصلهای نسبتاً دور میبیند؛ افزون بر این، خرافه همواره به او وعده میدهد که راههایی برای فرار از شکنجههایی که خود را سزاوارشان میداند، وجود دارد.
سرانجام، درست مانند بیماران سختی که میبینیم حتی به دردناکترین شکل زندگی نیز با علاقه میچسبند، انسان نیز تصور یک زندگی ناشناخته و حتی بدبختانه را بر تصور «عدم وجود» ترجیح داده است؛ زیرا نیستی را هولناکترین بلایی میدانست که ممکن است بر سرش آید.
این امر یا از آن رو بود که اساساً نمیتوانست تصوری از نیستی در ذهن بسازد، یا به این سبب که تخیلش این «هیچ» و این عدم وجود را همچون مجموعهای مبهم از همهی شرور و بدبختیها تصویر میکرد.
شرّی شناختهشده، هر اندازه هم بزرگ باشد ــ بهویژه اگر هنوز امیدی به گریز از آن باقی بماند ــ کمتر از شرّی ناشناخته انسان را میترساند. زیرا دربارهی آنچه نمیشناسد، تخیلش با درد و اضطراب بیوقفه فعالیت میکند، بیآنکه بداند چه درمانی میتواند در برابر آن قرار دهد.
پس خواهیم دید که خرافه، به جای آنکه انسان را در برابر ضرورت مرگ تسلی دهد، تنها با ترسهایی که مدعی است پس از مرگ در انتظار اوست، وحشتش را دوچندان میکند. این ترسها چنان نیرومندند که نگونبختانی که بهطور جدی به این آموزههای هولناک باور دارند، روزهای خود را در اندوه میگذرانند و در تلخترین اشکها غوطهورند.
دربارهی عقیدهای که تا این اندازه برای جامعه زیانبار است، اما با این همه از سوی ملتهای بسیاری پذیرفته شده، چه باید گفت؟ عقیدهای که به انسان اعلام میکند سرنوشتی سخت ممکن است هر لحظه او را در حالی غافلگیر کند که آمادگی لازم را ندارد؛ و اینکه هر آن ممکن است در برابر سختگیرانهترین داوری قرار گیرد.
چه اندیشهای مناسبتر از این برای ترساندن انسان میتوان یافت؟ چه چیزی بیشتر میتواند او را دلسرد سازد؟ چه تصوری بیش از چشمانداز اندوهناک جهانی که همواره در آستانهی نابودی است، و خدایی که بر ویرانههای طبیعت نشسته و آمادهی داوری دربارهی نوع بشر است، میتواند میل انسان به بهبود وضع خویش را خاموش کند؟
با این همه، ذهن ملتها هزاران سال با چنین باورهای شومی تغذیه شده است. این باورها چنان خطرناکاند که اگر انسان، خوشبختانه، همواره نتایج منطقی آنها را تا پایان دنبال نمیکرد و در عمل از آنها تخطی نمینمود، به پستترین درجهی بیحسی و حماقت فرو میرفت.
چگونه میتوانست به جهانی فانی بپردازد که هر لحظه ممکن است به ذراتی پراکنده بدل شود؟ چگونه میتوانست در اندیشهی خوشبخت ساختن خویش بر روی زمین باشد، وقتی زمین را فقط دهلیزی برای ورود به قلمرویی ابدی میپنداشت؟
پس آیا شگفتآور است که خرافههایی که چنین آموزههایی پایهی آنهاست، از پیروان خود خواستهاند از تمامی امور اینجهانی دل بکنند، حتی از بیگناهترین لذتها نیز کاملاً صرفنظر کنند؛ و در آنان تنبلی، ضعفِ روح، خواری، انزوا و نوعی ناسازگاری اجتماعی پدید آورند که انسان را برای خود بیفایده و برای دیگران خطرناک میسازد؟
اگر ضرورت زندگی، انسان را ناچار نمیکرد در عمل از این نظامهای نامعقول فاصله بگیرد، اگر نیازهایش او را برخلاف این آموزههای خرافی دوباره به عقل بازنمیگرداند، سراسر جهان خیلی زود به بیابانی پهناور بدل میشد که تنها معدودی انسان منزوی و وحشی در آن زندگی میکردند؛ انسانهایی که حتی جرئت نمیکردند نسل خود را ادامه دهند. اینها مگر باورهایی نیستند که برای بقای جامعهی انسانی ناچار باید کنار گذاشته شوند؟
با این همه، آموزهی زندگی پس از مرگ، همراه با پاداشها و کیفرهای آن، قرنهای متمادی نیرومندترین ــ و حتی تنها ــ انگیزهای دانسته شده است که میتواند شورها و امیال انسان را مهار کند و او را به فضیلت وادارد.
این آموزه رفتهرفته به پایهی تقریباً تمامی ادیان و نظامهای سیاسی بدل شده، تا آنجا که امروزه گفته میشود نمیتوان به این باور حمله کرد بیآنکه پیوندهای جامعه را از هم گسست.
بنیانگذاران خرافه از آن برای وابسته ساختن پیروان زودباور خود استفاده کردند؛ قانونگذاران آن را بهترین لگام برای نگاه داشتن انسانها در انضباط دانستند؛ دین آن را برای سعادت بشر ضروری معرفی کرد؛ و حتی بسیاری از فیلسوفان صادقانه باور کردند که این آموزه برای ترساندن انسان لازم است و تنها وسیلهای است که میتواند او را از جنایت بازدارد.
با این حال، هنگامی که آموزهی نامیرایی روح نخستین بار از مکتب افلاطون بیرون آمد و در میان یونانیان گسترش یافت، ویرانیهای بزرگی به بار آورد. بسیاری از کسانی که از وضع زندگی خود ناراضی بودند، تحت تأثیر این آموزه به زندگی خویش پایان دادند. بطلمیوس فیلادلفوس، پادشاه مصر، وقتی دید این آموزه ــ که امروزه چنین سودمند دانسته میشود ــ چه اثری بر ذهن اتباعش گذاشته است، آموزش آن را تحت مجازات مرگ ممنوع کرد.
با این همه، باید پذیرفت که این آموزه برای کسانی که خرافهها را به ملتها عرضه کردند و همزمان خود را خدمتگزاران و متولیان آنها ساختند، بسیار سودمند بود. این آموزه پایهی قدرت آنان، سرچشمهی ثروتشان، علت دائمی نابینایی مردم و بنیان استوار همان ترسهایی بود که به سود آنان بود در میان نوع بشر زنده بماند.
به یاری همین آموزه بود که روحانی نخست رقیب پادشاه و سپس ارباب او شد. به یاری همین عقیده است که ملتها از متعصبانی سرشار شدهاند که از خرافه مستاند و همواره آمادهترند تهدیدهای آن را بشنوند تا پند عقل، فرمان حاکم، ندای طبیعت یا قوانین جامعه را.
حتی سیاست نیز به هوس روحانیان به بند کشیده شد. فرمانروای دنیوی ناچار بود زیر یوغ فرمانروای خرافه سر فرود آورد. یکی تنها بر این جهان فناپذیر فرمان میراند، اما دیگری قدرت خود را تا جهان پس از مرگ امتداد میداد؛ جهانی که برای انسان بسیار مهمتر از زمینی جلوه داده میشد که در آن تنها زائری موقت و مسافری گذراست. بدینسان، آموزهی زندگی دیگر خود حکومت را نیز وابسته به روحانیت ساخت. پادشاه چیزی بیش از نخستین رعیت روحانی نبود و تنها زمانی اطاعت میشد که با او در توافق قرار داشت.
طبیعت بیهوده به انسان فریاد میزد که به سعادت کنونی خود توجه کند؛ روحانی به او فرمان میداد برای امید به سعادت آینده، در این جهان بدبخت باشد. عقل بیهوده او را به آرامش فرا میخواند؛ روحانی در وجودش تعصب میدمید، خشمش را شعلهور میکرد و هرگاه سخن از منافع فرضی فرمانروای نامرئی جهان دیگر یا منافع واقعی خدمتگزاران او در این جهان به میان میآمد، وادارش میکرد آرامش عمومی را بر هم زند. این است ثمری که سیاست از آموزهی زندگی آینده به دست آورده است: قلمروهای جهان دیگر به روحانیت امکان دادهاند جهان کنونی را فتح کند.
امید به سعادت آسمانی و ترس از شکنجههای آینده تنها به این کار آمدهاند که انسان را از جستوجوی راههایی بازدارند که میتوانستند او را در همین جهان خوشبخت سازند. از این رو، خطا از هر زاویهای که بدان نگریسته شود، چیزی جز سرچشمهی بدبختی برای نوع بشر نخواهد بود. آموزهی زندگی دیگر، با نشان دادن سعادتی خیالی به انسانها، آنان را متعصب میکند؛ و با غرق کردنشان در ترس، موجوداتی بیفایده و بزدل میسازد، انسانهایی سوداوی و تیرهمزاج یا برعکس خشمگین و دیوانهوار پدید میآورد؛ کسانی که زندگی کنونی خود را از نظر دور میدارند تا ذهنشان را صرف قلمروهای خیالی جهان آینده و شرور هولناکی کنند که گمان میکنند پس از مرگ باید از آنها بترسند.
اگر همچنان اصرار شود که آموزهی پاداش و مجازات پس از مرگ نیرومندترین مهار برای کنترل شورهای انسانی است، ما تجربهی روزمره را در برابر این ادعا قرار میدهیم. کافی است نگاهی به اطراف خود بیندازیم و برای لحظهای آنچه را هر روز پیش چشمانمان میگذرد بررسی کنیم تا ببینیم واقعیت این ادعا را تکذیب میکند. این تصورات شگفتآور به هیچ روی شمار بدکاران را کاهش نمیدهند؛ زیرا قادر نیستند سرشت و مزاج انسان را تغییر دهند یا شورهایی را نابود کنند که فساد جامعه در دل او پدید آورده است. در ملتهایی که ظاهراً بیشترین یقین را به مجازاتهای جهان آینده دارند، قاتلان، دزدان، شیادان مکار، ستمگران، زناکاران و شهوتپرستان فراوان دیده میشوند. همهی این افراد مدعیاند که به زندگی پس از مرگ سخت باور دارند؛ با این حال، در گرداب سرگرمی، در هیجان لذت و در طوفان شورهایشان دیگر آن زندگی هولناک آینده را نمیبینند؛ و در همان لحظات، این باور کوچکترین تأثیری بر رفتار زمینی آنان ندارد.
کوتاه سخن آنکه، در بسیاری از کشورهایی که اعتقاد به زندگی پس از مرگ چنان ریشهدار است که هرکس از کسی که جرئت کند با آن مخالفت یا حتی در آن تردید کند خشمگین میشود، میبینیم همین عقیده کمترین تأثیری بر فرمانروایان ستمگر ندارد؛ فرمانروایانی که نسبت به سعادت مردم خود بیاعتنا و غرق در عیاشیاند. بر زنان و مردان شهوتران، بر آزمندان خسیس، بر باجگیران سنگدلی که از دارایی ملت فربه میشوند، بر زنان بیپروا، بر انبوهی از میگساران، افراطکاران و فاسدان، و حتی بر شمار زیادی از همان روحانیانی که وظیفهشان تبلیغ جهان پس از مرگ و اعلام انتقام آسمان علیه رذایلی است که خود با رفتارشان تشویق میکنند، نیز اثری ندارد.
اگر از آنان پرسیده شود چگونه جرئت میکنند دست به چنین اعمال رسواکنندهای بزنند، در حالی که باید بدانند این اعمال آنان را در معرض مجازات ابدی قرار خواهد داد، پاسخ خواهند داد که دیوانگیِ شورها، نیروی عادت، سرایت رفتار دیگران یا حتی فشار شرایط آنان را با خود برده و سبب شده پیامدهای هولناک رفتارشان را از یاد ببرند. افزون بر این خواهند گفت خزانهی رحمت الهی بیپایان است؛ توبه برای پاک کردن زشتترین خطاها، شستن سیاهترین گناهان و محو بزرگترین جنایتها کافی است.
در میان این انبوه انسانهای نگونبخت که هر یک به شیوهای با رفتارهای مجرمانهی خود جامعه را ویران میکنند، تنها تعداد اندکی را میتوان یافت که ترس از جهان آینده آنقدر آنان را هراسان ساخته باشد که در برابر تمایلات شرورانهی خود مقاومت کنند. چه میگویم؟ در بسیاری از این افراد، همین تمایلات آنقدر ضعیفاند که حتی بدون آموزهی زندگی دیگر نیز آنان را به سوی جرم نمیکشاندند. قانون و ترس از سرزنش جامعه به تنهایی برای جلوگیری از جنایت آنان کافی بود.
در واقع، این روحهای ترسو و بیمناکاند که هراسهای جهان دیگر عمیقاً بر آنان اثر میگذارد. این افراد با شورهایی معتدل به دنیا میآیند، سازمان جسمانی ضعیفتری دارند و از تخیلی سرد برخوردارند. بنابراین جای تعجب نیست که در چنین انسانهایی، که طبیعت از پیش آنان را مهار کرده است، ترس از مجازات آینده بتواند در برابر تلاش ضعیف شورهای کمتوانشان تعادل برقرار کند.
اما ماجرا دربارهی گناهکاران مصمم، مجرمان سختدل و کسانی که رذیلت برایشان به عادت بدل شده، کاملاً متفاوت است؛ همان کسانی که هیچ چیز نمیتواند زیادهرویهای شرمآورشان را متوقف سازد و در خشونت شورهای خود حتی چشمانشان را بر ترس از قوانین همین جهان میبندند، چه رسد به قوانین جهانی دیگر.
با این حال، چه بسیار کسانی که میگویند و حتی خود نیز باور دارند که ترس از زندگی آینده آنان را مهار کرده است. اما یا ما را فریب میدهند، یا خودشان را؛ زیرا چیزی را به این ترسها نسبت میدهند که در واقع حاصل انگیزههایی بسیار نزدیکتر و ملموستر است.
ضعف جسمانی آنان، نرمی مزاجشان، کمتوانی روحشان، ترس طبیعیشان، اندیشههایی که در جریان تربیت پذیرفتهاند، بیم از پیامدهای فوری اعمال مجرمانه و زیانهای جسمانی ناشی از زیادهرویهای افسارگسیخته؛ اینها انگیزههای واقعیای هستند که آنان را مهار میکنند، نه تصورات مربوط به جهان آینده. زیرا همان کسانی که میگویند به زندگی پس از مرگ سخت ایمان دارند، هرگاه منفعتی نیرومند آنان را به گناه فراخواند، این جهان آینده را از یاد میبرند.
اگر انسان برای مدتی به آنچه پیش چشمانش میگذرد توجه کند، خواهد فهمید که آنچه به «ترس از خدایان» نسبت میدهد، در بسیاری موارد چیزی جز نتیجهی ضعف خاص او، ترسویی، یا ناچیز بودن سودی نیست که از ارتکاب بدی نصیبش میشود.
این انسانها حتی اگر چنین ترسی نیز در برابر خود نمیداشتند، احتمالاً رفتاری متفاوت در پیش نمیگرفتند. اگر انسان در این موضوع تأمل کند، درخواهد یافت که باز هم ضرورت است که انسانها را وامیدارد آنگونه رفتار کنند که میکنند. نمیتوان انسان را مهار کرد، هنگامی که در درون خود انگیزههایی به اندازهی کافی نیرومند برای بازگرداندنش به عقل نمییابد. نه در این جهان و نه در جهان دیگر چیزی نمیتواند انسانی را بافضیلت سازد، اگر سازمانی نامناسب، ذهنی بدپرورشیافته، تخیلی خشونتآمیز، عادتهایی ریشهدار، الگوهایی ویرانگر و منافعی قدرتمند از هر سو او را به سوی جنایت فراخوانند.
هیچ تصور یا نظریهای نمیتواند انسانی را مهار کند که افکار عمومی را به مبارزه میطلبد، قانون را تحقیر میکند، به سرزنش آن اعتنایی ندارد، در برابر ندای وجدان گوش خود را میبندد و قدرتش در این جهان او را از دسترس مجازات بیرون قرار داده است. در اوج شور و خشم، چنین انسانی حتی کمتر از آیندهای دور خواهد ترسید؛ آیندهای که تصورش همواره در برابر چیزی عقب مینشیند که او آن را برای منفعت فوری و سعادت کنونی خویش ضروری میداند.
هر شور نیرومندی انسان را نسبت به هر چیزی جز موضوع فوری خود نابینا میکند. ترس از زندگی آینده نیز بر انسان شرور اثری ندارد، زیرا شورهای او همواره راهی مییابند تا احتمال چنین آیندهای را در ذهنش کاهش دهند. کسی که حتی از مجازات بسیار نزدیکترِ قانون نمیترسد و نفرت قطعی اطرافیان خود را به هیچ میگیرد، چگونه باید از کیفرهایی دور و نامعلوم به وحشت افتد؟
انسان هنگامی که خود را به جنایت میسپارد، تنها چیزی را که قطعی میبیند همان سودی است که گمان میکند از آن عمل به دست خواهد آورد؛ هر چیز دیگر در چشم او یا دروغین است یا دستکم مشکوک و نامطمئن.
اگر انسان فقط برای لحظهای چشمان خود را بگشاید، بهروشنی خواهد دید که برای اثر گذاشتن بر دلهایی که جنایت آنها را سخت و سنگدل ساخته، نباید بر مجازات خدایی انتقامگیر حساب کرد؛ خدایی که خوددوستیِ طبیعی انسان همواره سرانجام او را در نظر گناهکار آرامشده و آشتیپذیر جلوه میدهد.
کسی که خود را متقاعد کرده است بدون ارتکاب جرم نمیتواند خوشبخت باشد، با وجود همهی تهدیدهای دین، باز هم به آسانی خود را به آن خواهد سپرد. کسی که آنقدر نابیناست که رسوایی خویش را در قلب خود نمیخواند، پستی خود را در چهرهی اطرافیانش نمیبیند، محکومیتش را در خشم همنوعانش تشخیص نمیدهد و بیارزشی خود را در نفرت داورانی که برای مجازات جرایمش برگزیده شدهاند احساس نمیکند، چنین انسانی، میگویم، هرگز از تأثیری که جنایتش ممکن است بر چهرهی داوری بگذارد که یا از دید او پنهان است یا تنها از فاصلهای دور تصورش میکند، متأثر نخواهد شد.
ستمگری که با چشمانی خشک فریاد درماندگان را میشنود و با قلبی سخت اشکهای ملتی را که خود سبب بدبختی آن شده میبیند، از چهرهی خشمگین فرمانروایی نیرومندتر نیز چندان بیمی نخواهد داشت. شاید همچون منیپوسِ دیگری، از نومیدی دست به نابودی خویش بزند تا از سرزنشهای پیدرپی بگریزد؛ اما همین امر تنها ثابت میکند که وقتی مستبدی مغرور و خودکامه ادعا میکند فقط در برابر خدا پاسخگوست، در واقع از ملت خود بیشتر از خدای خویش میترسد.
از سوی دیگر، مگر خود خرافه و حتی دین، آثار همان ترسهایی را که سودمند و نجاتبخش معرفی میکنند از میان نمیبرند؟ مگر به پیروان خود راههایی برای گریز از مجازاتهایی که بارها به آنها وعده دادهاند نشان نمیدهند؟ مگر نمیگویند توبهای بیثمر، حتی در لحظهی مرگ، میتواند خشم آسمان را فرو بنشاند و روح آلودهی گناهکاران را پاک کند؟
آیا در برخی نظامهای خرافی، خود روحانیان این حق را برای خویش قائل نیستند که هنگام مرگ، کیفر جرایمی را که فرد در سراسر یک زندگی آشفته و فاسد مرتکب شده ببخشند؟ کوتاه سخن آنکه، آیا شرورترین انسانها، که در بیعدالتی جسور شده، در عیاشی تأیید گرفته و در جنایت پشتیبانی شدهاند، تا آخرین لحظه بر یاری خرافه یا کمک دین حساب نمیکنند؟ دینی که به آنان وسیلهای خطاناپذیر وعده میدهد تا با خدایی که خشمگینش ساختهاند دوباره آشتی کنند و از مجازاتهای سختی که برای جنایاتشان مقرر شده بگریزند؟
در نتیجهی همین تصورات که تا این اندازه به سود بدکاراناند و برای آرام کردن ترسهای آنان مناسب، میبینیم امید به کفارهای آسان، به جای آنکه انسان را اصلاح کند، او را تشویق میکند تا لحظهی مرگ در آشکارترین و بزرگترین بینظمیها پافشاری کند. در واقع، با وجود همهی فواید بیشماری که ادعا میشود از آموزهی زندگی پس از مرگ به دست میآید، و با وجود آن اثرگذاریای که برای مهار شورهای انسانی به آن نسبت میدهند، مگر خود روحانیان، با آنکه بیش از همه به حفظ این نظام علاقهمندند، هر روز از ناتوانی آن شکایت نمیکنند؟
آنان خود اعتراف میکنند که انسانهایی که از کودکی با این باورها پرورش یافتهاند، باز هم کمتر تحت تأثیر تمایلات بد خود قرار نمیگیرند؛ کمتر در گرداب سرگرمی و عیاشی فرو نمیروند؛ کمتر بردهی لذتهایشان نیستند؛ کمتر اسیر عادتهای بد نمیشوند؛ کمتر با جریان عمومی جهان کشیده نمیشوند؛ و کمتر به وسیلهی منافع فوری و کنونی خود فریب نمیخورند؛ همان منافعی که هم پاداش و هم مجازات زندگی آینده را از یادشان میبرد.
در یک کلام، مفسران خرافه و خود خدمتگزاران دین اعتراف میکنند که بیشتر پیروانشان در این جهان چنان رفتار میکنند که گویی در جهانی دیگر نه چیزی برای امید دارند و نه چیزی برای ترس.
کوتاه سخن آنکه، حتی اگر برای لحظهای فرض کنیم آموزهی مجازات ابدی سودی دارد و واقعاً تعداد اندکی از انسانها را مهار میکند، این فواید ناچیز در برابر زیانهای بیشماری که از آن سرچشمه میگیرند چه ارزشی دارند؟
در برابر یک انسان ترسویی که این اندیشه مهارش میکند، هزاران نفر هستند که هیچ اثری بر آنان ندارد؛ هزاران نفر دیگر را نامعقول میسازد، به آزارگرانی وحشی تبدیل میکند و به تعصب میکشاند؛ ذهن هزاران نفر را آشفته میکند و آنان را از وظایفشان در برابر جامعه بازمیدارد؛ و شمار بیپایانی را به اندوهی سنگین گرفتار میسازد و بیآنکه هیچ خیر واقعی برای همنوعانشان پدید آورد، زندگیشان را با اضطراب و رنج پر میکند.
با وجود این، بسیاری مایلاند کسانی را که این آموزه را نمیپذیرند، دشمنان جامعه بدانند. اما با اندکی بررسی روشن خواهد شد که خردمندترین و روشناندیشترین مردان دوران باستان، و نیز بسیاری از متفکران دوران جدید، نهتنها باور داشتهاند که روح مادی است و همراه بدن از میان میرود، بلکه آشکارا و بیهیچ پردهپوشیای به اندیشهی مجازاتهای ابدی جهان دیگر نیز حمله کردهاند.
همچنین خواهیم دید بسیاری از نظامهایی که برای اثبات نامیرایی روح ساخته شدهاند، اگر تنها برای لحظهای نتایج طبیعی و منطقی آنها را تا پایان دنبال کنیم، خود بهترین گواه بر بیپایگی همین آموزهاند.
برخلاف آنچه گاه تصور شده، این عقیده هرگز مختص اپیکوریان نبود؛ فیلسوفانی از مکاتب گوناگون آن را پذیرفتهاند: فیثاغوریان، رواقیان، مشائیان و آکادمیان؛ کوتاه سخن آنکه، شماری از پرهیزکارترین و بافضیلتترین مردان یونان و روم نیز چنین نظری داشتهاند.
فیثاغورس، بنا بر روایت اووید، در اینباره با صراحت سخن میگوید. تیمائوسِ لوکری، که خود فیثاغوری بود، میپذیرد که آموزهی مجازاتهای جهان آینده افسانهای است که تنها برای ذهنهای ضعیف و ناآگاه ساخته شده و چندان مناسب کسانی نیست که عقل خود را پرورش میدهند.
ارسطو بهصراحت میگوید:
«انسان پس از مرگ نه خیری برای امید داشتن دارد و نه شری برای ترسیدن.»
زنون، بنا بر روایت سیسرون، روح را جوهری آتشین میدانست و از همین رو نتیجه میگرفت که روح نیز سرانجام نابود میشود. سیسرون، این خطیبِ فیلسوف که به مکتب آکادمی تعلق داشت، با آنکه در همهی آثارش همواره با خود سازگار نیست، آشکارا عذابهای جهنم را افسانه میخواند و مرگ را پایان همهچیز برای انسان میداند.
سنکای فیلسوف نیز در نوشتههای خود بارها مرگ را حالتی از نابودی کامل در نظر میگیرد؛ بهویژه هنگامی که دربارهی آن با برادرش سخن میگوید. و شاید هیچ چیز به اندازهی مطالبی که برای تسلی مارسیا نوشته است، به روشنی نشان ندهد که او چنین عقیدهای داشته است. سنکای نمایشنامهنویس نیز در این موضوع همانگونه سخن میگوید که سنکای فیلسوف.
افلاطونیانی که روح را نامیرا میدانستند، در واقع نمیتوانستند تصور روشنی از مجازاتهای جهان آینده داشته باشند؛ زیرا بنا بر دیدگاه آنان، روح بخشی از ذات الهی بود و پس از فروپاشی بدن دوباره به همان سرچشمه بازمیگشت و با آن یکی میشد. اپیکتتوس نیز همین اندیشه را بیان میکند. در عبارتی که آریان از او نقل کرده است، میگوید:
«ما به کجا میروی؟ مسلماً نه به جایی برای رنج کشیدن. تو فقط به همان جایی بازمیگردی که از آن آمدهای؛ بار دیگر در آرامش با عناصری که از آنها پدید آمدهای یکی خواهی شد. آنچه در ترکیب تو از جنس آتش است به عنصر آتش بازخواهد گشت؛ آنچه از جنس خاک است به خاک خواهد پیوست؛ آنچه هواست با هوا یکی خواهد شد؛ و آنچه آب است در آب حل خواهد گردید. نه جهنمی در کار است، نه آکرون، نه کوکوتوس و نه فلگتون.»
در جای دیگری میگوید:
«ساعت مرگ نزدیک میشود؛ اما رنج خود را بیشتر مکن و امور را بدتر از آنچه هستند جلوه نده. آنها را چنان که واقعاً هستند ببین. زمانی فرا رسیده است که موادی که از آنها ساخته شدهای، دوباره به همان عناصری بازگردند که در آغاز از آنها گرفته شده بودند. چه چیز در این امر هولناک یا اندوهبار است؟ آیا در جهان چیزی وجود دارد که بهطور کامل نابود شود؟»
آنتونینوس، آن حکیم و فرمانروای پرهیزکار، میگوید:
«کسی که از مرگ میترسد، یا از محروم شدن از هرگونه احساس میهراسد، یا از آن بیم دارد که احساساتی متفاوت را تجربه کند. اگر همهی احساسات خود را از دست بدهی، دیگر نه دردی خواهی داشت و نه رنجی. و اگر حواس دیگری با ماهیتی متفاوت به دست آوری، به موجودی از نوعی دیگر بدل خواهی شد.»
این امپراتور بزرگ در جای دیگری میگوید:
«باید با آرامش در انتظار مرگ بود، زیرا مرگ چیزی جز تجزیهی عناصری نیست که هر موجود زنده از آنها ساخته شده است.»
به شهادت این همه مرد بزرگ دوران باستان میتوان سخنان نویسندهی کتاب «جامعه» را نیز افزود؛ نویسندهای که دربارهی مرگ و سرنوشت روح انسان تقریباً همچون یک اپیکوری سخن میگوید:
«آنچه بر فرزندان آدمی میگذرد، بر حیوانات نیز میگذرد؛ سرنوشت هر دو یکی است. همانگونه که یکی میمیرد، دیگری نیز میمیرد؛ همه یک نَفَس دارند و انسان هیچ برتریای بر حیوان ندارد، زیرا همهچیز باطل است. همه به یک جا میروند؛ همه از خاکاند و همه دوباره به خاک بازمیگردند.»
و در ادامه میگوید:
«پس دریافتم برای انسان چیزی بهتر از این نیست که از کارهای خود شادمان باشد، زیرا بهرهی او همین است؛ چه کسی میتواند او را بازگرداند تا آنچه را پس از او رخ خواهد داد ببیند؟»
سرانجام، چگونه میتوان سودمندی یا ضرورت آموزهی نامیرایی روح و جهان پس از مرگ را با این واقعیت سازگار کرد که قانونگذار بزرگ یهودیان ــ کسی که گفته میشود از سوی خدا الهام گرفته بود ــ دربارهی موضوعی که تا این اندازه مهم دانسته میشود، سکوت کرده است؟
در فصل سوم سفر پیدایش آمده است:
«با عرق پیشانی خود نان خواهی خورد تا زمانی که به زمین بازگردی؛ زیرا از آن گرفته شدهای. تو خاک هستی و به خاک بازخواهی گشت.»
پایان
By Paul Henri Thiery (Baron D'Holbach) THE SYSTEM OF NATURE, VOLUME I
CHAP. XIII. Of the Immortality of the Soul;—of the Doctrine of a future State;—of the Fear of Death.
Translated From The Original, by Samuel Wilkinson
ترجمه از سایت متون فارسی
Persiantexts.org
----------------------------------
پانویس
باید توجه داشت هولباخ نکتهی جالبی را پیش میکشد: بخش بزرگی از ترس از مرگ، در واقع ناشی از این خطای تخیل است که انسان «نبودنِ خود» را با آگاهیِ فعلیاش تصور میکند؛ یعنی خود را مرده فرض میکند، اما همچنان ناظری زنده باقی میماند که قبر، تشییع و سوگواری دیگران را میبیند. برای هولباخ همین تناقضِ تخیل، یکی از سرچشمههای اصلی وحشت از مرگ است. ↑
*** هولباخ از یک موضع صرفاً انتقادی فاصله میگیرد و تقریباً یک اخلاق طبیعیِ مواجهه با مرگ پیشنهاد میکند: مرگ را باید نه «فاجعهای فراطبیعی»، بلکه بازگشت به همان بیاحساسیِ پیش از تولد دانست. نکتهی محوریاش هم این است که خرافه، مرگ را با تصاویر هولناک میپوشاند و همین تصاویر ترس را تشدید میکنند ↑